چندپارتی

#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part³
.
.
.
.
.
ویو هان
_پدر!بهتون گفتم...ما به تعداد نفرات بیشتری احتیاج داریم تا بتونیم باند بلک کیلر رو شکست بدیم.
این پیرمرد خیلی رومخمه. درسته که پدرمه...ولی بیشتر مواقع خیلی اعصاب خورد کنه.
پدر همینطور که روی لبه پنجره اتاق کارش نشسته و با فنجونش چایی میخوره با لحن خونسردی میگه
●هان جیسونگ!به عنوان پدرت و رئیس قبلی باند رد فلگ من بهتر از تو میدونم که کدوم کار بهتره. فقط ۸ نفر حرفه ای احتیاج داریم برای شکست باند بلک کیلر.
_ولی این پیشنهاد خیلی احمقانه است. اونا کلا توی ۱ هفته تونستن از ما جلو بزنن و بهترین باند مافیای کره بشن. اونا خیلی قوی تر از چیزی که فکر می‌کنیم هستن...۸ نفر خیلی کمه، حداقل باید ۲۰ نفر همراه خودم ببرم. اینطوری میتونیم بلک کیلر رو شکست بدیم.
صدای شکستن فنجون چاییش کل اتاق رو پر کرد. سکوت سنگینی بینمون حکم فرما شد. میتونستم عصبانیت رو از چشمای پدرم بخونم. ولی با این حال با همون لحن خشن ادامه داد.
●بهت گفتم...فقط ۸ نفر. ۸ نفر حرفه ای.
باید مخالفت کنم ولی نمیتونم. اگر مخالفت کنم خدا میدونه باهام چیکار میکنه.
_چشم...پدر.
کمی چهره ی پدرم آروم شد و دوباره با لحنی آروم و خونسرد ادامه داد.
●یک هفته بهت فرصت میدم تا اون ۸ نفر حرفه ای رو انتخاب کنی و به باند کیلر حمله کنی.
_بله...پدر.
●میتونی بری.
از جام بلند شدم. تعظیم کوتاهی کردم و از محل کارش رفتم بیرون.
در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. یک مشت محکمی به فرمون ماشین زدم. انگار عصبانیتم رو میتونم با یک مشت به فرمون خالی کنم. نفس عمیقی کشیدم و ماشین رو استارت زدم و فقط دورتادور خیابان چرخیدم.

ویو ا.ت
گوشیم ساعت ۸:۳۲ شب رو نشون میداد. از همه کسایی که توی کافه بودن خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم.
(پرش زمانی به خونه پدرو مادر ا.ت)
+من اومدم!
▪︎سلام دخترم!
•سلام.
کفش هام رو درآوردم و خودم رو پرت کردم رو کاناپه.
•ا.ت دستات و بشور و بیا غذا بخور.
+خیلی خوابم میاد...گرسنه نیستم.
دروغ گفتم خیلی گشنه امه
•بیا غذا بخور گفتم.
حال هیچکاری رو ندارم ولی خیلی گرسنه ام بود. رفتم دست هام رو شستم و نشستم کنارشون.
+سونگیمن کجاست؟
•با دوستاش رفتن بیرون.
+که اینطور‌.
یکم مکث کردم
+مامان...بابا.
•▪︎چیه؟
+خب...میدونین دیگه فردا ازاین خونه میرم.
با حرفی که زدم مشخصه ناراحتشون کردم ولی از قبل هم می‌دونستن قراره اسباب کشی کنم. همه مون دست از غذا خوردن برداشتیم. کسی چیزی نمی‌گفت. مامانم سکوت بینمون رو شکست‌.
•آها...که اینطور.
دوباره سکوت بینمون ایجاد شد.
صدای باز شدن در خونه و خنده سونگیمن اومد.
=ههه...فردا میبینمتون.
سونگیمن با عجله اومد سمتمون.
=وای مامان خیلی گرسنه امه.
•غذا برات کشیدم و بیا بشین بخور.
سونگمین کنارم نشست و حمله ور شد به غذا.
ولی من و پدرو مادرم هیچی نمیخوردیم.
=چیه؟چرا چیزی نمیخورید؟
بعد از حرف سونگیمن هممون شروع کردیم به خوردن غذا و سونگیمن شروع کرد به جک گفتن و مسخره کردن من، که البته یکی زدم تو سرش.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

#چندپارتی #هان#استری_کیدز {Mafia in my home}part⁴.....ویو ا....

#چندپارتی #هان#استری_کیدز {Mafia in my home}part².....ویو ا....

پسرم هان لایوهه😭😭💔{Mafia in my home}

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁴⁵(کره=ساعت 9:27 PM) الا:...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط