حکایت تو برای من

حکایت تو برای من
همان حکایت خورشید بود
یادم می آید وقتی که آمدی
آواخرشب،نزدیکهای صبح بود
کمی که نشستی سپیده دمید
کمی بیشترخورشید طلوع کرد
درآغوش تو نورپاشیده شد
ساعتهای ده/ تندوتیز
لباس نارنجی ات راپوشیدی
ازپله ها بالارفتی
خورشیدازپنجره ها بالارفت
روی آخرین پله که رسیدی
برگشتی نگاهم کردی
گرم وآتشین
نمیتوانستم نگاهت کنم
نگاه کردن به خورشید
چشم راکورمیکند
باردوم که دیدمت
عصرجمعه بود
کنارساحل
روبروی شب های صدف
روی ماسه ها قدم زدیم
آخرین قدم هایمان را
خورشید روی دریا قدم می زد
آخرین قدم هایش را
کم کم شب ازراه رسید
تو دامن کشیدی ورفتی
کم کم شب ازراه رسید
خورشید دامن کشید ورفت
یادم می اید
فردای ان روز
دیگرخورشید طلوع نکرد
دیدگاه ها (۱)

هر چه باشی دوست دارم ... این شب زنده داری را دوست دارم من...

همیشه بهم میگفت زندگیمی.... وقتی رفت من بهش گفتم:مگه من ...

هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی­ست که در دیدارِ پایانی...

ترشحات خوبی هایت به سنگین ترین نقطه قلبم رسیده است سبک تر شد...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۸ سکوت اتاق جلسه با...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ هر بار که این ج...

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۶ صبح با صدای آرام ...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط