باشگاه شکار ارواح
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۵۹ ✦
«پایان... اما نه پایان خاطرهها»
غروب آرامآرام روی حیاط دبیرستان نشسته بود.
چهار نفر از ساختمان قدیمی بیرون آمدند.
هیچکس چیزی نمیگفت.
همه غرقِ خاطراتی بودند که سالها پیش، از همین حیاط شروع شده بود.
---
جیمین سکوت را شکست.
با خنده گفت:
«میدونین...»
«اگه یه نفر اون موقع بهم میگفت آخرش چهار نفرمون اینجوری کنار هم میمونیم، هیچوقت باور نمیکردم.»
بورا لبخند زد.
«منم نه...»
---
جونگکوک نگاهی به ساختمان مدرسه انداخت.
آرام گفت:
«اون روزها فکر میکردیم داریم دنبال یه روح میگردیم...»
«اما در واقع، داشتیم خودمون رو پیدا میکردیم.»
یونگی با لبخند سرش را تکان داد.
«و خانوادهای که قرار بود تا آخر عمر کنارمون باشه.»
---
چهار نفر آرام از درِ مدرسه بیرون رفتند.
نسیم خنکی وزید.
برگهای زرد پاییزی روی زمین میرقصیدند.
بورا برای لحظهای برگشت و آخرین نگاه را به ساختمان انداخت.
لبخندی از ته دل روی لبش نشست.
---
در همان لحظه...
نسیم شدیدتری وزید.
صدای زنگ قدیمی مدرسه، بیدلیل در فضا پیچید.
همه ناخودآگاه ایستادند.
چند متر دورتر...
زیر همان درخت قدیمی حیاط...
دختری با لباس سفید ایستاده بود.
---
هان سوآ...
این بار، چهرهاش دیگر غمگین نبود.
لبخند آرامی بر لب داشت.
نگاهش را به چهار دوست دوخت.
بعد خیلی آرام...
سرش را به نشانهی خداحافظی خم کرد.
---
بورا بیاختیار لبخند زد.
اشکی از گوشهی چشمش پایین آمد.
زیر لب گفت:
«ممنون...»
«اگه تو نبودی... هیچوقت ما چهار نفر کنار هم قرار نمیگرفتیم.»
---
در همان لحظه...
نور گرمی اطراف هان سوآ را فرا گرفت.
لباس سفیدش میان نور محو شد.
نسیم آخرین بار میان شاخههای درخت پیچید.
و بعد...
همهچیز آرام شد.
برای همیشه.
---
جونگکوک دست بورا را گرفت.
بورا انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.
چند قدم جلوتر، جیمین دستش را دور شانهی یونگی انداخته بود.
چهار نفر...
کنار هم...
همانطور که سالها پیش وارد این مدرسه شده بودند،
این بار با قلبهایی آرام از آن خارج شدند.
---
سالها بعد...
روی قفسهی خانهی بورا و جونگکوک، کنار عکس عروسیشان، قاب کوچکی قرار داشت.
داخل آن، همان عکس چهار نفرهی باشگاه شکار ارواح بود.
زیر عکس، یک جمله با خط خود بورا نوشته شده بود:
«بعضی دوستیها با یک راز شروع میشوند...
بعضی عشقها با یک نگاه...
و بعضی خاطرهها، هیچوقت تمام نمیشوند.»
---
پایان... 🤍👻
ممنونم از همهی خوانندههایی که از پارت اول تا آخرین پارت، همراه باشگاه شکار ارواح بودند. شاید داستان تمام شد، اما خاطرات بورا، جونگکوک، جیمین و یونگی همیشه زنده میماند...
خب اینم تموم شد وایییییی اصلا اشک می خواد از چشمام بباره 😭
مطنتژدسمژنطچژتطزوچژخزژدمژدژ
خیلی سوییییت بوددددد
من حرفی ندارم فقط حمایت کنید.
✦ پارت ۵۹ ✦
«پایان... اما نه پایان خاطرهها»
غروب آرامآرام روی حیاط دبیرستان نشسته بود.
چهار نفر از ساختمان قدیمی بیرون آمدند.
هیچکس چیزی نمیگفت.
همه غرقِ خاطراتی بودند که سالها پیش، از همین حیاط شروع شده بود.
---
جیمین سکوت را شکست.
با خنده گفت:
«میدونین...»
«اگه یه نفر اون موقع بهم میگفت آخرش چهار نفرمون اینجوری کنار هم میمونیم، هیچوقت باور نمیکردم.»
بورا لبخند زد.
«منم نه...»
---
جونگکوک نگاهی به ساختمان مدرسه انداخت.
آرام گفت:
«اون روزها فکر میکردیم داریم دنبال یه روح میگردیم...»
«اما در واقع، داشتیم خودمون رو پیدا میکردیم.»
یونگی با لبخند سرش را تکان داد.
«و خانوادهای که قرار بود تا آخر عمر کنارمون باشه.»
---
چهار نفر آرام از درِ مدرسه بیرون رفتند.
نسیم خنکی وزید.
برگهای زرد پاییزی روی زمین میرقصیدند.
بورا برای لحظهای برگشت و آخرین نگاه را به ساختمان انداخت.
لبخندی از ته دل روی لبش نشست.
---
در همان لحظه...
نسیم شدیدتری وزید.
صدای زنگ قدیمی مدرسه، بیدلیل در فضا پیچید.
همه ناخودآگاه ایستادند.
چند متر دورتر...
زیر همان درخت قدیمی حیاط...
دختری با لباس سفید ایستاده بود.
---
هان سوآ...
این بار، چهرهاش دیگر غمگین نبود.
لبخند آرامی بر لب داشت.
نگاهش را به چهار دوست دوخت.
بعد خیلی آرام...
سرش را به نشانهی خداحافظی خم کرد.
---
بورا بیاختیار لبخند زد.
اشکی از گوشهی چشمش پایین آمد.
زیر لب گفت:
«ممنون...»
«اگه تو نبودی... هیچوقت ما چهار نفر کنار هم قرار نمیگرفتیم.»
---
در همان لحظه...
نور گرمی اطراف هان سوآ را فرا گرفت.
لباس سفیدش میان نور محو شد.
نسیم آخرین بار میان شاخههای درخت پیچید.
و بعد...
همهچیز آرام شد.
برای همیشه.
---
جونگکوک دست بورا را گرفت.
بورا انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد.
چند قدم جلوتر، جیمین دستش را دور شانهی یونگی انداخته بود.
چهار نفر...
کنار هم...
همانطور که سالها پیش وارد این مدرسه شده بودند،
این بار با قلبهایی آرام از آن خارج شدند.
---
سالها بعد...
روی قفسهی خانهی بورا و جونگکوک، کنار عکس عروسیشان، قاب کوچکی قرار داشت.
داخل آن، همان عکس چهار نفرهی باشگاه شکار ارواح بود.
زیر عکس، یک جمله با خط خود بورا نوشته شده بود:
«بعضی دوستیها با یک راز شروع میشوند...
بعضی عشقها با یک نگاه...
و بعضی خاطرهها، هیچوقت تمام نمیشوند.»
---
پایان... 🤍👻
ممنونم از همهی خوانندههایی که از پارت اول تا آخرین پارت، همراه باشگاه شکار ارواح بودند. شاید داستان تمام شد، اما خاطرات بورا، جونگکوک، جیمین و یونگی همیشه زنده میماند...
خب اینم تموم شد وایییییی اصلا اشک می خواد از چشمام بباره 😭
مطنتژدسمژنطچژتطزوچژخزژدمژدژ
خیلی سوییییت بوددددد
من حرفی ندارم فقط حمایت کنید.
- ۵۳۲
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط