“Love’s light in vengeance’s dark.”

“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹³

چند ساعت بعد، ات روی تخت نشسته بود و به سقف خیره شده بود. اتاق ساده بود، اما تمیز و مرتب. از پنجره، صدای دریا می‌آمد و باد پرده را آرام تکان می‌داد.
او هنوز خوابش نبرده بود که صدای در زدن شنید.
«بفرمایید.»
در باز شد و جونکوک داخل آمد. توی دستش یک لیوان آب و یک قرص مسکن بود.
ات با تعجب به او نگاه کرد.
«برای من آوردی؟»
جونکوک لیوان را روی میز کنار تخت گذاشت.
«صورتت از گریه و خستگی رنگ نداشته. اینو بخور و بخواب.»
ات کمی اخم کرد.
«تو همیشه این‌قدر خشک و دستوری حرف می‌زنی؟»
جونکوک خیلی کوتاه گفت:
«فقط وقتی لازم باشه.»
ات خواست جواب بدهد، اما چیزی در چهره‌ی جونکوک بود که نگذاشت. او قرص را برداشت و همراه آب خورد.
جونکوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد. بعد گفت:
«فردا مجبور نیستی با کسی حرف بزنی. اگر خواستی، می‌تونی تا هر وقت خواستی اینجا بمونی.»
ات آهسته گفت:
«چرا اینو می‌گی؟»
جونکوک نگاهش را از او دزدید و به پنجره دوخت.
«چون بعضی روزها فقط باید زنده موند.»
بعد بدون حرف اضافه، از اتاق بیرون رفت و در را آرام بست.
ات همان‌طور نشسته ماند. برای اولین بار در آن روز، حس کرد کمی از فشار سینه‌اش کم شده. نه به خاطر اینکه همه چیز حل شده بود، نه. فقط چون کسی برای چند دقیقه، بدون سؤال و قضاوت، کنارش مانده بود.
و همین، از هر چیز دیگری بیشتر ترسناک بود.
چون ات می‌دانست، این آرامش کوتاه است.
و درست پشت دیوارهای این سکوت، جنگی بزرگ‌تر در راه است.
دیدگاه ها (۱)

“Love’s light in vengeance’s dark.”⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...ᎮᏗᏒᏖ..¹...

عروسکمو فالو کنیدآیدیش: @a13001316

« امن ترین خطر »پارت : ۳ حدود یک ساعت گذشته بود. آیلین روی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط