رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۴
از شدت ترس و استرس نزدیک بود پس بیوفتم.
به عطیه و محدثه نگاه کردم که دیدم با استرس
نگاهشون بینمون میچرخه.
مهرداد: متاسفانه بخاطر برادرم اتفاقی افتاد که
نتونستم بیام وگرنه...
به من نگاه کرد.
-خوشحال میشدم بیام و حسابی تبریک بگم.
تو این جملهش تهدید موج میزد.
دستشو دراز کرد.
-میتونید بشینید.
نشستیم و چشمهامو بستم.
دستهام میلرزیدند و یخ کرده بودند.
با گرفته شدن دستم توسط ایمان سریع چشمهامو
باز کردم.
سرمو به چپ و راست تکون دادم و دستمو از تويحالت
خوبه؟ دستت یخ کرده، میخواي بریم؟
دستش بیرون کشیدم.
مهرداد ماژیکشو برداشت و کتاب مربوط به درس
امروزمونو از کیفش بیرون آورد.
یه کم که درس داد گذاشت نوت برداري و استراحت
کنیم.
تو تموم مدت یه نیم نگاهم بهم ننداخت، منم تموم
مدت سعی میکردم خودمو با فکر به اینکه ایمان
کنارمه نمیذاره آسیبی بهم بزنه آروم کنم.
روي صندلی نشست و بهم نگاه کرد که سریع سرمو
پایین انداختم و مشغول نوشتن شدم.
چیزي نگذشت که با صداش نفس تو سینم حبس
شد.
-خانم موسوي؟
با استرس بهش نگاه کردم.
_بله استاد.
-یادم رفت لیست استاد شیرزاد رو بیارم، لطف
کنید برید دفتر و از آقاي معینی بگیرید.
خواستم بلند بشم که ایمان مچمو گرفت و با اخم
گفت: من میرم استاد، نیاز...
مهرداد با اخم و تحکم گفت: من گفتم خانم موسوي،
نه شما، لازم نکرده زحمت بکشید.
بهم نگاه کرد.
_برید.
به ایمان نگاه کردم و آروم گفتم: نگران نباش، اینجا
دانشگاهه.
مچمو ول کرد و عصبی چشمهاشو بست.
مقنعهمو مرتب کردم و به سمت در رفتم.
مهردادم به میز چشم دوخت و خودکارشو روي میز
کوبید.
از کلاس بیرون اومدم و بخاطر خلاصی از اون جو
سنگین نفس آسودهاي کشیدم.
به سمت دفتر رفتم.
بهش که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و تقهاي به در
زدم.
با "بفرمائید داخل" آقاي معینی وارد شدم.
-سلام.
عینکشو از روي چشمهاش برداشت.
-سلام دخترم، کاري داري؟
_بله،استاد رادمنش گفتند...
با صداي مهرداد اونم پشت سرم مثل برق گرفتهها
به سمتش چرخیدم.
-خانم موسوي؟
_ب...بله استاد؟
-لیستو برداشتم، حواسم نبود که توي کیفم
گذاشته بودمش، بیاین سرکلاس.
اگه بگم استرسم نگرفته بود دروغ گفتم.
از اتاق بیرون رفت که با یه ببخشید بیرون اومدم.
سرمو پایین انداختم و پشت سرش رفتم.
با وایسادن و چرخیدنش سریع سرمو بالا آوردم.
جدي به چشمهام نگاه کرد.
-هر جا رفتم پشت سرم میاي، فهمیدي؟
قلبم از کار افتاد.
-باید... باید برم سر کلاس استاد.
تند از کنارش رد شدم اما یه دفعه بازومو گرفت و
این دفعه عصبی گفت: همینطوري هم منو دیوونه
کردي، بهت پیشنهاد میکنم بیشتر از این روانیم
نکنی وگرنه دیگه واسم مهم نیست و از همینجا
دستتو میگیرم و دنبال خودم میکشونمت.
با ترس نگاهش کردم.
دیدگاه ها (۲۸)

مهردادمون💔

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۷با ترس نگاهش کردم.بازومو ول کرد و...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۳با نگرانی سرشو به چپ و راست تکون ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۵۲آروم ازم جدا شد که چشمهامو باز کر...

پارت¹

Part:59. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞𝐧𝐜...

اسم : هنوز انتخاب نشده پارت ۴ به هر سختی که بود برگشتم و پشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط