رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۶۸
دیانا: به سمت حیاط رفتیم نشستم رو تاب تابم بده
ارسلان: بله چشم( خنده)
دیانا: بعد اینکه یکم تاب خوردم نشست پیشم هیلی ذوق داشتم نمیدونم چرا همش پام و تکون میدادم
ارسلان: چته فسقلی بی تابی
دیانا: نمیدونم ذوق دارم میخوام از دیوار راشت برم بالا
ارسلان: خنده ای کردم و لپش و محکم کشیدم
دیانا: اون شب خیلی زود گذشته
... فردا صبح...
پارت ۶۸
دیانا: به سمت حیاط رفتیم نشستم رو تاب تابم بده
ارسلان: بله چشم( خنده)
دیانا: بعد اینکه یکم تاب خوردم نشست پیشم هیلی ذوق داشتم نمیدونم چرا همش پام و تکون میدادم
ارسلان: چته فسقلی بی تابی
دیانا: نمیدونم ذوق دارم میخوام از دیوار راشت برم بالا
ارسلان: خنده ای کردم و لپش و محکم کشیدم
دیانا: اون شب خیلی زود گذشته
... فردا صبح...
- ۴.۹k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط