من به تو خندیدم؛

من به تو خندیدم؛
چون که نمے دانستم؛
تو به چه دلهره از
باغچه ے همسایه سیب را دزدیدے؛
پدرم از پےتو تند دوید؛
و نمے دانستے
باغبان باغچه ے همسایه؛
پدر پیر من است؛
من به تو خندیدم؛
تا که با خنده ےخود
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم؛
بغض چشمان تو لیک؛
لرزه انداخت به دستان من
و
سیب دندان زده از دست
من افتاد به خاک؛
دل من گفت:
برو
چون نمے خواست به خاطر بسپارد؛
گریه ے تلخ تو را؛
من رفتم و هنوز؛
سال هاست
که در ذهن من آرام
آرام؛
حسرت و
بغض تو تکرار کنان؛
مےدهد آزارم؛
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم؛
که چه مے شد
اگر باغچه ے خانه ما
سیب نداشت
دیدگاه ها (۱)

یه جاےشنیده بودم پاییز بےهوا میاد..با صداے پاےبارون..پاییز ک...

مےشود ؛در همین لحظه از راه برسےو جورےمرا در آغوش بگیرےکه حتے...

گفتے که مسلمانم و ماه رمضان ست بوسے بده افطار کنم ... وقت اذ...

تو دوست دارے عاشقم باشے چون دوست دارم نمیزارممن ظاهرا خوبم و...

تارهای مو مانند خطوط ظریف مینیاتور روی صورتش شلاق می‌زنند، ر...

نمیبخشمت p.12

جونگکوک مثل آتشفشانی که فوران کرده باشد آوا را رها کرد و با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط