#قلبی_در_دو_بدن
#قلبی_در_دو_بدن
P1
*ویو ات*
ساعت شیش صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم، چشمام بزور باز میشد. زنگ گوشیمو خاموش کردم و از روی تختم بلند شدم و رفتم سرویس دست و صورتمو شستم تا خواب از سرم بپره
امروز کمی خوشحالم چون اولین روز مدرسه جدیدمه و قراره دوستای جدید پیدا کنم و از دست دوستای مدرسه قبلیم داشتم کلافه میشدم
خلاصه لباسمو پوشیدم یه آرایش ملایمی انجام دادم و وسیله هامو جمع کردم و کیفمو برداشتم رفتم سمت میز صبحونه. مامانم و بابام و داداشم سر میز نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن. کمی صبحونه خوردم
+داداش تو امروز منو میبری مدرسه؟؟
هیون ووک *داداش ات*:: نه امروز خودت با اتوبوس برو
*ویو ات*
کفشامو پوشیدم و بدو بدو رفتم سمت اتوبوس.
به مدرسه رسیدم دهنم باز موند چه مدرسه ای بود بزرگ بود مث قصر
وارد سالن که شدم دیدم دیوارهاش رنگارنگه، رفتم سمت کلاسم در زدم و درو باز کردم رفتم تو کلاس، استاد درحال درس دادن بود
استاد:: سلام ات خوش اومدی بفرما داخل
+سلام استاد
استاد:: خودتو معرفی کن تا بچها بشناسنت
+چشم، سلام من جونگ ات هستم دانش آموز جدید
استاد:: خوش اومدی میتونی بری اون ته پیش جونگکوک بشینی
+بله چشم
رفتم همونجایی که استاد گفته بود نشستم کنار اون پسره
تا جایی که میدونم اسمش جونگکوک بود.
چقدر جذابه وااای اهم ات عاشق نشو
کتاب و دفترم رو اوردم گذاشتم رو میز دیدم پسره جلوش کویره نه کتابی نه دفتری درآورده
+چرا چیزی از وسیله هاتو در نیاوردی؟؟
-خواستم درنیارم ببینم فضولش کیه که پیدا شد دخترک
+اولا اینکه درست صحبت کن دومن اینکه دخترک اسم داره نفهم
-اولا اینکه به کسی ربطی نداره که چطوری صحبت میکنم دومن اینکه هر خری هستی باش
+خفه شو
-شنا بلدم خفه نمیشم
+میزنمتاااا
-هه بزن سوسول
*ویو ات*
وااااااییی پسره چقدر رو مخه میخواستم بزنمش خیلی بد دهنه ولی ادامه ندادم چون سر صبحی حوصله بحث نداشتم
خلاصه زنگ تفریح خورد وسیله هامو جمع کردم گذاشتم تو کیفم
جونگکوک رفت تو حیاط منم غذامو برداشتم رفتم سمت حیاط
همینطوری تو حیاط مشغول قدم زدن بودم و داشتم غذامو میخوردم.....
الخماریییی🌚
راستش اولین بارمه که دارم فیک مینویسم امیدوارم خوب شده باشه🎀
P1
*ویو ات*
ساعت شیش صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم، چشمام بزور باز میشد. زنگ گوشیمو خاموش کردم و از روی تختم بلند شدم و رفتم سرویس دست و صورتمو شستم تا خواب از سرم بپره
امروز کمی خوشحالم چون اولین روز مدرسه جدیدمه و قراره دوستای جدید پیدا کنم و از دست دوستای مدرسه قبلیم داشتم کلافه میشدم
خلاصه لباسمو پوشیدم یه آرایش ملایمی انجام دادم و وسیله هامو جمع کردم و کیفمو برداشتم رفتم سمت میز صبحونه. مامانم و بابام و داداشم سر میز نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن. کمی صبحونه خوردم
+داداش تو امروز منو میبری مدرسه؟؟
هیون ووک *داداش ات*:: نه امروز خودت با اتوبوس برو
*ویو ات*
کفشامو پوشیدم و بدو بدو رفتم سمت اتوبوس.
به مدرسه رسیدم دهنم باز موند چه مدرسه ای بود بزرگ بود مث قصر
وارد سالن که شدم دیدم دیوارهاش رنگارنگه، رفتم سمت کلاسم در زدم و درو باز کردم رفتم تو کلاس، استاد درحال درس دادن بود
استاد:: سلام ات خوش اومدی بفرما داخل
+سلام استاد
استاد:: خودتو معرفی کن تا بچها بشناسنت
+چشم، سلام من جونگ ات هستم دانش آموز جدید
استاد:: خوش اومدی میتونی بری اون ته پیش جونگکوک بشینی
+بله چشم
رفتم همونجایی که استاد گفته بود نشستم کنار اون پسره
تا جایی که میدونم اسمش جونگکوک بود.
چقدر جذابه وااای اهم ات عاشق نشو
کتاب و دفترم رو اوردم گذاشتم رو میز دیدم پسره جلوش کویره نه کتابی نه دفتری درآورده
+چرا چیزی از وسیله هاتو در نیاوردی؟؟
-خواستم درنیارم ببینم فضولش کیه که پیدا شد دخترک
+اولا اینکه درست صحبت کن دومن اینکه دخترک اسم داره نفهم
-اولا اینکه به کسی ربطی نداره که چطوری صحبت میکنم دومن اینکه هر خری هستی باش
+خفه شو
-شنا بلدم خفه نمیشم
+میزنمتاااا
-هه بزن سوسول
*ویو ات*
وااااااییی پسره چقدر رو مخه میخواستم بزنمش خیلی بد دهنه ولی ادامه ندادم چون سر صبحی حوصله بحث نداشتم
خلاصه زنگ تفریح خورد وسیله هامو جمع کردم گذاشتم تو کیفم
جونگکوک رفت تو حیاط منم غذامو برداشتم رفتم سمت حیاط
همینطوری تو حیاط مشغول قدم زدن بودم و داشتم غذامو میخوردم.....
الخماریییی🌚
راستش اولین بارمه که دارم فیک مینویسم امیدوارم خوب شده باشه🎀
- ۲۲۴
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط