آنقدر نامت را میخوانم

آنقدر نامت را میخوانم
تا بند بند دلت
در لالایی چشمانم...به خواب رود
آنقدر دلت را مینویسم
تا واژگان آبی احساست
زمزمه ی دلم را فریاد زنند...
آنقدر زلال نگاهت را میستایم
تا آسمان چشمانت
سهم مرا در آغوش دیدار کشد...
میبینی!
من تمام تو را آنقدر در آغوش دل گرفته ام
که تنها با تو سیراب باران می شوم...
اینجا بوته های نمناک عشق
آنقدر تو را میخوانند...تا شکوفه باران شوند
به لمس دستانت...
دیدگاه ها (۴)

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ …!!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!ﮔﺎﻫــــــ...

ﺪﺳﺎﻟﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗ...

من غرورم رو به راحتی به دست نیاوردمکه هر وقت دلت خواست خو...

حق انتخاب هیچ چیز با من نبودتولداسمجنسیتپدر...مادرمرگ هم دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط