دلم میخواهد برگردی

دلم می‌خواهد برگردی!
ابرها کنار بروند و سیاهی کوه‌ها را ببینم.
به ساحل‌ها برانم
و سادگی موج،
کف پاهایم را قلقلک بدهد.
دلم می‌خواهد برگردی!
آسمان بار دیگر ببارد
و تجربه خیس شدن تکرار شود...!

انتظارت را می‌کشم.
و چون پیرمردی هشتاد ساله‌ام!
نه تاریخ میداند.
نه زمان.
نه نفس غریبه می‌شناسد و نه نسیم خنک صبحگاهی...!
پیرمردی هشتاد ساله‌ام
و احساس می‌کنم هر که از دور می‌آید،
تو هستی...!
دیدگاه ها (۱)

معشوقمبه من گفتهکه مرا می‌خواهد!ازین روبه خوبی از خودم مراقب...

من پیر می شوم …زودتر از موعد!قبل از آنکه روزهای جوانی ام تما...

زندگی چیزهایی نیست که جمع می‌کنیم؛زندگی قلب‌هایی است که جذب ...

کاش آدم‌ها چون آینه بودند! آن‌وقـت انعکاسِ دوست‌داشتـن، ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط