ناخدای عشق

ناخدای عشق
___________________♡پارت ۲۲

ویو دازای

من چویا رو ول کردم و رفتم سمت نوسا و یهو بهش سیلی زدم و گفتم
_از جلو چشمام گمشو وگر نه خودت میدونی
نوسا از اتاق خاست بره بیرون که چویا رو زد
+آخ.‌.چته
دازای که دید نوسا دوباره این کار رو کرد عصبی شد و تفنگش رو در آورد و شلیک کرد تو دستش
/آخ......چرا چویا....رو....بیشتر دوست داری ها
_چون دوسش دارم و چند روز دیگه هم باهم ازدواج میکنیم
/چی ولی
_حرف نزن و برو بیرون
نوسا قیافه گرفت و رفت بیرون
+ناخدا .....
_بگو دازای
+دازای
_جونم
+واقعا میتونیم ازدواج کنیم امکانش هست
_آره
+چطوری
_این طوری ببین تو شهر ما من دوتا دوست داشتم به اسم اوکوتوگاوا و اتسوشی این دوتا عاشق هم شدن مثل منو تو و الان ۲ ساله که ازدواج کردن
+واقعا ۲ ساله
_آره
+واقعا امکانش هست
_آره حالا منو تو هم باهم ازدواج میکنیم
+اهمم خوبه من اگر تو عروسی نه بگم چی
_تو نه بگی همون جا میکشمت
+واقعا
_آره باید بله رو بگی *باخنده*
+خوب بیا تمرین کنیم
چویا روی تخت نشست و دازای هم جفتش
+خوب آقای دازای شما چویا رو به عنوان همسر انتخاب می‌کنید
_بله ....نوبت من...چویا شما دازای رو به عنوان شوهر ایندتون انتخاب میکنید
+خیر
_جانننن بگو آره
+نمیخام *باخنده*
_بگو
+باشه....نه
_چویااااا
+بله با کمال میل
دازای آروم آمد سمتش و بوسیدش
_خوبه خوب بلدی رو مخم راه بری
+آره پس چی فکر کردی
_بیا بریم ناهار بخوریم
+باش آمدم
دازای رفت و چویا هم دنبالش نشستن و سروع گردن به غذا خوردن که نوسا داشت نگاه می‌کرد
چویا آروم گفت
+حرص بخور نوسا جان
نوسا از عصبانیت قرمز شد ولی نشون نمی‌داد
+دازای
_هم
+نوسا داره بم این جوری نگاه میکنه *با خنده*
+بزور خندم رو گرفتم
دازای هم خندید
_ اشکال نداره ولش کن
+باش
دازای همین که تمام کرد به چویا نگاه کرد و گفت
_امشب باهات کار دارم باشه میای
+چه کاری
_خودت میدونی
+نمیدونم
_امشب میفهمی
چویا یکم ترسید ولی زود فهمید
+باشه


*شب*




ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۱)

ناخدای عشق ___________________♡پارت ۲۱ویو چویا تا صبح نخابید...

ادامه دادم

ناخدای عشق ________________♡پارت ۱۰ویو چویا نوسا صدام کرده ب...

ناخدای عشق __________________♡پارت ۲۰+نو....سانوسا یک چاقوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط