می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

مانند آشنای غریبه در این جهان

جز مرز های بسته ی خود کشوری نداشت

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت

اما توجهی به چنین دلبری نداشت

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید

آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه    ...

بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت

وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

آتش گرفت هیزم چشم ترم ولی

انگار- هیچ- نیت ِ افسونگری نداشت

.

شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد

آدم ولی دوباره دل ِ کافری نداشت
دیدگاه ها (۱)

نوشته بود برایم:خودت،سه نقطه،تمام."نوشتمش که:"دلم،چون؟چرا؟چگ...

بغض های کال من شوق رسیدن داشت، نه؟اشک من دیدن که نه... اما ش...

دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است  دوستت دارم و این جمله چه ...

چندیست لب هایم هوای بوسه دارندبانو برایم بوسه ای نوبر بیاورم...

My professor Part:18برادر استاد؟؟!...چطور میتونستم باور کنم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط