Part
Part ⁴⁴
ا.ت ویو:
پوزخندی زدم گفتم
ا.ت:خب..
تهیونگ سمتم اومد انقدر نزدیک که نفس های داغش به صورتم میخورد
تهیونگ:مثل اینکه یادت رفته تو توی خونه من فقط زندگی میکنی و حق نداری توی کار های من دخالت کنی
کنترلم رو از دست دادم و داد زدم
ا.ت:من یه زنم بهم برمیخوره وقتی تو یه زن دیگه رو میاری داخل خونه ای که من دارم زندگی میکنم...این حس زنونگی منه نمیتونم سرکوبش کنم وقتی از صبح تا شب صدای کثافت کاری هاتون رو میشنوم...ولی هرچی باشه نمیتونم جلوش رو بگیرم اونم به خاطر این قرار داد کوفتی
تهیونگ اخمی که روی ابروش بود رو باز میکنه و ناباورانه به من نگاه میکنه..با چهره ای عصبی از کنارش رد میشم و در رو پشت سرم محکم میبندم و مستقیم میرم توی اتاقم..دیگه حالم از کارهای تهیونگ بهم میخوره..
چند روزی از اون شب میگذشت و من یکبار تهیونگ رو ندیدم..تا شبی که دوباره یک دختر دیگه رو به خونه اورد..از کارش تعجب نکردم چون میدونستم زاتش همینجوریه...ولی تنها فرقی که این بین بود..دختره بود..به طرز عجیبی مشکوک میزد..اسم دختره اِنا بود..دختر خوشکلی بود..موهای کوتاه قهوهای داشت..صورتی زیبا..بدنی متناسبی داشت..و قدشم تقریبا بلند بود..
با قدم های بلند سمتم اومد گفت
انا:اشپزخونه کجاست
با دستم اشپزخونه رو نشونش دادم..سمت اشپز خونه رفت و دیگه نفهمیدم چی کار کرد..سرم رو برگردونم و فیلمی که گذاشته بودم رو نگاه کردم..مدتی نگذشت که اومد و روی مبل کناری نشست..نگاهی کوتاه بهش انداختم..دیروز تازه اومده بود اینجا و تهیونگ یه اتاق کنار اتاق خودش بهش داد..دیشب هم که صدای کثافت کاریاشون انقدر بلند بود که توی دورترین جای خونه هم صداشون رو میشنیدی..از فکرای دیشب که چیکار کردن چینی به گوشه بینیم دادم و نگاهمو ازش گرفتم..
انا:تو اینجا چیکار میکنی..
بفرما..طلب کارم شدیم
پاهامو از توی بغلم جدا کردم و گذاشتم روی زمین و چرخیدم سمتش خیلی خونسرد گفتم
ا.ت:خونمه
انا یه اخمی از نفهمیدن کرد گفت
انا:خونت..
فکر نکنم تهیونگ بهش گفته باشه که یه زن داره
ا.ت:اره چطور..
دختره که گیج شده بود گفت
انا:هاا..هیچی مهم نیست
دختره احمق
دیگه اهمیتی بهش ندادم و اجازه دادم توی همون خماری بمونه..یک ساعتی بود که اونجا نشسته بود و انگاری داشت فیلم میدید..توی همون موقع ها در خونه باز شد و تهیونگ وارد خونه شد..انا از جاش بلند شد و رفت سمت تهیونگ و کمکش کرد تا کتش رو در بیاره و بعد هم کیفش رو ازش گرفت..تهیونگ هم که بیخیال بود..تهیونگ رفت سمت پله ها و منم همونجور نگاهش میکردم..سرش رو سمتم چرخوند و نگاهم کرد..اخمی کردم و سرم رو برگردوندم..اناهم پشت سرش و با خنده خوشحالی رفت بالا..پوزخندی زدم که همون موقع گوشیم زنگ خورد..انتظار داشتم مثل هروز مامیا باشه..
ا.ت ویو:
پوزخندی زدم گفتم
ا.ت:خب..
تهیونگ سمتم اومد انقدر نزدیک که نفس های داغش به صورتم میخورد
تهیونگ:مثل اینکه یادت رفته تو توی خونه من فقط زندگی میکنی و حق نداری توی کار های من دخالت کنی
کنترلم رو از دست دادم و داد زدم
ا.ت:من یه زنم بهم برمیخوره وقتی تو یه زن دیگه رو میاری داخل خونه ای که من دارم زندگی میکنم...این حس زنونگی منه نمیتونم سرکوبش کنم وقتی از صبح تا شب صدای کثافت کاری هاتون رو میشنوم...ولی هرچی باشه نمیتونم جلوش رو بگیرم اونم به خاطر این قرار داد کوفتی
تهیونگ اخمی که روی ابروش بود رو باز میکنه و ناباورانه به من نگاه میکنه..با چهره ای عصبی از کنارش رد میشم و در رو پشت سرم محکم میبندم و مستقیم میرم توی اتاقم..دیگه حالم از کارهای تهیونگ بهم میخوره..
چند روزی از اون شب میگذشت و من یکبار تهیونگ رو ندیدم..تا شبی که دوباره یک دختر دیگه رو به خونه اورد..از کارش تعجب نکردم چون میدونستم زاتش همینجوریه...ولی تنها فرقی که این بین بود..دختره بود..به طرز عجیبی مشکوک میزد..اسم دختره اِنا بود..دختر خوشکلی بود..موهای کوتاه قهوهای داشت..صورتی زیبا..بدنی متناسبی داشت..و قدشم تقریبا بلند بود..
با قدم های بلند سمتم اومد گفت
انا:اشپزخونه کجاست
با دستم اشپزخونه رو نشونش دادم..سمت اشپز خونه رفت و دیگه نفهمیدم چی کار کرد..سرم رو برگردونم و فیلمی که گذاشته بودم رو نگاه کردم..مدتی نگذشت که اومد و روی مبل کناری نشست..نگاهی کوتاه بهش انداختم..دیروز تازه اومده بود اینجا و تهیونگ یه اتاق کنار اتاق خودش بهش داد..دیشب هم که صدای کثافت کاریاشون انقدر بلند بود که توی دورترین جای خونه هم صداشون رو میشنیدی..از فکرای دیشب که چیکار کردن چینی به گوشه بینیم دادم و نگاهمو ازش گرفتم..
انا:تو اینجا چیکار میکنی..
بفرما..طلب کارم شدیم
پاهامو از توی بغلم جدا کردم و گذاشتم روی زمین و چرخیدم سمتش خیلی خونسرد گفتم
ا.ت:خونمه
انا یه اخمی از نفهمیدن کرد گفت
انا:خونت..
فکر نکنم تهیونگ بهش گفته باشه که یه زن داره
ا.ت:اره چطور..
دختره که گیج شده بود گفت
انا:هاا..هیچی مهم نیست
دختره احمق
دیگه اهمیتی بهش ندادم و اجازه دادم توی همون خماری بمونه..یک ساعتی بود که اونجا نشسته بود و انگاری داشت فیلم میدید..توی همون موقع ها در خونه باز شد و تهیونگ وارد خونه شد..انا از جاش بلند شد و رفت سمت تهیونگ و کمکش کرد تا کتش رو در بیاره و بعد هم کیفش رو ازش گرفت..تهیونگ هم که بیخیال بود..تهیونگ رفت سمت پله ها و منم همونجور نگاهش میکردم..سرش رو سمتم چرخوند و نگاهم کرد..اخمی کردم و سرم رو برگردوندم..اناهم پشت سرش و با خنده خوشحالی رفت بالا..پوزخندی زدم که همون موقع گوشیم زنگ خورد..انتظار داشتم مثل هروز مامیا باشه..
- ۵.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط