خونهی سه شیطون
خونهی سه شیطون
پارت ۲ — عملیات پس گرفتن وایفای
جونگکوک پنج دقیقه کامل جلوی آ.ت و رها ایستاده بود.
ـ رمز رو بدین.
رها:
ـ نه.
ـ خواهش میکنم.
آ.ت:
ـ نه.
جونگکوک دست به سینه شد.
ـ من شوهرتم.
آ.ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ و؟
ـ و باید به شوهرش احترام بذاری.
رها از روی مبل گفت:
ـ من خواهرتم. به من احترام بذار.
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ تو اصلاً تو این بحث نقشی نداری.
رها با اعتمادبهنفس گفت:
ـ اتفاقاً دارم. من مدیر بخش ضدجونگکوکم.
ـ همچین بخشی وجود نداره!
ـ از امروز وجود داره.
آ.ت خندهش گرفت.
جونگکوک با اخم نگاهش کرد.
ـ تو چرا میخندی؟
ـ چون قیافت دیدنیه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ باشه. خودم رمز رو پیدا میکنم.
رها سریع گفت:
ـ برو.
جونگکوک با اعتمادبهنفس از اتاق بیرون رفت.
دو دقیقه بعد برگشت.
ـ رمز چیه؟
آ.ت:
ـ گفتم که نمیدیم.
جونگکوک گوشیش رو بالا گرفت.
ـ پس خودم هک میکنم.
رها زد زیر خنده.
ـ تو رمز وایفای خونهی خودتم بلد نیستی!
ـ این توهینه.
ـ حقیقته.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ باشه.
آ.ت مشکوک نگاهش کرد.
ـ این «باشه» چرا ترسناک بود؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ چون منم یه نقشه دارم.
رها:
ـ چه نقشهای؟
جونگکوک به یخچال اشاره کرد.
ـ من کل خوراکیهای مورد علاقهتون رو قایم میکنم.
رها فوری از جا پرید.
ـ جرأت نداری!
جونگکوک:
ـ امتحان کن.
آ.ت جلوی رها رو گرفت.
ـ صبر کن، وارد بازیش نشو.
رها:
ـ ولی چیپس من!
جونگکوک لبخند پیروزمندانهای زد.
ـ بالاخره نقطهضعفت رو پیدا کردم.
رها با عصبانیت گفت:
ـ آ.ت، رمز رو بهش بده.
آ.ت:
ـ چرا؟
ـ چون این آدم با خوراکیها شوخی میکنه!
جونگکوک خندید.
ـ پس رمز؟
آ.ت گوشی رو برداشت، چند ثانیه چیزی تایپ کرد و گفت:
ـ باشه. رمز رو میدم.
جونگکوک با ذوق نزدیک شد.
ـ جدی؟
آ.ت گوشی رو جلوی صورتش گرفت.
ـ رمز اینه:
«جونگکوک_اول_ظرفها_رو_بشور»
جونگکوک چند ثانیه خیره موند.
ـ این رمز نیست. توهینه!
رها از خنده روی مبل افتاد.
ـ بهترین رمزیه که تا حالا دیدم!
جونگکوک با قیافهی مظلوم گفت:
ـ من توی این خونه هیچ حقی ندارم...
آ.ت لبخند زد.
ـ داری.
ـ چی؟
ـ حق شستن ظرفها.
رها:
ـ و جارو کردن.
جونگکوک:
ـ من چرا با دوتا شیطون ازدواج کردم و زندگی میکنم؟
رها جواب داد:
ـ چون خودت از همه شیطونتری.
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
ـ خب... این یکی رو قبول دارم.
اما همان لحظه صدای زنگ در بلند شد.
هر سه نفر ساکت شدند.
آ.ت آرام گفت:
ـ این وقت صبح کیه؟
جونگکوک به سمت در رفت.
ـ نمیدونم.
رها پشت سرش ایستاد.
ـ باز دردسر درست کردی؟
جونگکوک:
ـ این دفعه نه.
صدای دوبارهی زنگ در آمد.
جونگکوک دستگیره را گرفت...
و در را باز کرد.
پشت در، یک نفر ایستاده بود که هیچکدامشان انتظار دیدنش را نداشتند.
پارت ۲ — عملیات پس گرفتن وایفای
جونگکوک پنج دقیقه کامل جلوی آ.ت و رها ایستاده بود.
ـ رمز رو بدین.
رها:
ـ نه.
ـ خواهش میکنم.
آ.ت:
ـ نه.
جونگکوک دست به سینه شد.
ـ من شوهرتم.
آ.ت بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ و؟
ـ و باید به شوهرش احترام بذاری.
رها از روی مبل گفت:
ـ من خواهرتم. به من احترام بذار.
جونگکوک برگشت سمتش.
ـ تو اصلاً تو این بحث نقشی نداری.
رها با اعتمادبهنفس گفت:
ـ اتفاقاً دارم. من مدیر بخش ضدجونگکوکم.
ـ همچین بخشی وجود نداره!
ـ از امروز وجود داره.
آ.ت خندهش گرفت.
جونگکوک با اخم نگاهش کرد.
ـ تو چرا میخندی؟
ـ چون قیافت دیدنیه.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ باشه. خودم رمز رو پیدا میکنم.
رها سریع گفت:
ـ برو.
جونگکوک با اعتمادبهنفس از اتاق بیرون رفت.
دو دقیقه بعد برگشت.
ـ رمز چیه؟
آ.ت:
ـ گفتم که نمیدیم.
جونگکوک گوشیش رو بالا گرفت.
ـ پس خودم هک میکنم.
رها زد زیر خنده.
ـ تو رمز وایفای خونهی خودتم بلد نیستی!
ـ این توهینه.
ـ حقیقته.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ باشه.
آ.ت مشکوک نگاهش کرد.
ـ این «باشه» چرا ترسناک بود؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ چون منم یه نقشه دارم.
رها:
ـ چه نقشهای؟
جونگکوک به یخچال اشاره کرد.
ـ من کل خوراکیهای مورد علاقهتون رو قایم میکنم.
رها فوری از جا پرید.
ـ جرأت نداری!
جونگکوک:
ـ امتحان کن.
آ.ت جلوی رها رو گرفت.
ـ صبر کن، وارد بازیش نشو.
رها:
ـ ولی چیپس من!
جونگکوک لبخند پیروزمندانهای زد.
ـ بالاخره نقطهضعفت رو پیدا کردم.
رها با عصبانیت گفت:
ـ آ.ت، رمز رو بهش بده.
آ.ت:
ـ چرا؟
ـ چون این آدم با خوراکیها شوخی میکنه!
جونگکوک خندید.
ـ پس رمز؟
آ.ت گوشی رو برداشت، چند ثانیه چیزی تایپ کرد و گفت:
ـ باشه. رمز رو میدم.
جونگکوک با ذوق نزدیک شد.
ـ جدی؟
آ.ت گوشی رو جلوی صورتش گرفت.
ـ رمز اینه:
«جونگکوک_اول_ظرفها_رو_بشور»
جونگکوک چند ثانیه خیره موند.
ـ این رمز نیست. توهینه!
رها از خنده روی مبل افتاد.
ـ بهترین رمزیه که تا حالا دیدم!
جونگکوک با قیافهی مظلوم گفت:
ـ من توی این خونه هیچ حقی ندارم...
آ.ت لبخند زد.
ـ داری.
ـ چی؟
ـ حق شستن ظرفها.
رها:
ـ و جارو کردن.
جونگکوک:
ـ من چرا با دوتا شیطون ازدواج کردم و زندگی میکنم؟
رها جواب داد:
ـ چون خودت از همه شیطونتری.
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
ـ خب... این یکی رو قبول دارم.
اما همان لحظه صدای زنگ در بلند شد.
هر سه نفر ساکت شدند.
آ.ت آرام گفت:
ـ این وقت صبح کیه؟
جونگکوک به سمت در رفت.
ـ نمیدونم.
رها پشت سرش ایستاد.
ـ باز دردسر درست کردی؟
جونگکوک:
ـ این دفعه نه.
صدای دوبارهی زنگ در آمد.
جونگکوک دستگیره را گرفت...
و در را باز کرد.
پشت در، یک نفر ایستاده بود که هیچکدامشان انتظار دیدنش را نداشتند.
- ۱۴۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط