پارت نهم

پارت نهم:
وقتی پاشدم دیدم تو بیمارستانم
اطراف رو نگاه کردم که دیدم لینو اینجاست همینجوری نگاش میکردم سرش تو گوشیش بود
خیلی خوشگله دلم میخواد فقط برای خودم باشه....
همینجوری بهش نگاه میکردم که یهو نگاهش بهم افتاد
خیلی سر بود نگاهش... همچیش بامن خیلی سرد بود
+بیدار شدی
-اوم
+بخاطر اینکه هیچی نخورده بودی غش کردی... اها راستی امروز هلنا میاد خونمون(دختر دایشه)
وایییی هلنا خیلی تو مخه از اون موقعی که مامان بابام فوت کردن این همش برام قلدری میکنه و همش میچسبه به لینو
و من از این بدم میاد.... اره چون حصودی میکنم
پاشدیم رفتیم تو ماشین نشستیم
+منو فرستادن که مواظبت باشم چون بخاطر شما الان من نامزدتم
به خونه رسیدیم و درو باز کردم وای هلنا خونستتتتتت
سریع اومد سمت لینو و دستشو گرفت
+هی اوپا...چرا با این دختره اومدی
وای اصلا نمیخواستم صداشونو بشنوم بخواطر همین رفتم بالا و خوابیدم......
-----------ویو یک سال بعد
منو یوری امروز پرواز داریم...اوه راستی به شماهم نگفتم چون راز بود دیگه...بعد از نامزدی هلنا اومد خونه ی ما و همش میچسبید به لینو از اون طرف لینو بهم محل نمیداد و ازم متنفر بود پس بورسیه گرفتم و امروز میخوایم با یوری بری قرار شده بود روز اخر به همه بگم
پس امروز زود رفتم خونه
غذا پهن بود پس بهترین موقعیت بود وقتی نشستیم بعد از چند دقیقه که گذشت شروع کردم به حرف زدن خیلی رک و خلاصه گفتم چون نمیخواستم زیاد جواب بدم
-فردا ساعت شیش از کره میرم
+چی؟کجا؟
-میخوام برم امریکا اونجا ادامه تخصیل کنم
+توکه از ما پولی نگرفتی چجوری میخوای بری؟
-بورسیه میشم بعدشم اونجا کار پیدا میکنم....
+فردا؟چیبگم توکه به حرفم گوش نمیدی خوش باشی عزیزم
لبخندی زدم و شروع به خوردن کردم طبق معمول لینو با هلنا رفته بود بیرون پس بعد از اینکه غذامو خوردم رفتم تو اتاقم و خوابیدم...خیلی خوابیده بودم چون با صدای گوشیم پاشدم ساعت هفت بود با عجله چمدون و وسایلمو برداشتم و رفتم پایین به بادیگار دادم تا بزاره تو ماشین و خب خودتون میدونید دیگه من نوه ی بزرگ ترین مافیای جهانم و دشمن خیلیه پس بابابزرگ یه عالمه بادیگار برام فرستاد و اونجا برام خونه گرفت مثلا میخواستم کار کنم اونجا ولی خب پدربزرگ رو که میشناسید با یوری سوار هواپیما شدیم.......
دیدگاه ها (۶)

پارت دهم: ----چند ساعت بعد وقتی که باید از هواپیما پیاده شنا...

یه پارت دیگه هم گذاشتم چون فردا نمیتونم بزارم بخاطر یه جیگر ...

پارت هشتم:وقتی به پایین پله رسیدیم پدربزرگ بلند شد و لبخند ز...

توی مسیر صحبتی نکردیم رسیدیم خونه من خودمو انداختم رو مبل و ...

(لطفا حمایت کنید❤)P:6 رسیدم خونه لباساموعوض کردم و رفتم رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط