حکایت تو برای من
حکایت تو برای من
همان حکایت خورشید بود
یادم می آید وقتی که آمدی
آواخرشب،نزدیکهای صبح بود
کمی که نشستی سپیده دمید
کمی بیشترخورشید طلوع کرد
درآغوش تو نورپاشیده شد
ساعتهای ده/ تندوتیز
لباس نارنجی ات راپوشیدی
ازپله ها بالارفتی
خورشیدازپنجره ها بالارفت
روی آخرین پله که رسیدی
برگشتی نگاهم کردی
گرم وآتشین
نمیتوانستم نگاهت کنم
نگاه کردن به خورشید
چشم راکورمیکند
باردوم که دیدمت
عصرجمعه بود
کنارساحل
روبروی شب های صدف
روی ماسه ها قدم زدیم
آخرین قدم هایمان را
خورشید روی دریا قدم می زد
آخرین قدم هایش را
کم کم شب ازراه رسید
تو دامن کشیدی ورفتی
کم کم شب ازراه رسید
خورشید دامن کشید ورفت
یادم می اید
فردای ان روز
دیگرخورشید طلوع نکرد
همان حکایت خورشید بود
یادم می آید وقتی که آمدی
آواخرشب،نزدیکهای صبح بود
کمی که نشستی سپیده دمید
کمی بیشترخورشید طلوع کرد
درآغوش تو نورپاشیده شد
ساعتهای ده/ تندوتیز
لباس نارنجی ات راپوشیدی
ازپله ها بالارفتی
خورشیدازپنجره ها بالارفت
روی آخرین پله که رسیدی
برگشتی نگاهم کردی
گرم وآتشین
نمیتوانستم نگاهت کنم
نگاه کردن به خورشید
چشم راکورمیکند
باردوم که دیدمت
عصرجمعه بود
کنارساحل
روبروی شب های صدف
روی ماسه ها قدم زدیم
آخرین قدم هایمان را
خورشید روی دریا قدم می زد
آخرین قدم هایش را
کم کم شب ازراه رسید
تو دامن کشیدی ورفتی
کم کم شب ازراه رسید
خورشید دامن کشید ورفت
یادم می اید
فردای ان روز
دیگرخورشید طلوع نکرد
- ۱.۸k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط