⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈
⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 11
او داشت جانگ می را بخاطر "سلاح بودن" بازساری می کرد، درحالی که جانگ می، تمام خودش را فدای "بودن او" کرده بود.
صدای گریه ی آرام جانگ می از دور دست، مثل یک موسیقی غم انگیز در گوش جونگکوک پیچید. او دیگر نمیتوانست آن مرد بی روح همیشه باشد.
جونگکوک از پشت میز بلند شد. قدم هایش دیگر آن صدای سنگین و نظامی را نداشت؛ حالا قدم هایش، سنگین از پشیمانی بود. او به سمت راهرو رفت. وقتی جانگ می را در گوشه ی تاریک راهرو، کز کرده و در حال لرزیدن دید، قلبش برای اولین بار با شدت تمام، به دیواره سینه اش کوبید.
او میخواست فریاد بزند که "خودت رو جمع کن"! می خواست بگوید" باید قوی باشی"؛ اما وقتی چشمان لرزان و پر از اشک جانگ می را دید که با وحشت به او خیره شده بود، کلمات در گلویش خشک شدند.
او به آرامی به سمت جانگ می حرکت کرد.
او دیگر آن هیولای ترسناک نبود.
او با صدایی که حالا مثل برخورد ابریشم روی سنگ بود، زمزمه کرد:
_جانگ می، من اینجام. چیزی نیست که لازم باشه ازش بترسی.
او درحالب که میدانست هنوز نباید خیلی نزدیک شود تا جانگ می دوباره نترسد، با احتیاط کنارش نشست.
او دستش را کمی جلو آورد، ولی لمسش نکرد.
فقط اجازه داد گرمای دستش به لرزش شانه های جانگ می برسد.
_آروم باش... من اجازه نمیدم هیچ صدایی بهت آسیب بزنه. فقط به من گوش بده... فقط به صدای نفس های من.
جانگ می، در میانه ی آن طوفان روانی، برای اولین بار، به جای دیدن یک دشمن، یک پناهگاه دید.
او هنوز می لرزید، اما لرزش هایش، آرام تر شده بود.
______________________________________________________________♡
continue...
𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌𝓈
⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️
part 11
او داشت جانگ می را بخاطر "سلاح بودن" بازساری می کرد، درحالی که جانگ می، تمام خودش را فدای "بودن او" کرده بود.
صدای گریه ی آرام جانگ می از دور دست، مثل یک موسیقی غم انگیز در گوش جونگکوک پیچید. او دیگر نمیتوانست آن مرد بی روح همیشه باشد.
جونگکوک از پشت میز بلند شد. قدم هایش دیگر آن صدای سنگین و نظامی را نداشت؛ حالا قدم هایش، سنگین از پشیمانی بود. او به سمت راهرو رفت. وقتی جانگ می را در گوشه ی تاریک راهرو، کز کرده و در حال لرزیدن دید، قلبش برای اولین بار با شدت تمام، به دیواره سینه اش کوبید.
او میخواست فریاد بزند که "خودت رو جمع کن"! می خواست بگوید" باید قوی باشی"؛ اما وقتی چشمان لرزان و پر از اشک جانگ می را دید که با وحشت به او خیره شده بود، کلمات در گلویش خشک شدند.
او به آرامی به سمت جانگ می حرکت کرد.
او دیگر آن هیولای ترسناک نبود.
او با صدایی که حالا مثل برخورد ابریشم روی سنگ بود، زمزمه کرد:
_جانگ می، من اینجام. چیزی نیست که لازم باشه ازش بترسی.
او درحالب که میدانست هنوز نباید خیلی نزدیک شود تا جانگ می دوباره نترسد، با احتیاط کنارش نشست.
او دستش را کمی جلو آورد، ولی لمسش نکرد.
فقط اجازه داد گرمای دستش به لرزش شانه های جانگ می برسد.
_آروم باش... من اجازه نمیدم هیچ صدایی بهت آسیب بزنه. فقط به من گوش بده... فقط به صدای نفس های من.
جانگ می، در میانه ی آن طوفان روانی، برای اولین بار، به جای دیدن یک دشمن، یک پناهگاه دید.
او هنوز می لرزید، اما لرزش هایش، آرام تر شده بود.
______________________________________________________________♡
continue...
- ۱۴۶
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط