_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:
«سه خاندان، یک راز.»
صدای عجیبی از طبقه‌ی بالای آکادمی آمد.
مثل کشیده شدن یک زنجیر روی سنگ.
همه سرشان را بالا گرفتند.
و بعد...
یک پاکت سیاه از سقف تالار سقوط کرد.
مستقیم جلوی پای جنا.
هیچ‌کس حرکت نکرد.
پاندورا آرام گفت:
«جنا، دست نزن.»
جنا به پاکت نگاه کرد.
روی آن هیچ نامی نبود.
فقط یک نشان حک شده بود:
یک کلید با سیزده دندانه.
ریگیلوس با دیدن نشان، برای اولین بار واقعاً رنگش پرید.
سیریوس متوجه شد.
«تو این علامت رو می‌شناسی.»
ریگیلوس جواب نداد.
ایوان جلو آمد.
«ریگیلوس.»
چند ثانیه گذشت.
بالاخره ریگیلوس گفت:
«این نشان نباید وجود داشته باشه.»
لورنزو پرسید:
«چرا؟»
ریگیلوس نگاهش را از پاکت برنداشت.
«چون آخرین باری که این کلید دیده شد...»
مکث کرد.
«سیزده نفر ناپدید شدند.»
تالار دوباره در سکوت فرو رفت.
جنا آهسته پرسید:
«و چرا پاکت برای من اومده؟»
دیدگاه ها (۴)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس پاسخ نداشت.تا اینکه پاکت، بدون اینک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«این جواب سؤال نبود.»والپورگا نگاه سردی به...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط