𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:48
☆ویو سوجین:
چند ثانیه همونطور روی تخت خشک شده بودم.
تصویر اسلحه ای که چند لحظه قبل توی دست یونجون دیده بودم از ذهنم بیرون نمیرفت.
شاید... شاید طبیعی بود.
بالاخره خانواده چوی خانواده کوچیکی نبودن.
افراد ثروتمند معمولا محافظ داشتن... شاید داشتن اسلحه هم چیز عجیبی نبود.
اما...
اون لحنش.
اون نگاه سردش.
اون آدم...
یونجونی نبود که من میشناختم.
با یه نفس کلافه از جام بلند شدم.
نباید اینقدر بهش فکر میکردم.
احتمالا فقط یه مسئله کاری بود.
سمت پنجره رفتم.
حیاط عمارت هنوز روشن بود.
چند مرد کت و شلوار پوش پایین ایستاده بودن.
مثل همیشه.
قبلا هیچوقت بهشون دقت نکرده بودم.
اما حالا...
نمیدونستم چرا یه حس سنگین توی دلم افتاده بود.
پرده رو کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم.
نه....
دارم بیش از حد فکر میکنم
𝘱𝘢𝘳𝘵:48
☆ویو سوجین:
چند ثانیه همونطور روی تخت خشک شده بودم.
تصویر اسلحه ای که چند لحظه قبل توی دست یونجون دیده بودم از ذهنم بیرون نمیرفت.
شاید... شاید طبیعی بود.
بالاخره خانواده چوی خانواده کوچیکی نبودن.
افراد ثروتمند معمولا محافظ داشتن... شاید داشتن اسلحه هم چیز عجیبی نبود.
اما...
اون لحنش.
اون نگاه سردش.
اون آدم...
یونجونی نبود که من میشناختم.
با یه نفس کلافه از جام بلند شدم.
نباید اینقدر بهش فکر میکردم.
احتمالا فقط یه مسئله کاری بود.
سمت پنجره رفتم.
حیاط عمارت هنوز روشن بود.
چند مرد کت و شلوار پوش پایین ایستاده بودن.
مثل همیشه.
قبلا هیچوقت بهشون دقت نکرده بودم.
اما حالا...
نمیدونستم چرا یه حس سنگین توی دلم افتاده بود.
پرده رو کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم.
نه....
دارم بیش از حد فکر میکنم
- ۲۴۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط