وقتی رد پای خدا را در زندگی پیدا کردم..

وقتی رد پای خدا را در زندگی پیدا کردم..
فهمیدم میتوانم پاهایم را از گلیمم درازتر کنم!!
و خواسته هایم از قد خودم بزرگتر باشند!!
و حتی آرزوهایم محال!!
وقتی لبخند خدا را در میان دعاهایم دیدم..
"ترس" برایم معنایش را از دست داد..
و جایش را "ایمان" پر کرد...
هنوز از یاد نبرده ام...
چه گله هایی کردم برای سختی راه...
و خدا چگونه مرا به بالای کوه هدایت کرد...
و فراموش نکرده ام که چه نا امیدانه...
در پی جرعه ای آب بودم...
و خداوند چگونه سیرابم کرد...
وعده ی خدا این است :
دستانت را به من بده..
تا فتح کنی دنیا را...
و ممکن کنی، ناممکن ها را...
و بدست بیاوری...
دست نیافتنی ها را...
دیدگاه ها (۲)

Eight

𓆩𐙚.. (the end ) دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــ...

با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝘼𝙛𝙩𝙚𝙧 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙮 : (real end)تهیونگ کی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۰: جاسوس داخل قصرچند دقیقه از دعوا گذشته ...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

My lovely neighbor part : 74

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت16ویو کوکتاریکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط