رمان سوم
رمان سوم
پارت پنجم😩
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی
ولی خیلی دیر شده بود .دازای مستقیم به چویا نگاه میکرد و چشماش کاملا خمار بود .دازای بلند شد و چویا رو روی تخت پرت کرد . چویا که شبیه گوجه شده بود گفت
چویا : چیکار میکنی .
دازای : نگاهت میکنم .
چویا داشت سعی میکرد بلند شه ولی جسته ی دازای انقدر بزرگ بود که نتونست .
بعد دازای نزدیک گردن چویا شد
چویا : ولم کن .............. خونمو نخور
ولی دازای به کارش ادامه داد؛ اون خون چویا رو نخورد بلکه قصد دیگه ای داشت .دازای گار محکمی از گردن چویا گرفت و گفت
دازای : این مارکم برای اینکه همه بفهمن فقط فقط برای منی
دازای که تازه متوجه کارش شده بود از روی چویا بلند شد و گفت
دازای : خ...ب ..... به نفعته به کسی نگی ..... برو لباسات رو بپوش ... اره همین کار رو بکن ..... راستی * با لحن حرص در اور* صورتت هم رنگ موهات شده
چویا : عوضیییییییییی* با داد *
دازای : چی
چویا : هی....هیچی
دازای : خوبه حالا لباسات رو بپوش
چویا باخجالت بلند شد و لباساش رو پوشید
>> الان رسیدن به میز غذا
موری : دیر کردی پسرم
دازای : ببخشید پدر ، چویا بیا اینجا بشین
چویا : ولی
دازای : همین که شنیدی
حدس میزنید دازای به چویا گفت کجا بشینه ، بله درسته سر پاش ؛ چویا هم همین کار رو کرد و نشست رو پای دازای .
دازای : افرین غذای خوب ، حالا غذا تو بخور که من خون میخوام
چویا : با...با...باشه
>> بعد غذا داخل اتاق دازای
داازای : خب من باید حموم کنم لباس مناسب بپوشم برم پایین به مهمونا سلام کنم برگردم تا شب دوباره برم و صبح دوباره برگردم
چویا : خب من اینجا ...
دازای نذاشت حرفش تموم بشه و گفت ،
دازای : باید حمومم کنی وو خودتو به انوان دوست دخترم جا بزنی * ولی در اینده ی نه چندان دور قراره دوست دخترم بشی * فهمیدی
چویا : چیییییییی
و دازای دندوناشو نشون داد
چویا : باشه باشه
دازای شروع کرد به در اوردن لباس هاش جلوی چویا
چویا روشو کرد اونور
دازای : هعی چویا گفتم بشورم
چویا : تو که داری لباس عوض میکنی
دازای : پس تو حموم چیکار میکنم
چویا برگشت و دید دازای نیست دوید سمت حموم لونجا بود داخل وان پر از اب داغ
چویا : بدنت نمی سوزه
دازای : من همیشه اینطوری حموم میکنم ولی اگر سرم رو خوب نشوری تو رو پرت میکنم تو اب تا بسوزی
چویا : ب....با...باشه
دازای : افرین بچه ی خوب
چویا سر دازای رو شست
دازای : خوب بود حالا نوبت تو هست دازای از داخل اب بلند شد اب رو ولرم کرد و چویا رو پرت کرد توش .
چویا چیکا...
دازای لباس های چویا رو با یک اشاره در اورد و چویا بدون هیچ حفاظی از بدنش تو اب گرم ولو شده بود
دازای : فرم بدنت رو دوست دارم کوچولو
چویا میخواست بگه خفه شو عوضی ولی از ترس هیچی نگفت .فقط چشم هاش رو بست و روی هم فشار داد
دازای شروع کرد به شست چویا
بعد تموم شدن حموم دازای چویا رو اورد بیرون و حوله رو دور خودش پیچید و رفت بیرون و چویا رو داخل حموم تنها گذاشت بعد چند دقیقه اومد داخل و چویا رو بغل کرد و برد و گذاشت روی صندلی میزش و به چند تا لباس اشاره کرد
دازای : این لباسای تو هست به چند تا خدمت کار میگم بیان و برات بپوشونشون
و رفت بعد دقایقی حدود ۵ تا خدمت کار اومدن تعظیمی کردن و لباس رو تن چویا کردن و رفتن
>> بیرون از اتاق
دازای : کارش کی تموم میشه ؟
خدمت کار : الان که تموم شه ارباب
دازای : باشهه
خدمت کار بعد ده دقیقه اومد و گفت امادست
دازای با اشتیاق رفت داخل تا چویا رو ببینه
>> داخل اتاق
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
تمام کردن در جاهای حساس از کار های مورد علاقمه 😏
پارت پنجم😩
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی
ولی خیلی دیر شده بود .دازای مستقیم به چویا نگاه میکرد و چشماش کاملا خمار بود .دازای بلند شد و چویا رو روی تخت پرت کرد . چویا که شبیه گوجه شده بود گفت
چویا : چیکار میکنی .
دازای : نگاهت میکنم .
چویا داشت سعی میکرد بلند شه ولی جسته ی دازای انقدر بزرگ بود که نتونست .
بعد دازای نزدیک گردن چویا شد
چویا : ولم کن .............. خونمو نخور
ولی دازای به کارش ادامه داد؛ اون خون چویا رو نخورد بلکه قصد دیگه ای داشت .دازای گار محکمی از گردن چویا گرفت و گفت
دازای : این مارکم برای اینکه همه بفهمن فقط فقط برای منی
دازای که تازه متوجه کارش شده بود از روی چویا بلند شد و گفت
دازای : خ...ب ..... به نفعته به کسی نگی ..... برو لباسات رو بپوش ... اره همین کار رو بکن ..... راستی * با لحن حرص در اور* صورتت هم رنگ موهات شده
چویا : عوضیییییییییی* با داد *
دازای : چی
چویا : هی....هیچی
دازای : خوبه حالا لباسات رو بپوش
چویا باخجالت بلند شد و لباساش رو پوشید
>> الان رسیدن به میز غذا
موری : دیر کردی پسرم
دازای : ببخشید پدر ، چویا بیا اینجا بشین
چویا : ولی
دازای : همین که شنیدی
حدس میزنید دازای به چویا گفت کجا بشینه ، بله درسته سر پاش ؛ چویا هم همین کار رو کرد و نشست رو پای دازای .
دازای : افرین غذای خوب ، حالا غذا تو بخور که من خون میخوام
چویا : با...با...باشه
>> بعد غذا داخل اتاق دازای
داازای : خب من باید حموم کنم لباس مناسب بپوشم برم پایین به مهمونا سلام کنم برگردم تا شب دوباره برم و صبح دوباره برگردم
چویا : خب من اینجا ...
دازای نذاشت حرفش تموم بشه و گفت ،
دازای : باید حمومم کنی وو خودتو به انوان دوست دخترم جا بزنی * ولی در اینده ی نه چندان دور قراره دوست دخترم بشی * فهمیدی
چویا : چیییییییی
و دازای دندوناشو نشون داد
چویا : باشه باشه
دازای شروع کرد به در اوردن لباس هاش جلوی چویا
چویا روشو کرد اونور
دازای : هعی چویا گفتم بشورم
چویا : تو که داری لباس عوض میکنی
دازای : پس تو حموم چیکار میکنم
چویا برگشت و دید دازای نیست دوید سمت حموم لونجا بود داخل وان پر از اب داغ
چویا : بدنت نمی سوزه
دازای : من همیشه اینطوری حموم میکنم ولی اگر سرم رو خوب نشوری تو رو پرت میکنم تو اب تا بسوزی
چویا : ب....با...باشه
دازای : افرین بچه ی خوب
چویا سر دازای رو شست
دازای : خوب بود حالا نوبت تو هست دازای از داخل اب بلند شد اب رو ولرم کرد و چویا رو پرت کرد توش .
چویا چیکا...
دازای لباس های چویا رو با یک اشاره در اورد و چویا بدون هیچ حفاظی از بدنش تو اب گرم ولو شده بود
دازای : فرم بدنت رو دوست دارم کوچولو
چویا میخواست بگه خفه شو عوضی ولی از ترس هیچی نگفت .فقط چشم هاش رو بست و روی هم فشار داد
دازای شروع کرد به شست چویا
بعد تموم شدن حموم دازای چویا رو اورد بیرون و حوله رو دور خودش پیچید و رفت بیرون و چویا رو داخل حموم تنها گذاشت بعد چند دقیقه اومد داخل و چویا رو بغل کرد و برد و گذاشت روی صندلی میزش و به چند تا لباس اشاره کرد
دازای : این لباسای تو هست به چند تا خدمت کار میگم بیان و برات بپوشونشون
و رفت بعد دقایقی حدود ۵ تا خدمت کار اومدن تعظیمی کردن و لباس رو تن چویا کردن و رفتن
>> بیرون از اتاق
دازای : کارش کی تموم میشه ؟
خدمت کار : الان که تموم شه ارباب
دازای : باشهه
خدمت کار بعد ده دقیقه اومد و گفت امادست
دازای با اشتیاق رفت داخل تا چویا رو ببینه
>> داخل اتاق
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
تمام کردن در جاهای حساس از کار های مورد علاقمه 😏
- ۷۹۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط