name your call
name : your call
Part:1
[ویو آنالی]
به شیشه های بزرگ که شب نشون می داد زل زده بودم ؛ قطره های باران محکم به شیشه
می خورد...
سکوت خونه با صدای قطره های بارون شکسته می شد....عاشق این سکوت بودم ؟؟ شاید
زندگی دقیقا مثل این شب بود ؛ تاریک ، دردناک ، به خودمون اومدیم دیدم داریم زیر بار
مشکلات جون میدیم ؛ زیر خروار ، خروار ، درد ؛ تا کجا ادامه داره این عذاب ها ؟ تا کی ؟؟
افکار بهم ریخته ام به شب گره خورده بود .
متوجه درد ها و رنج ها بودم ؛ ولی کاری برای درمانش از دستم بر نمی یومد دیگه تمام تلاشم
کردم ؛ ولی نشد شکسته خوردم هر دفعه...
جالب اینجا است دیگه به این درد ها ، تنهایی ها ، عادت کردم نمی ترسم ، و برام آرامشبخش
شده .
دامنه افکارم اونقدر گسترده بود که به خودم می یومدم ؛ می دیدم دو دقیقه فکر کردنم شده
دو ساعت..
سعی در کنترل کردن خودم داشتم که اونقدرا هم نباید فکر کنم ولی بدتر بیشتر فکر می کردم
چشمام لحظه به لحظه دیدش کمتر می شد ، حس بی خوابی بیشتر تجربه می کردم.......آروم
آروم چشمام بسته شد .. تاریکی مطلق
[ویو فردا صبح]
با صدای آلارم گوشیم چشمام باز کردم ؛ صبح زود بود.. آلارم خاموش کردم ، نشستم روی کاناپه
خوابم برده بود...
بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم و قهوه گذاشتم بعد چند مین قهوه حاضر شد.... قهوه داخل
ماگ ریختم ، بین لبم ، لبه ماگ قرار دادم ..
Part:1
[ویو آنالی]
به شیشه های بزرگ که شب نشون می داد زل زده بودم ؛ قطره های باران محکم به شیشه
می خورد...
سکوت خونه با صدای قطره های بارون شکسته می شد....عاشق این سکوت بودم ؟؟ شاید
زندگی دقیقا مثل این شب بود ؛ تاریک ، دردناک ، به خودمون اومدیم دیدم داریم زیر بار
مشکلات جون میدیم ؛ زیر خروار ، خروار ، درد ؛ تا کجا ادامه داره این عذاب ها ؟ تا کی ؟؟
افکار بهم ریخته ام به شب گره خورده بود .
متوجه درد ها و رنج ها بودم ؛ ولی کاری برای درمانش از دستم بر نمی یومد دیگه تمام تلاشم
کردم ؛ ولی نشد شکسته خوردم هر دفعه...
جالب اینجا است دیگه به این درد ها ، تنهایی ها ، عادت کردم نمی ترسم ، و برام آرامشبخش
شده .
دامنه افکارم اونقدر گسترده بود که به خودم می یومدم ؛ می دیدم دو دقیقه فکر کردنم شده
دو ساعت..
سعی در کنترل کردن خودم داشتم که اونقدرا هم نباید فکر کنم ولی بدتر بیشتر فکر می کردم
چشمام لحظه به لحظه دیدش کمتر می شد ، حس بی خوابی بیشتر تجربه می کردم.......آروم
آروم چشمام بسته شد .. تاریکی مطلق
[ویو فردا صبح]
با صدای آلارم گوشیم چشمام باز کردم ؛ صبح زود بود.. آلارم خاموش کردم ، نشستم روی کاناپه
خوابم برده بود...
بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم و قهوه گذاشتم بعد چند مین قهوه حاضر شد.... قهوه داخل
ماگ ریختم ، بین لبم ، لبه ماگ قرار دادم ..
- ۵۱۷
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط