تا نقش خیال دوست با ماست

تا نقش خیال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست

آنجا که جمال دلبر آمد
والله که میان خانه صحراست

وانجا که مراد دل برآمد
یک خار به از هزار خرماست

گر چه نفس هوا ز مشکست
ورچه سلب زمین ز دیباست

هر چند شکوفه بر درختان
چون دو لب دوست پر ثریاست

هر چند میان کوه لاله
چون دیده میان روی حوراست

چون دولت عاشقی در آمد
اینها همه از میانه برخاست

هرگز نشود به وصل مغرور
هر دیده که در فراق بیناست

اکنون که ز باغ زاغ کم شد
بلبل ز گل آشیانه آراست

بر هر سر شاخ عندلیبی‌ست
زین شکر که زاغ کم شد و کاست

فریاد همی کند که باری
امروز زمانه نوبت ماست


سنایی
دیدگاه ها (۳۲)

هر چی دوست دارید بخورید! و اگه کسی سعی کرد راجع به وزن تون ب...

تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر استپند هفتاد و دو ملت به ...

غزل عطر الحبیبما ردتک رمح ردتک دوای اتصیرتمرهم بالجروح او اش...

غزل علیک اسئلفارگتک صدگ بس مستحیل انساکمجروح الگلب و ازروفه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط