صبح خاکستری‌ای بود. صدای بارون هنوز از دیشب قطع نشده بود.

صبح خاکستری‌ای بود. صدای بارون هنوز از دیشب قطع نشده بود. خونه ساکت بود. شوگا زود بیدار شده بود، طبق عادت، ولی به جای رفتن بیرون، مثل همیشه با یه فنجون قهوه تلخ توی آشپزخونه نشسته بود.

سوآ با موهای کمی ژولیده و عینک بخارگرفته، آروم وارد شد. یه دفتر و خودکار دستش بود.

سوآ: ببخشید که زود اومدم... می‌خواستم ازت یه سؤال بپرسم. می‌تونم؟

شوگا حتی نگاه هم نکرد.

شوگا: نه.

سوآ مکث کرد. با این حال، نشست روی صندلی روبه‌رویش.

سوآ: فقط یه سؤال درسیه. تو ریاضی خوبی، درسته؟ توی پرونده‌ات نوشته بودن...

شوگا با صدایی خشک و محکم گفت:

شوگا: پرونده من به تو ربطی نداره.

سوآ: ببخشید... فقط... اگه کمکم کنی، تو آزمون مدرسه بهتر عمل می‌کنم. شاید یه روز زودتر بتونم از اینجا برم...

شوگا با کف دست محکم روی میز کوبید.

شوگا: گفتم نه!

سوآ از جا پرید. نفسش برید. یه لحظه دستش رفت سمت صورتش، و همون‌طور که قبلاً هم پیش اومده بود... چند قطره خون از دماغش پایین اومد.

شوگا از پشت دندون‌ قفل‌شده‌اش گفت:

شوگا: باز که خون‌دماغ شدی... مسخره‌ست. برو تمیزش کن. و دیگه بدون اجازه وارد آشپزخونه نشو.

سوآ سرش رو تکون داد و بی‌صدا عقب‌عقب رفت، دفترش رو محکم توی دستش گرفته بود.

در اتاقش رو که بست، شوگا محکم دست‌هاش رو روی صورتش کشید و زیر لب غر زد:

شوگا: نمی‌فهمم چرا باید من سرپرست بشم. یه آدم بی‌حوصله، مسئول یه دختر ترسو؟ احمقانه‌ست...

اون روز، تا غروب، هیچ حرفی بین‌شون رد و بدل نشد. فقط صدای بارون، صدای ورق زدن دفترچه سوآ، و گاهی صدای کنترل تلویزیون که شوگا با حرص عوض می‌کرد.

در این خونه، نه گرما بود، نه امید. فقط یک سرپرست بی‌علاقه، و دختری که باهوش بود... اما زیادی برای این دنیا تنها.
دیدگاه ها (۰)

سه روز از شروع زندگی مشترک سرد و ساکت‌شون گذشته بود. سوآ بیش...

نیمه‌شب بود. خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود. صدای تیک‌تاک...

بارون هنوز بند نیومده بود. صدای قطره‌ها روی سقف آهنی خونه مث...

بارون بی‌صدا پشت پنجره شرشر می‌ریخت. بوی چای سردشده توی خونه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط