لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت³⁸

ویو سلین
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم.
اما تمام شب فقط یه سؤال توی ذهنم بود...

«اگه جونگ‌کوک چند ثانیه دیرتر می‌رسید...»

همین فکر باعث شد ناخودآگاه لبخند تلخی بزنم.
سرمو تکون دادم.

^ چرا انقدر بهش فکر می‌کنم...

گوشیم زنگ خورد.
کلارا بود.

~ زود حاضر شو، بابام گفته امروز دانشگاه نریم.

اخم کردم.

^ چرا؟

چند ثانیه سکوت کرد.

~ چون... دیشب دوباره یه قتل اتفاق افتاده.

ویو جونگ‌کوک
جیمین لپ‌تاپش رو بست.

جیمین: مقتول یکی از آدمای خودمون بوده.

فکم منقبض شد.

• قاتل؟

جیمین نفس عمیقی کشید.

جیمین: روی دیوار، با خون فقط یه جمله نوشته بود...
«لبخند قاتل برگشته.»

همه سالن توی سکوت فرو رفت.
یونگی اولین نفری بود که حرف زد.

° یعنی...
اون واقعاً برگشته.

ویو سلین
من و کلارا کنار نوار زرد پلیس ایستاده بودیم.
بابام اجازه نمی‌داد نزدیک بشم.
اما از دور...
جسد رو دیدم.
بی‌اختیار چشمام بسته شد.
اولین بار نبود یه صحنه قتل واقعی می‌دیدم.
اما اینسری حس عجیبی داشتم
خواستم برگردم...
که نگاهم روی یه نفر ثابت موند.
بین جمعیت...
جونگ‌کوک...
با کلاه و ماسک ایستاده بود.
فقط چند ثانیه...

نگاه‌هامون به هم گره خورد.
انگار می‌خواست مطمئن بشه حالم خوبه.
همون لحظه...
یه مأمور پلیس دستشو روی شونه جونگ‌کوک گذاشت.

-آقا... شما!

قلبم ایستاد.
جونگ‌کوک آروم برگشت.
مأمور داشت ماسکشو کنار می‌زد...
نه...
اگه صورتش دیده می‌شد...
همه‌چی تموم بود.
بی‌اختیار داد زدم:

^ مواظب باشید!!

همه با تعجب سمتم برگشتن.
همین یک ثانیه کافی بود.
جونگ‌کوک دست مأمور رو کنار زد و بین جمعیت ناپدید شد.
اما...
پدرم همه‌چی رو دیده بود.

ویو پدر سلین
نگاهم از سمتی که اون مرد فرار کرده بود...
روی دخترم افتاد.
اخم کردم.

-سلین...
از کجا فهمیدی باید به اون مأمور هشدار بدی؟

سلین خشکش زده بود.
لب‌هاش تکون خورد...
اما هیچ جوابی نداشت.

برای اولین بار...
به دختر خودم...
شک کردم.

ویو جونگ‌کوک
چند خیابون اون‌طرف‌تر ایستادم.
نفسم سنگین شده بود.
یونگی با عصبانیت رسید.

° نزدیک بود دستگیر بشی!

اما من اصلاً به اون فکر نمی‌کردم.
تمام ذهنم...
پیش یه نفر بود.
سلین...
اون...
جونمو نجات داد.

ویو مرد ناشناس
از بالای ساختمون، همه‌چیز رو تماشا می‌کردم.
لبخندم عمیق‌تر شد.

؟: آفرین دختر افسر...
خودت با دستای خودت...
اولین شک رو توی دل پدرت کاشتی.

از حالا به بعد...
دیگه هیچ‌کس...
به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

لبخند قاتلپارت⁴⁰ویو سلیندستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.هوا س...

شات؟آمار مهم نیست۴۸ ساعتاگه خواستین بگین شات

لبخند قاتلپارت³⁷ویو جونگ‌کوکبعد از اینکه مطمئن شدم خطری نیست...

لبخند قاتلپارت¹³ویو کلاراگوشیم رو برداشتم و اولین اسمی که به...

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط