(عاشق غریب)

(عاشق غریب)
پارت ۲۲
_و....واسه ی چ....چی میخوای؟؟
ریلکس گفت:
_چرا استرس داری ؟؟؟؟مگه داشتی با کی حرف میزدی
سعی کردم منم مثل اون آروم باشم....یه خورده دیگه اینجوری ادامه میدادم از کل قضیه بو میبره...
_با خیاط....بهش گفتم برام یه شومیز جدید بدوزه
دوباره به گوشی اشاره کرد...
_بده میخوام مطمئن شم...میخوام به خیاط زنگ بزنم
_زشته....الان فکر میکنه مزاحمش شدیم
نشت رو تختم،پاش رو انداخت رو پاش و جدی گفت:
_اون خیاط چندین ساله ی ماعه ایجوری فکر نمیکنه...میدی یا بگیرمش؟؟؟
_چی؟؟؟
از قبل از هضم حرفش گوشی از دستم قاپید ....روشنش کرد و وارد آخرین تماسم شد....قلبم داشت از جاش درمیومد....مهرشاد هر چیزی رو ببخشه دروغ نمیبخشه و من چیکار کردم؟؟؟پرو پرو تو صورتش دروغ گفتم....شماره رو گرفت و گوشی رو گذاشت رو آیفون بعد از چند دقیقه ی صدای مردونه ی بابا پشت گوشی پیچید...
_الو؟؟باران بابا یهویی قطع کردی نگران شدم
با هر کلمه ای که از دهن بالا خارج میشد در صد مرگ من هم بالاتر میرفت.... بدون هیچ حرفی قطع کرد....الان مطمعنم بابا نگرانیش بیشتر شده اما الان باید به فکر سیاه بختیه ی خودم باشم ....مهرشاد با قیافه ی سرخش برگشت و تو چشمام نگاه کرد....
_که خیاط دیگه آره؟؟؟
_م...مهرشاد
سعی کردم آروم باهاش حرف بزنم تا نرم شه....سعی میکرد آروم باشه و این دقیقا آرامش قبل از طوفان بود...صداش هر لحظه بلند تر میشد...
_که به من دروغ میگیییی.....الان که حالیت کردم میفهمیییی
صدای عربده هاش پنجره ها رو میلرزوند....انگار فقط دنبال بهونه بود تا سر من بخت برگشته داد بکشه.... از بس داد زده بود نفس کم آورده بود...انگشت اشارش رو گرفت جلو و نفس نفس زنان گفت:
_الان حالیت میکنم عواقب دروغ گفتن به چیه؟؟؟
در صدم ثانیه دستشو برو بالا تمام لوازم آرایشم رو ریخت روی زمین....همشون با صدای بدی با زمین برخورد کردن اما انگار مهرشاد ول کن نبود...با لگد میز آرایش و انداخت ، شیشه های اتاق و شکوند و از همه مهتر عکس عروسیمون....همه چیز در صدم ثانیه پودر شده بود... صدای گریه هام دیگه از ترس در نیمیومد ....کف پاتاق تمام شیشه بود...نگاهی به دست خونیش انداختم....دیگه نتونستم طاقت بیارم .....دمپایی هام رو از گوشه اتاق برداشتم و آروم رفتم سمتش...دستم رو گذاشتم رو دستش که داد زد:
_دست نجست رو به من نزن
تنها چیزی که اون موقع بهش فکر میکردم دستش بود.... با گریه گفتم:
_مهرشاد تو رو جون زندایی ول کن...غلط کردم .... به خدا دیگه هیچ کاری نمیکنم....یه نگاه به دستت بنداز ....پاشو بریم...
حرف من با باز شدن در نصفه موند...زندایی با دیدن وضع اتاق کوبوند رو صورتش گفت:
_خاک بر سرم....اینجا چه خبره؟؟ بچه ها چیشده؟؟؟ خودتون سالمید؟؟؟
مهرشاد با کنایه گفت:
_چیزی نیست مامان فقط انقدر واسه عروست غریبم که از هر طرف دروغ جور میکنه که راستش رو به من ...شوهرش.... پدر بچش....پسر داییش...نگه
زندایی با چشم به گوشی اشاره کرد....آروم سرم رو به معنی آره تکون دادم....لب پایینش رو گاز گرفت ....میخواست چیزی بگه با تمنا گفتم:
_زندایی ترو خدا....تو رو جون هرکی دوست داری به مهرشاد بگو لجبازی نکن....وضع دستشو
زندایی چشماش رو حرکت داد .....با دیدن دست مهرشاد رنگ از صورتش رفت....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

چشمامو می‌بندم و صدای قیژقیژِ شماره‌گیر تلفن قدیمی رو به یاد...

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط