🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶ : پارت ⁶
توی راهرو باهم راه می رفتیم و حرف می زدیم.انولا گفت:«شاید توی تصوراتم می دیدم که بیام اینجا،ولی واقعیت رو اصلا!»باران گفت:«اینا که هیچی،این که بشینی و رو در رو با کاراکتر مورد علاقهت حرف بزنی رو چی میگی؟»هیلدا سرش را تکان داد و گفت:«آخ نگو باران،اون لحظه ای که مایک گفت مراقب باشید همش داره تو ذهنم تکرار میشه»انولا خندید و گفت:«قیافه هاشون عالیه وقتی میفهمن اسم هاشون رو می دونیم»وسط حرف زدن بودیم که از پشت صدایی شنیدیم:«هی دخترا»همه برگشتیم و پشت سرمان را نگاه کردیم.استیو از آن دور سمتمان می دوید.هیلدا و انولا آرام به ما گفتند:«استیو؟!»استیو به ما نزدیک شد.من را که دید لبخند زد و نفس نفس زنان گفت:«داشتم دنبالت می گشتم دختر،کجا بودی؟غیبت زد یهو!»+چی؟استیو داره همچین حرف هایی به من میزنه؟+نمی دانستم بقیه خنده ی من به خاصر هیجان و متعجب شدنم می بینند یا نه.پرسیدم:«دنبال من بودی؟»موهایش که روی چشمانش افتاده بود کنار زد و سرش را تکان داد.+انگار فهمیده بود از این حرکتش خوشم میاد+هیلدا که هم مایک را دیده بود و هم استیو را گفت:«نمیتونم باور کنم نمیشه نه این خوابه!»استیو نگاهی کرد و گفت:«چی رو نمی تونی باور کنی؟»هیلدا دستی بر چشمانش کشید و گفت:«هیچی،این حجم از خفن بودنتو نمی تونم باور کنم»استیو خندید،قیافه ی مغرورانه ای به خودش گرفت و گفت:«اوه بچه جون،همه این حرفو بهم میزنن»از چشمان هیلدا خواندم:«بچه جون؟من بچهم آخه؟»استیو گفت:«تا حالا شما ها رو اینجا ندیدم،جدید اومدید؟»باران گفت:«آره تازه اومدیم،نانسی چیشد؟یعنی همون دختره که صداش زدی و امروز دنبالش بودی؟»حالت چهرهش عوض شد،می توانستم اشک جمع شده در چشمانش را ببینم.آرام پرسیدم:«دوباره حرفتون شده؟چون امروز دیدمتون»دستی بر صورتش گرفت و گفت:«بیخیال»+با دیدن ادیت های نانسی و استیو تا مرز گریه می رفتم،حالا جلوی چشمم استیو داشت گریه می کرد؟+دیگر نتوانستم خودم را تحمل کنم،دستم را تا دور کمرش بردم تا بغلش کنم که صدایی شنیدم:«استیو!»خودم را جمع و جور کردم و کنارش ایستادم.پسری هم قد استیو با کت قهوه ای رنگ نزدیک ما شد.انولا به محض دیدن پسر با صدایی که فقط ما بشنویم گفت:«لرد؟خدای من!»لرد کنار استیو آمد،دستش را دور گردنش انداخت و گفت:«گفتم دوباره رفتی تو تنهایی خودت و داری گریه می کنی»استیو تکانی به شانه ی لرد داد و صدایش را صاف کرد.لرد که تازه متوجه ی حضور ما شد،خودش را جمع و جور کرد و گفت:«اوه،ببخشید.درود!»و بعد نگاهش به انولا افتاد.+چقدر ما خو شانس بودیم باورم نمیشه+استیو دست را سمت ما دراز کرد و گفت:«دانش آموزای جدید هاوکینز هستن لرد»دستش را سمت انولا برد تا اسمش را بگوید.انولا گفت:«انولام!»لرد لبخندی زد.هیلدا گفت:«منم هیلدام»باران هم جواب داد:«باران!»و من هم اضافه کردم:«نازنین»صدای آرام استیو را شنیدم که اسمم را تکرار کرد+خدایا با من اینکار رو نکن خودت میدونی من تحمل این همه گوگولی بودن این بشر رو ندارم!+لرد دستش را جلوی سینهش گذاشت،تعظیم کرد و گفت:«خوشخبتم خانما،خوش اومدید»استیو اضافه کرد:«لرد دوست منه،ی کم هم عجیب غریبه»انولا خندید و گفت:«کجاش عجبب غریبه؟»لرد نگاهی به انولا کرد،لبخندی زد و رو به استیو گفت:«یاد بگیر رفیق!»
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶ : پارت ⁶
توی راهرو باهم راه می رفتیم و حرف می زدیم.انولا گفت:«شاید توی تصوراتم می دیدم که بیام اینجا،ولی واقعیت رو اصلا!»باران گفت:«اینا که هیچی،این که بشینی و رو در رو با کاراکتر مورد علاقهت حرف بزنی رو چی میگی؟»هیلدا سرش را تکان داد و گفت:«آخ نگو باران،اون لحظه ای که مایک گفت مراقب باشید همش داره تو ذهنم تکرار میشه»انولا خندید و گفت:«قیافه هاشون عالیه وقتی میفهمن اسم هاشون رو می دونیم»وسط حرف زدن بودیم که از پشت صدایی شنیدیم:«هی دخترا»همه برگشتیم و پشت سرمان را نگاه کردیم.استیو از آن دور سمتمان می دوید.هیلدا و انولا آرام به ما گفتند:«استیو؟!»استیو به ما نزدیک شد.من را که دید لبخند زد و نفس نفس زنان گفت:«داشتم دنبالت می گشتم دختر،کجا بودی؟غیبت زد یهو!»+چی؟استیو داره همچین حرف هایی به من میزنه؟+نمی دانستم بقیه خنده ی من به خاصر هیجان و متعجب شدنم می بینند یا نه.پرسیدم:«دنبال من بودی؟»موهایش که روی چشمانش افتاده بود کنار زد و سرش را تکان داد.+انگار فهمیده بود از این حرکتش خوشم میاد+هیلدا که هم مایک را دیده بود و هم استیو را گفت:«نمیتونم باور کنم نمیشه نه این خوابه!»استیو نگاهی کرد و گفت:«چی رو نمی تونی باور کنی؟»هیلدا دستی بر چشمانش کشید و گفت:«هیچی،این حجم از خفن بودنتو نمی تونم باور کنم»استیو خندید،قیافه ی مغرورانه ای به خودش گرفت و گفت:«اوه بچه جون،همه این حرفو بهم میزنن»از چشمان هیلدا خواندم:«بچه جون؟من بچهم آخه؟»استیو گفت:«تا حالا شما ها رو اینجا ندیدم،جدید اومدید؟»باران گفت:«آره تازه اومدیم،نانسی چیشد؟یعنی همون دختره که صداش زدی و امروز دنبالش بودی؟»حالت چهرهش عوض شد،می توانستم اشک جمع شده در چشمانش را ببینم.آرام پرسیدم:«دوباره حرفتون شده؟چون امروز دیدمتون»دستی بر صورتش گرفت و گفت:«بیخیال»+با دیدن ادیت های نانسی و استیو تا مرز گریه می رفتم،حالا جلوی چشمم استیو داشت گریه می کرد؟+دیگر نتوانستم خودم را تحمل کنم،دستم را تا دور کمرش بردم تا بغلش کنم که صدایی شنیدم:«استیو!»خودم را جمع و جور کردم و کنارش ایستادم.پسری هم قد استیو با کت قهوه ای رنگ نزدیک ما شد.انولا به محض دیدن پسر با صدایی که فقط ما بشنویم گفت:«لرد؟خدای من!»لرد کنار استیو آمد،دستش را دور گردنش انداخت و گفت:«گفتم دوباره رفتی تو تنهایی خودت و داری گریه می کنی»استیو تکانی به شانه ی لرد داد و صدایش را صاف کرد.لرد که تازه متوجه ی حضور ما شد،خودش را جمع و جور کرد و گفت:«اوه،ببخشید.درود!»و بعد نگاهش به انولا افتاد.+چقدر ما خو شانس بودیم باورم نمیشه+استیو دست را سمت ما دراز کرد و گفت:«دانش آموزای جدید هاوکینز هستن لرد»دستش را سمت انولا برد تا اسمش را بگوید.انولا گفت:«انولام!»لرد لبخندی زد.هیلدا گفت:«منم هیلدام»باران هم جواب داد:«باران!»و من هم اضافه کردم:«نازنین»صدای آرام استیو را شنیدم که اسمم را تکرار کرد+خدایا با من اینکار رو نکن خودت میدونی من تحمل این همه گوگولی بودن این بشر رو ندارم!+لرد دستش را جلوی سینهش گذاشت،تعظیم کرد و گفت:«خوشخبتم خانما،خوش اومدید»استیو اضافه کرد:«لرد دوست منه،ی کم هم عجیب غریبه»انولا خندید و گفت:«کجاش عجبب غریبه؟»لرد نگاهی به انولا کرد،لبخندی زد و رو به استیو گفت:«یاد بگیر رفیق!»
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
- ۲۶۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط