عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون)
P⁴⁹
(کره=ساعت 10:13 PM)
☆:امشب..عروسی دو زوج عاشق بود،همه داشتن میرقصیدن،میـ/ـنوشیدن،صحبت میکردن و خوش میگذروندن..همون طور که میرقصیدن،ا/ت و جونگکوک وسط همشون بودن،دست جونگکوک روی کمر ا/ت بود،دستای ا/ت دور گردن جونگکوک بود،جونگکوک نمیتونست از نگاه کردن به ا/ت دست بر داره،ا/ت هم از نگاه کردن به جونگکوک سیر نمیشد
(کره=ساعت 12:32 PM)
ا/ت:
جونگکوک:خانم کوچولو..بیدار شو..
ا/ت:نمیخوام..
جونگکوک:پاشو ببینم..اگر پا نشی مجبوریم بازی دیشب رو ادامه بدیم
ا/ت:
*سریع بالش رو برداشتم،پرت کردم تو صورتش*
ا/ت:برو بیرون!(داد)
جونگکوک:(خنده)
*جونگکوک رفت بیرون،اروم بلند شدم،بی تر ادب نزاشت نفس بکشم،سریع رفتم حموم..وان رو پر کردم و نشستم توش،بعد از 30 دقیقه بلند شدم رفتم بیرون،لباسی پوشیدم و رفتیم سوار ماشین شدیم،جونگکوکی جا وایساد و برام موچی خرید،توی ماشین میخوردم و جونگکوک به سمت شرکت میرفت،وقتی موچیم تموم شد رسیدیم شرکت،رفتم طبقه بالا،الا تعجب کرد*
الا:هوی..مگه ازدواج نکردی؟روز اول ازدواج اومدید شرکت؟
ا/ت:(خنده)سلام..اره خوبم
الا:هوفففف..سلام خوبی؟
ا/ت:خوبم(خنده)
الا:دیشب چطور بود؟
ا/ت:چی چطور بود؟خودت که بودی!..
الا:نه نه..بعد عروسی..
ا/ت:بی ادب..
الا:(خنده)
الا:راستی..جونیور زیاد حالش خوب نبود..گف هر وقت اومدی خبر بدم بیاد پیشت..
ا/ت:باشه..بهش بگو تو دفتر منتظرشم..
(کره=ساعت 1:05 PM)
*وارد اتاقم شدم،لبتاپم رو روشن کردم و بعد کتم رو اویزون کردم،رفتم روی صندلی نشستم،در دفتر خورد و جونیور وارد شد*
جونیور:سلام
ا/ت:سلام(لبخند)بیا بشین..
جونیور:ممنون
*جونیور نشست و رفتم رو به روش نشستم*
ا/ت:چی شده؟الا گف میخوای باهام حرف بزنی..
جونیور:پنج ماه پیش..دقیقا وقتی قتل لارا اتفاق افتاد و تو رفتی خونه الا..ما همه پیشتون اومدیم
ا/ت:اره خب..
جونیور:وقتی تو خوابت برد و الا بیدارت کرد و بردت..من و جونگکوک دعوامون شد..
ا/ت:چی؟؟چرا؟؟
جونیور:جونگکوک خفم کرد..گف دیگه نمیخواد منو دور برت ببینه..اگر جک نبود جونگکوک منو میکشت..
ا/ت:جونگکوک این کارو نمیکنه..
جونیور:شوهرت رو بهتر بشناس..اسیب میبینی ی روز..منم دارم برمیگردم امریکا..
*جونیور بلند شد و رفت..یعنی..یعنی جونگکوک واقعا این کار رو کرده؟*
ادامه دارد...
(تابع قوانین ویسگون)
P⁴⁹
(کره=ساعت 10:13 PM)
☆:امشب..عروسی دو زوج عاشق بود،همه داشتن میرقصیدن،میـ/ـنوشیدن،صحبت میکردن و خوش میگذروندن..همون طور که میرقصیدن،ا/ت و جونگکوک وسط همشون بودن،دست جونگکوک روی کمر ا/ت بود،دستای ا/ت دور گردن جونگکوک بود،جونگکوک نمیتونست از نگاه کردن به ا/ت دست بر داره،ا/ت هم از نگاه کردن به جونگکوک سیر نمیشد
(کره=ساعت 12:32 PM)
ا/ت:
جونگکوک:خانم کوچولو..بیدار شو..
ا/ت:نمیخوام..
جونگکوک:پاشو ببینم..اگر پا نشی مجبوریم بازی دیشب رو ادامه بدیم
ا/ت:
*سریع بالش رو برداشتم،پرت کردم تو صورتش*
ا/ت:برو بیرون!(داد)
جونگکوک:(خنده)
*جونگکوک رفت بیرون،اروم بلند شدم،بی تر ادب نزاشت نفس بکشم،سریع رفتم حموم..وان رو پر کردم و نشستم توش،بعد از 30 دقیقه بلند شدم رفتم بیرون،لباسی پوشیدم و رفتیم سوار ماشین شدیم،جونگکوکی جا وایساد و برام موچی خرید،توی ماشین میخوردم و جونگکوک به سمت شرکت میرفت،وقتی موچیم تموم شد رسیدیم شرکت،رفتم طبقه بالا،الا تعجب کرد*
الا:هوی..مگه ازدواج نکردی؟روز اول ازدواج اومدید شرکت؟
ا/ت:(خنده)سلام..اره خوبم
الا:هوفففف..سلام خوبی؟
ا/ت:خوبم(خنده)
الا:دیشب چطور بود؟
ا/ت:چی چطور بود؟خودت که بودی!..
الا:نه نه..بعد عروسی..
ا/ت:بی ادب..
الا:(خنده)
الا:راستی..جونیور زیاد حالش خوب نبود..گف هر وقت اومدی خبر بدم بیاد پیشت..
ا/ت:باشه..بهش بگو تو دفتر منتظرشم..
(کره=ساعت 1:05 PM)
*وارد اتاقم شدم،لبتاپم رو روشن کردم و بعد کتم رو اویزون کردم،رفتم روی صندلی نشستم،در دفتر خورد و جونیور وارد شد*
جونیور:سلام
ا/ت:سلام(لبخند)بیا بشین..
جونیور:ممنون
*جونیور نشست و رفتم رو به روش نشستم*
ا/ت:چی شده؟الا گف میخوای باهام حرف بزنی..
جونیور:پنج ماه پیش..دقیقا وقتی قتل لارا اتفاق افتاد و تو رفتی خونه الا..ما همه پیشتون اومدیم
ا/ت:اره خب..
جونیور:وقتی تو خوابت برد و الا بیدارت کرد و بردت..من و جونگکوک دعوامون شد..
ا/ت:چی؟؟چرا؟؟
جونیور:جونگکوک خفم کرد..گف دیگه نمیخواد منو دور برت ببینه..اگر جک نبود جونگکوک منو میکشت..
ا/ت:جونگکوک این کارو نمیکنه..
جونیور:شوهرت رو بهتر بشناس..اسیب میبینی ی روز..منم دارم برمیگردم امریکا..
*جونیور بلند شد و رفت..یعنی..یعنی جونگکوک واقعا این کار رو کرده؟*
ادامه دارد...
- ۱۵.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط