🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
پارت دهم ....


گیسو:
یاشار ظرف ها رو گذاشت رو کانتر وگفت : به چی زل زدی تو دختر
من چرا مثله احمق ها زل زده بودم به آریا
آریا با حرف یاشار سرش رو بلند کردوگفت : چیزی شده ؟
- نه
با اخم یاشار رو نگاه کردم ورفتم سراغ کارم وبه این فکر می کردم که آریا چند سال از من بزرگتره داشتم با خودم محاسبه می کردم یه بار یاشار با شوخی وخنده گفته بود اگه آریا زن داشت دخترش هم سن گیسو بود ولی هر چی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم ولی می دونستم سنش از سی بالاتره
اون شب بیشتر وقت منو گلین تو آشپزخونه گذشت ونفهمیدیم بزرگترها چی گفتن تا وقتی خانواده عمو وعمه قصد رفتن کردن وقرار شد فردا عمو با وسایلشون بیاد اینجا برای بدرقه اشون من نرفتم وتو سالن نشستم خیلی خسته بودم وخوابم میومد آقا جون با لبخند مهربونی گفت : خسته شدی بابا
- بله یکم ...آقا جون
لبخند زد وگفت : جانم دخترم
- خونه عمو اینجا زندگی می کنن کنار ما
آقا جون لبخندی زدوگفت : اون دوتا اتاقی که دراشون بسته اس فردا وسایلشون رو میارن
لبخند زدم وگفتم : اونجا که همیشه درش بسته بود آقا جون
آقا جون بلند شد وگفت : قبلا فرشاد اونجا یه مدت زندگی می کرد دیگه دلم نیومد به اون اتاق ها دست بزنم
حالا بعد از چند سال جواب سوالم رو پیدا کرده بودم .
اون خونه نقلی خوشگل بغل عمارت آقاجون متعلق به عمو فرشاد بوداون خونه یه اتاق خواب وآشپزخونه وسالن پذیرایی داشت
ومن داشتم به این فکر می کردم یه خونه وایه اتاق اونوقت چطوری اونجا زندگی می کردن
بر عکس اونجا عمارت آقا جون بزرگ بود وپر از اتاق طبقه ای بالا یه سالن پذیرایی بزرگ بود وسه تا اتاق که متعلق به منو گلین ومامان بابا بود وسرویس بهداشتی
طبقه ای پایین بزرگتر بود یه سالن خیلی بزرگ مبله اونم مبلمان سلطنتی یه دست میز غذاخوری سلطنتی ست مبلمان که یه گوشه سالن بود ونزدیک به آشپزخونه آشپزخونه هم بزرگ بود ومجهز وسالن نهار خوری دنجی داشت که
دیدگاه ها (۱۸)

🌼گیسوی شب🌼#پارت یازدهم ...گیسو: گلین ومامان بابا بود وسرویس ...

🌼گیسوی شب🌼پارت دوازدهم ....گیسو:چرا حرفاشون انقدر پیچیده بود...

🌼گیسوی شب🌼پارت نهم ....گیسو:آریا ابروهاش بالا انداخت یاشار پ...

🌼گیسوی شب🌼پارت هشتم ....گیسو:با خشم نگاش کردم خونسرد رفت کنا...

رمان فرشته بی بال

در جست و جوی خاطرات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط