فصل اول

فصل اول
پارت هشتم
دوباره از همون روزا بود ..
همیشه آخر خیابون همو می دیدیم . بارون اومده بود و رفتم دوباره همون خیابون که آخر خیابون دیدمش که دو تا قهوه دستش بود و البته یه چیز دیگه هم دستش بود اما چون تاریک بود نمیتونستم واضح ببینمش
بدو بدو رفتم و رسیدم بهش.
با لبخند سر تا پام رو نگاه کرد و گفت: لباس هاتم مثل خودت زیبان
همیشه باهام مهربون بود..
متقابلا بهش لبخند زدم و تشکری کردم و قهوه ای که برام گرفته بود رو از دستش گرفتم
چیزی که معلوم نبود چیه تو دستش رو آورد نشونم داد، یه دفتر مشکی بود و به روان نویس بغلش.
_ تو اولین نفری هستی که من این دفترم رو میخوام بهش نشون بدم ، بیا دوباره تا دم بستنی فروشی با هم بریم و در حینش راجب اینم برات بگم..
سرم رو تکون دادم و گفتم: مشتاقم که بدونم راجب چیه
شروع کردیم قدم زدن..
_من عاشق اینم که راجب لحظه به لحظه زندگیم توی دفتر بنویسم ...
+منم همینطور ، انگار خالی میشی از درون، مادرم رو بچه بودم مرد، پدرم هم بخاطر کارش هیچوقت نمیتونست برام وقت زیادی بزاره، کسی رو نداشتم به حرفام گوش بده، بخاطر همین فقط می‌نوشتم ..
_من از این به بعد به حرفات همیشه گوش میدم
+ منم همینطور ، من هیچوقت فکر نمی‌کردم انقدر با یه مرد زود صمیمی بشم، خیلی آدم خاصی هستی، من هیچوقت با مردا نمیتونم ارتباط بگیرم ولی تو فرق داری
_من زنای زیادی هستن دورم که رویاشونه بخوام بهشون ذره ای اهمیت بدم ولی تو خیلی خجالتی و ارومی، منم تنها زنی هستی که باهاش حرف میزنم و باهاش وقت میگذرونم
+خب پس ما دوست های خوبی میشیم
_دوست.....
دیدگاه ها (۰)

خاطراتی پر از فراز و نشیبفصل اولپارت نهم امروز میخواستم برم ...

خاطراتی پر از فراز و نشیبپارت دوازدهم فصل اول دو روز بعد، سا...

خاطراتی پر از فراز و نشیبفصل اولپارت هفتماز پدرم اجازه ای گر...

خاطرات پر از فراز و نشیبفصل اولپارت ششمبعد از کلی حرف زدن با...

هیچوقت بخاطر دلتنگی نرو سراغ کسی که یه بار از زندگیت رفته. ه...

باباجون روزت مبارک.عزیزدلمی خیلی دوستت دارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط