Royal Veil Part ردی که نباید پیدا میشد
Royal Veil — Part 18 : ردّی که نباید پیدا میشد
آفتاب نیمهجان ظهر از بالای برجهای قصر میافتاد، اما فضای داخل مثل همیشه پرنور نبود. همهجا زمزمه بود. همهجا حس میشد اتفاقی در جریان است، اما هیچکس دقیق نمیدانست چه.
تهیونگ از جلسهی طولانی با ملکه بیرون آمد و مستقیم به سمت بایگانی محرمانه رفت.
محلی که دیشب در آن نفوذی رخ داده بود.
دستش را روی مهر شکسته کشید.
سرد.
مثل اینکه ساعتهاست کسی به آن دست نزده.
اما چیزی که نگاهش را ثابت کرد، رد خاکی بسیار کمرنگ کنار طاقچه بود.
با دقت خم شد.
ردِ یک چکمه.
با اندازهای که برای محافظان معمولی بزرگ بود… جز برای یک نفر.
– جونگکوک؟
نه.
تهیونگ خودش هم میدانست.
جونگکوک هیچوقت پنهانی وارد بایگانی نمیشد.
پس این رد… متعلق به کسی بود که میخواست جوری وانمود کند که کار یکی از محافظهاست.
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
– میخوان تو رو مقصر جلوه بدن، جونگکوک…
او سریع از اتاق بیرون زد.
در ذهنش فقط یک چیز میچرخید:
قبل از اینکه دیر بشه، باید پیداش کنه.
---
فرمانده او را به میدان تمرین بُرده بود، جایی که دیگر محافظان در حال آموزش بودند.
اما از نگاهها میشد فهمید خبری پخش شده.
چند نفر زیرچشمی نگاهش میکردند.
یکی آهسته چیزی در گوش دیگری گفت.
جونگکوک بالاخره طاقت نیاورد.
– فرمانده… چه خبره؟ چرا همه اینجوری نگاه میکنن؟
فرمانده مکث کرد.
نفسش را بیرون داد.
^ چون ردپاها… به سمت خوابگاه محافظها بوده.
^ و چند نفر ادعا کردند دیشب تو رو تا نزدیکی بایگانی دیدن.
جونگکوک لحظهای شوکه شد.
– من؟! من حتی—
اما جملهاش تمام نشد.
از دور، صدای قدمهای سریع آمد.
تهیونگ با چهرهای مضطرب وارد میدان شد.
محافظان فوراً تعظیم کردند، اما نگاه تهیونگ فقط روی یک نفر قفل بود:
جونگکوک.
– بیا. الان.
لحنش نه ملایم بود، نه سرد.
فقط فوری.
جونگکوک به فرمانده نگاه کرد.
فرمانده سرش را تکان داد: «برو.»
جونگکوک جلو آمد.
– چه شده؟
تهیونگ دستش را گرفت—نه محکم، نه نمایشی—فقط مطمئن.
– دارن برات پاپوش درست میکنن. و اگر الان تکون نخوری… دیر میشه.
چشمهای جونگکوک تنگ شد.
– کی؟
تهیونگ خیلی کوتاه گفت:
– کسی که از محافظهاست. و کسی که از تو میترسه.
جونگکوک نفسش بند آمد.
– چرا از من بترسه؟
تهیونگ نگاهش کرد.
در آن نگاه، چیزهایی بود که مدتها گفته نشده بود.
– چون… تو تنها کسی هستی که من بهش اعتماد دارم.
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
نه بخاطر حرف، بخاطر اینکه حس کرد حالا دلیل واقعی تهمت روشن شد.
کسی نمیخواست تهیونگ به او نزدیک باشد.
---
تهیونگ او را پشت انبار اسلحه برد؛ جایی که از ازدحام دور بود.
– ردی که پیدا کردم، عمدی گذاشته شده. اندازهٔ چکمهت نبود، اما شبیهش بود.
– یعنی کسی چکمهای همسایز تو پوشیده.
جونگکوک فکم را به هم فشرد.
– کسی میخواد منو حذف کنه.
آهسته گفت: × یا حداقل… از تو دورم کنه.
تهیونگ عقب نرفت.
حتی وقتی جونگکوک نزدیکتر آمد، فاصله را نشکست.
– امشب میفهمیم کیه.
تهیونگ این را با اطمینانی گفت که جونگکوک را چند لحظه بیحرکت کرد.
– امشب…؟ چه نقشهای داری؟
تهیونگ آرام گفت:
– ما برای اولین بار… با هم کار میکنیم. نه جدا.
و اون آدم… امشب اشتباه میکنه.
جونگکوک لبخند بسیار خفیفی زد—a آن لبخند خطرناک و آرامی که فقط وقتی میفهمید درگیر مبارزهای واقعی است روی لبش مینشست.
× پس… بگو باید چیکار کنم.
تهیونگ یک قدم جلوتر رفت.
به حدی که اگر کسی میدید، قطعاً سوءتفاهم میشد.
– باید ظاهراً از هم دور بشیم… اما هر دو مراقب باشیم.
– اونها فقط وقتی خودشون رو نشان میدن که فکر کنن تو تنهایی.
جونگکوک چشمانش را باریک کرد.
× یعنی من… طعمهم؟
تهیونگ آرام، محکم:
– تو… کلید حل این قضیهای.
– و من پشتت وایمیستم، حتی اگر همه چیز علیهت باشه.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاه کرد.
نگاهی که چیزی خطرناک در دلش بیدار میکرد:
اهمیت تهیونگ.
و همین، دشمنشان را بیتابتر میکرد.
---
**شب امشب… دام است.
و فردا صبح… حقیقت یا خون.**
---
✨پایان پارت ۱۸
منتظر باش!
حمایت🫶
آفتاب نیمهجان ظهر از بالای برجهای قصر میافتاد، اما فضای داخل مثل همیشه پرنور نبود. همهجا زمزمه بود. همهجا حس میشد اتفاقی در جریان است، اما هیچکس دقیق نمیدانست چه.
تهیونگ از جلسهی طولانی با ملکه بیرون آمد و مستقیم به سمت بایگانی محرمانه رفت.
محلی که دیشب در آن نفوذی رخ داده بود.
دستش را روی مهر شکسته کشید.
سرد.
مثل اینکه ساعتهاست کسی به آن دست نزده.
اما چیزی که نگاهش را ثابت کرد، رد خاکی بسیار کمرنگ کنار طاقچه بود.
با دقت خم شد.
ردِ یک چکمه.
با اندازهای که برای محافظان معمولی بزرگ بود… جز برای یک نفر.
– جونگکوک؟
نه.
تهیونگ خودش هم میدانست.
جونگکوک هیچوقت پنهانی وارد بایگانی نمیشد.
پس این رد… متعلق به کسی بود که میخواست جوری وانمود کند که کار یکی از محافظهاست.
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
– میخوان تو رو مقصر جلوه بدن، جونگکوک…
او سریع از اتاق بیرون زد.
در ذهنش فقط یک چیز میچرخید:
قبل از اینکه دیر بشه، باید پیداش کنه.
---
فرمانده او را به میدان تمرین بُرده بود، جایی که دیگر محافظان در حال آموزش بودند.
اما از نگاهها میشد فهمید خبری پخش شده.
چند نفر زیرچشمی نگاهش میکردند.
یکی آهسته چیزی در گوش دیگری گفت.
جونگکوک بالاخره طاقت نیاورد.
– فرمانده… چه خبره؟ چرا همه اینجوری نگاه میکنن؟
فرمانده مکث کرد.
نفسش را بیرون داد.
^ چون ردپاها… به سمت خوابگاه محافظها بوده.
^ و چند نفر ادعا کردند دیشب تو رو تا نزدیکی بایگانی دیدن.
جونگکوک لحظهای شوکه شد.
– من؟! من حتی—
اما جملهاش تمام نشد.
از دور، صدای قدمهای سریع آمد.
تهیونگ با چهرهای مضطرب وارد میدان شد.
محافظان فوراً تعظیم کردند، اما نگاه تهیونگ فقط روی یک نفر قفل بود:
جونگکوک.
– بیا. الان.
لحنش نه ملایم بود، نه سرد.
فقط فوری.
جونگکوک به فرمانده نگاه کرد.
فرمانده سرش را تکان داد: «برو.»
جونگکوک جلو آمد.
– چه شده؟
تهیونگ دستش را گرفت—نه محکم، نه نمایشی—فقط مطمئن.
– دارن برات پاپوش درست میکنن. و اگر الان تکون نخوری… دیر میشه.
چشمهای جونگکوک تنگ شد.
– کی؟
تهیونگ خیلی کوتاه گفت:
– کسی که از محافظهاست. و کسی که از تو میترسه.
جونگکوک نفسش بند آمد.
– چرا از من بترسه؟
تهیونگ نگاهش کرد.
در آن نگاه، چیزهایی بود که مدتها گفته نشده بود.
– چون… تو تنها کسی هستی که من بهش اعتماد دارم.
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
نه بخاطر حرف، بخاطر اینکه حس کرد حالا دلیل واقعی تهمت روشن شد.
کسی نمیخواست تهیونگ به او نزدیک باشد.
---
تهیونگ او را پشت انبار اسلحه برد؛ جایی که از ازدحام دور بود.
– ردی که پیدا کردم، عمدی گذاشته شده. اندازهٔ چکمهت نبود، اما شبیهش بود.
– یعنی کسی چکمهای همسایز تو پوشیده.
جونگکوک فکم را به هم فشرد.
– کسی میخواد منو حذف کنه.
آهسته گفت: × یا حداقل… از تو دورم کنه.
تهیونگ عقب نرفت.
حتی وقتی جونگکوک نزدیکتر آمد، فاصله را نشکست.
– امشب میفهمیم کیه.
تهیونگ این را با اطمینانی گفت که جونگکوک را چند لحظه بیحرکت کرد.
– امشب…؟ چه نقشهای داری؟
تهیونگ آرام گفت:
– ما برای اولین بار… با هم کار میکنیم. نه جدا.
و اون آدم… امشب اشتباه میکنه.
جونگکوک لبخند بسیار خفیفی زد—a آن لبخند خطرناک و آرامی که فقط وقتی میفهمید درگیر مبارزهای واقعی است روی لبش مینشست.
× پس… بگو باید چیکار کنم.
تهیونگ یک قدم جلوتر رفت.
به حدی که اگر کسی میدید، قطعاً سوءتفاهم میشد.
– باید ظاهراً از هم دور بشیم… اما هر دو مراقب باشیم.
– اونها فقط وقتی خودشون رو نشان میدن که فکر کنن تو تنهایی.
جونگکوک چشمانش را باریک کرد.
× یعنی من… طعمهم؟
تهیونگ آرام، محکم:
– تو… کلید حل این قضیهای.
– و من پشتت وایمیستم، حتی اگر همه چیز علیهت باشه.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاه کرد.
نگاهی که چیزی خطرناک در دلش بیدار میکرد:
اهمیت تهیونگ.
و همین، دشمنشان را بیتابتر میکرد.
---
**شب امشب… دام است.
و فردا صبح… حقیقت یا خون.**
---
✨پایان پارت ۱۸
منتظر باش!
حمایت🫶
- ۴.۰k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط