(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠
part 10


اسلاید ۲ لباس ات
با لباس ساده صورتی دراز که تا قوزک پاهایش میشد سر شانه هایش معلوم بودن موهای که دو طرف رو صورتش رها بودن و از پشت موهایش را با روبان صورتی بسته بود کفش های نسبتاً بلندی پایش بود جز یه رژ صورتی هیچ چیز دیگری نزده بود به گردنبند ساده ظریف درحالیکه کناره دریاچه آب روان زیبای داخل حیاط شون رویه چمن ها نشسته بود به آب های آبی خیره شده بود (اسلاید ۴)
هیچوقت اجازه لباس کوتاه پوشیدن را نداشت این یکی از آرزوهایش بود تا مثله دختر های دیگری لباس بپوشد بره بیرون بهتر از هرچی تحصیلاتش را ادامه بده اما همه این ها فقط یک رویا بودن، زمزمه کنان لب زد لی آهو : یعنی قراره زندگیم از این به بعد عوض بشه .... به دست سوخته اش که حال با باند سفید پیچیده شده بود نگاه کرد یعنی میشد از این زندگی پر از خون عرق و اشک خلاص بشه یعنی چطور آدمی بود ٫٫کیم تهیونگ ٫٫ اسمی که فقط از بچه گی به گوشش خورده بود،، با صدای شین هی نگاهش را از آب ها گرفت شین هی : اومدن زود بیا تو
لی آهو سریع از رویه چمن ها بلند شد لباسش را کمی تکان داد و با عجله به سمته داخل عمارت قدم برداشت
به سمته شین هی که پیشه بقیه ایستاده بود رفت پدرش همراه برادر هایش رویه مبل نشسته بودن بدونه حرف زدنی میخواست دستش را که باند پیچیده شده بود را پشته سرش پنهان کنه اما این از دید مادرش دور نموند با عصبانیت مچ دست دخترش را چنگ زد و بالا آوردش سوهی : چرا انقدر دست و پا چلفتی هستی ها اگه الان اونا دستتو ببین و از ازدواج منصرف بشن چی
جونگ کی : مادر الان وقتش نیست
باز هم بغض سنگینی گلویش را چنگ میزد این چیزی نبود که از مادرش باید می‌شنید برق اشک تویه چشم هایش زده شد با صدای برادر مجرد اش که تازه از سئول آماده بود از حیاط به داخل عمارت آمد سئوهو : دست از بحث کردن بردارید اومدن .... سوهی دست از سرزنش کردن دخترش برداشت سوهی همراه شوهرش جو سانگ به سمته درب رفتن برای خوش آمد گویی لی آهو بدون مخفی کردن دستش ایستاده بود بلآخره انتظاراتش به پایان رسید و شاهزاده اش رسید اما نمی‌خواست اینجوری با بغض او را ببینند سریع پا به بدو برداشت و بلافاصله به طرفه پله ها رفت و آن سالن را ترک کرد لی جی آه زن جون و مهربان که مادر تهیونگ بود همراه کیم کی جون وارده سالن شدن سپس مین هی همراه برادرش پشته سر مادر و پدرشان وارده آن سالن شدن جو سانگ سمته خواهرش و شوهر خواهرش رفت جو سانگ : بفرمایید بنشینید راه دوری در پیش داشتید مطمئناً خسته شدین ...

یه سوال خوشگل هام چرا این فیک رو لایک نمی‌کنید دلم می‌شکنه من خیلی واسش زحمت کشیدم ناراحتم میکنید 😞😞
دیدگاه ها (۷)

پارت ۸۲ ۸۳ ۸۴ تو کامنت هاست کامنت هم نزارید هرکسی جنبه نداره...

(استاد جذاب من) )⁦ლ( پارت 85 ⁠`⁠ლ⁠با بوق بلند کشتی یهو از خو...

ادامه پارت ۹اگه کاغذ را در مشت اش سفت گرفته تا مبادا کسی ازش...

(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠My blood, sweat and tears ⁩(⁠˙⁠❥⁠˙⁠)⁠ part 9به دس...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦....................

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 04[ساعت 7 صبح] از زب...

پارت ۱:ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما بارِ «میدنایت بلو» د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط