پشت نگاه سردت ...

پشت نگاه سردت ...

🎀🦋 پارت 21 — ویو آت 🦋🎀

تمام کلاس، ذهنم درگیر حرف ته بود.

«بعد مدرسه منتظرم بمون... می‌خوام یه چیزی بهت بگم.»

هرچی سعی می‌کردم به درس گوش بدم، نمی‌شد.

صدای معلم می‌اومد، اما انگار ذهنم جای دیگه‌ای بود. هرچی بیشتر سعی می‌کردم حواسم رو جمع کنم، بیشتر به حرف ته فکر می‌کردم.

چند بار دفترم رو باز کردم، اما آخرش دیدم به جای نوشتن، فقط اسم ته رو گوشه‌ی دفترم خط‌خطی کردم.

با حرص پاکش کردم.

ات: آت، جمع کن خودتو! 😑

୨୧ ───────── 🦋 ───────── ୨୧

زنگ آخر که خورد، همه با عجله از کلاس بیرون رفتن.

من وسایلم رو آروم جمع کردم و از کلاس خارج شدم.

حیاط کم‌کم خلوت شده بود.

کنار در مدرسه ایستادم و منتظر ته موندم.

چند دقیقه گذشت.

بالاخره از دور دیدمش.

با قدم‌های آروم به سمتم می‌اومد.

وقتی رسید، چند لحظه چیزی نگفت.

ات: خب؟ چی می‌خواستی بگی؟

ته دست‌هاشو توی جیبش گذاشت و نگام کرد.

ته: اول باید یه چیزی ازت بپرسم.

ات: چی؟

چند ثانیه مکث کرد.

انگار برای گفتن حرفش مردد بود.

ته: اگه یه نفر مجبور بشه بین چیزی که خانواده‌ش می‌خوان و چیزی که خودش می‌خواد یکی رو انتخاب کنه... به نظرت باید کدومو انتخاب کنه؟

با تعجب نگاش کردم.

سؤالش عجیب بود؛ انگار پشت این سؤال ساده، یه حرف بزرگ‌تر پنهان شده بود.

ات: چیزی که خودش می‌خواد.

ته لبخند خیلی کوچیکی زد.

ته: دقیقاً همون چیزی که فکر می‌کردم می‌گی.

ات: ولی چرا اینو از من پرسیدی؟

ته نگاهش رو پایین انداخت.

ته: چون دیشب بابام درباره نامزدی حرف زد.

قلبم یه لحظه فرو ریخت.

انگار برای چند ثانیه همه‌چیز متوقف شد.

سعی کردم عادی رفتار کنم.

ات: و...؟

ته: گفت هنوز چیزی قطعی نیست.

نفسم رو آروم بیرون دادم.

ته: اما ازم خواست با اون دختر آشنا بشم.

چند ثانیه سکوت کردم.

ات: تو می‌خوای؟

ته بدون مکث سرشو تکون داد.

ته: نه.

نگاهش کردم.

ات: پس قبول نکن.

ته این بار مستقیم توی چشمام نگاه کرد.

ته: مسئله اینه که...

مکث کرد.

قلبم تندتر زد.

♥︎ ته: من فکر می‌کنم دلیل اینکه نمی‌خوام، تویی.

چشمام گرد شد.

چند لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

صدای باد بین درخت‌های حیاط می‌پیچید و من فقط به ته نگاه می‌کردم.

ات: ته...

آروم گفت:

𓆩♡𓆪 ته: نمی‌دونم از کی شروع شد، ولی دیگه نمی‌تونم مثل قبل نسبت بهت بی‌تفاوت باشم.

قلبم تند می‌زد.

اما هنوز هیچ جوابی برای گفتن نداشتم.

فقط آروم پرسیدم:

୨୧ ات: یعنی... من برات مهم شدم؟

ته لبخند کوچیکی زد.

✨ ته: خیلی بیشتر از چیزی که خودم انتظار داشتم.

و من...

برای اولین بار نتونستم لبخندم رو پنهان کنم. 🥺

ꨄ شاید بعضی احساسات، قبل از اینکه خودمون بفهمیم، آروم و بی‌صدا راهشون رو به قلبمون پیدا می‌کنن... 🦋

୨୧ ───────── 🎀 ───────── ୨୧

✧🎀 ادامه دارد... 🎀✧
دیدگاه ها (۴)

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

پشت نگاه سردت ... ۱۸ویو آت دوباره صدای پیام اومد.گوشی رو بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط