پارت ۹ | فاصله‌ای که نزدیک‌ترمان کرد

پارت ۹ | فاصله‌ای که نزدیک‌ترمان کرد

بعد از اون شب، چند روزی ذهنم درگیر بود.

نه فقط به خاطر اتفاقی که در مهمونی افتاده بود...

بیشتر به خاطر تصمیمی که باید می‌گرفتم.

یه فرصت کاری و هنری پیش اومده بود؛ فرصتی که همیشه آرزوش رو داشتم.

اما مشکل این بود که باید برای مدتی از شهر دور می‌شدم.

وقتی خبر رو به دوست‌هام گفتم، همه خوشحال شدن.

اما وقتی به جونگکوک گفتم، فقط چند لحظه ساکت موند.

نه از ناراحتی.

از فکر کردن.

گفت:

ـ «پس بالاخره اون کاری رو می‌کنی که همیشه می‌خواستی.»

لبخند زدم.

ـ «ولی یه کم می‌ترسم.»

نگاهم کرد.

ـ «از چی؟»

آروم گفتم:

ـ «از اینکه همه‌چیز تغییر کنه.»

---

جونگکوک همیشه یه چیز خاص داشت.

اینکه وقتی حرف می‌زد، انگار نمی‌خواست جواب آماده بده.

واقعاً گوش می‌کرد.

گفت:

ـ «می‌دونی، من فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها وقتی چیزی رو پیدا می‌کنن که دوستش دارن، از دست دادنش می‌ترسن.»

ساکت موندم.

ادامه داد:

ـ «اما کسی که واقعاً اهمیت می‌ده، جلوی رشدت رو نمی‌گیره.»

اون لحظه فهمیدم چرا بودنش برام متفاوت بود.

چون هیچ‌وقت نمی‌خواست من فقط برای موندن کنار اون، خودم رو کوچک کنم.

---

روزهای قبل از رفتنم، بیشتر کنار هم وقت گذروندیم.

گاهی حرف می‌زدیم.

گاهی فقط راه می‌رفتیم.

گاهی هم بدون اینکه چیزی بگیم، کنار هم می‌نشستیم.

یه روز دفتر نقاشی‌ام رو بهش نشون دادم.

صفحه آخر رو باز کردم.

همون نقاشی دختر کنار پنجره.

اما حالا پنجره باز بود.

جونگکوک چند لحظه نگاه کرد و گفت:

ـ «این یکی فرق کرده.»

پرسیدم:

ـ «چطور؟»

لبخند زد.

ـ «قبلاً انگار منتظر بود یکی بیاد و نجاتش بده. الان انگار خودش تصمیم گرفته بیرون رو ببینه.»

حرفش باعث شد لبخند بزنم.

چون فهمیدم واقعاً تغییر کرده‌ام.

---

روز رفتنم، توی ایستگاه چند دقیقه کنار هم ایستادیم.

هیچ‌کدوم نمی‌خواستیم لحظه خداحافظی رو سخت کنیم.

جونگکوک گفت:

ـ «قول بده اونجا هم نقاشی کنی.»

خندیدم.

ـ «فقط همین؟»

گفت:

ـ «نه.»

مکث کرد.

ـ «قول بده خودت رو دوباره فراموش نکنی.»

چشم‌هام پر از اشک شد.

اما این بار از غم نبود.

از این بود که فهمیده بودم یک نفر چقدر می‌تونه بدون اینکه صاحب زندگی آدم بشه، جای مهمی توی قلبش داشته باشه.

وقتی قطار حرکت کرد، از پنجره بیرون رو نگاه کردم.

برای اولین بار، از شروع یک مسیر جدید نمی‌ترسیدم.

چون حالا می‌دونستم...

من همون دختر کوچولوی گذشته‌ام.

فقط دیگه تنها نیستم.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰ | جایی که بالاخره خودم را پیدا کردمماه‌ها گذشت.اولش ...

(تک پارتی)رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»هیچ‌کس ب...

پارت ۸ | برگشتن سایه‌های گذشتهگاهی فکر می‌کنیم وقتی از یه مر...

پارت ۷ | یاد گرفتن دوست داشتن خودمبعد از اون شب بارونی، چیزی...

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردمبعد از اون روز، دیدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط