از سراشیبی جلوی ساختمان کلاس های عمومی پایین می آیم

از سراشیبی جلوی ساختمان کلاس های عمومی پایین می آیم

باد با چادر مشکی ام بازی می کند

کمی جلوتر چشمم به پیرمرد روحانی ، استاد اخلاق می افتد

باد با عبای مشکی اش بازی می کند

فکر می کنم

به شباهتمان

به عبای مشکی پیرمرد روحانی

و

به چادر مشکی خودم

به نگاه هایی که به ما می شود

به حرمت لباس پیامبر و

حرمت چادر دختر پیامبر

سرم را کمی بالاتر می گیرم

از امروز باید حواسم را بیشتر جمع کنم

من امانت بزرگی روی سرم گذاشته ام

و امانت بزرگ تری بر روی شانه های پیرمرد روحانی
دیدگاه ها (۱)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_"دوست دارم سوروس"دوبا...

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

قلبی در قلمرو دشمنپارت یک — آغاز بازیباران آرامی روی خیابان‌...

✦ اولین گناه ✦فصل چهلم: تا ابد---حسودی.لعنتی. حسودی.به بچه‌ه...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط