" هیولای من "

" هیولای من "
ویو دازای
یه چند دقیقه بعد از اینکه قرصو خورد خوابش گرفتو دوباره خوابید ولی من خوابم نبرد و خب ترسی هم نداشتم که به خاطر دیر کردن موری دعوام کنه چون فردا مافیا تعطیل هستش.....یکمی همین شکلی دور و بر خونه گشتم که یهو دیدم ساعت ۹ صبحه .... چیییی من اصلا نخوابیدممممم.....یهویی دیدم چویا از اتاق اومد بیرون
چویا : دازای....*با صدایی خوابالو *
دازای : ب...بله...صبح بخیر*خنده ی استرسی*
چویا : چرا زیر چشات انقدر سیاهه نکنه دوباره نخوابیدی
ای وای لو رفتم.....چویا خیلی سریع میفهمه
دازای : ا...اره..یکم کارای مافیا مونده بود اونارو انجام دادم
چویا : دازای تو بزور تو خود مافیا کار میکنی چه برسه به اینکه کارای پرونده ی مافیا رو انجام بدی بگو چیشده
واییی خدا چرا انقدر باهوشههه
دازای : هوفف باشه باشه مچمو گرفتی......به خاطر تو نگران شدم خوابم نبرد
چویا : چی!*متعجب*
دازای : چیکار کنم خب نگران چیبیم بودم.......
چویا : عااااااااااا
دازای : حالا هم برو سر و صورتتو بشور بیا صبحونه بخوریم
چویا : ب...باشه...دازای
دازای : بله
چویا : ممنونم....
دازای : خواهش میکنم چیبی
چویا رفت سرو صورتشو شست و اومد
چویا : خب اومدم
دازای : بیا بخور
چویا : دوباره مثل دفه ی قبلی که اشپزخونه رو اتیش نزدی؟
دازای : ای بابا چیبی اون که تقصیر من نبود یکم مواد بد بودن * سرشو طرف مخالف چرخوند *
چویا : آه دازای تو تا ما دوتارو به کشتن ندی ول کن نیستی
اینو گفتو یکمی از صبحونه رو خورد و منم شروع کردم به خوردن
دازای : اومم
چویا تموم کرد
چویا : ممنونم بابت غذا
دازای : خواهش میکنم * لبخند زد *
دیدگاه ها (۶)

عکس از داداشیییی

بچه ها واقعا دلم گرفته......من توی اپارات با یکی خیلی زیاد ت...

"هیولای من"دازای : هویسس چویا اروم باش .....چویا : درد ... د...

" هیولای من "نکته : دوستان توجه داشته باشید که این رمان کلا ...

چیه فک کردین میزنم زیر قولم و تمومش میکنم باید بگم نه اقا جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط