صداش تو سکوت قبرستون پیچید محکم شفاف پر از احساس حتی
صداش تو سکوت قبرستون پیچید. محکم، شفاف، پر از احساس. حتی یه ذره نلرزید.
ولی اشک از چشماش میریخت. یکی یکی، روی گونههاش سر میخورد و میافتاد روی گیتار.
ادامه داد:
«حالا که رفتی، هنوز میمونم
با خاطرههات زندگی میکنم
مامان، تو همیشه اینجایی
تو قلب من، تو آسمون...»
مین جی چشماشو بسته بود، فقط میخوند. انگار داشت با مادرش حرف میزد.
آهنگ تموم شد. گیتارشو آروم گذاشت کنار، دستشو کشید روی سنگ قبر و با صدای شکسته گفت:
«مامان... کاش بودی ببینی چقدر بزرگ شدم. کاش بودی بشنوی صدامه... بابا میگه شبیه توئه. ولی من... من گاهی حس میکنم تو رو دارم صدا میکنم، ولی جوابی نمیشنوم. دلم میخواد فقط یه بار دیگه بغلت کنم. فقط یه بار بگی "دخترم، همهچی درست میشه."»
اشکهاش حالا دیگه بیصدا نمیریختن. شونههاش تکون میخوردن.
نمیدونست که چند دقیقهای بعد، یه ماشین سیاه جلوی در قبرستون پارک کرد.
یونگی قرارش زودتر تموم شده بود. دلش تنگ شده بود، تصمیم گرفت بیاد سر خاک مایا. مثل همیشه وقتی حالش بد بود یا دلتنگ میشد.
پیاده شد، کتشو محکم دور خودش پیچید و قدم گذاشت تو مسیر.
از دور، صدای گیتار شنید.
قلبش فشرده
ولی اشک از چشماش میریخت. یکی یکی، روی گونههاش سر میخورد و میافتاد روی گیتار.
ادامه داد:
«حالا که رفتی، هنوز میمونم
با خاطرههات زندگی میکنم
مامان، تو همیشه اینجایی
تو قلب من، تو آسمون...»
مین جی چشماشو بسته بود، فقط میخوند. انگار داشت با مادرش حرف میزد.
آهنگ تموم شد. گیتارشو آروم گذاشت کنار، دستشو کشید روی سنگ قبر و با صدای شکسته گفت:
«مامان... کاش بودی ببینی چقدر بزرگ شدم. کاش بودی بشنوی صدامه... بابا میگه شبیه توئه. ولی من... من گاهی حس میکنم تو رو دارم صدا میکنم، ولی جوابی نمیشنوم. دلم میخواد فقط یه بار دیگه بغلت کنم. فقط یه بار بگی "دخترم، همهچی درست میشه."»
اشکهاش حالا دیگه بیصدا نمیریختن. شونههاش تکون میخوردن.
نمیدونست که چند دقیقهای بعد، یه ماشین سیاه جلوی در قبرستون پارک کرد.
یونگی قرارش زودتر تموم شده بود. دلش تنگ شده بود، تصمیم گرفت بیاد سر خاک مایا. مثل همیشه وقتی حالش بد بود یا دلتنگ میشد.
پیاده شد، کتشو محکم دور خودش پیچید و قدم گذاشت تو مسیر.
از دور، صدای گیتار شنید.
قلبش فشرده
- ۶.۰k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط