The Royal Veil end پارت پایانی چیزی که باقی ماند
The Royal Veil end — پارت پایانی: چیزی که باقی ماند
صبح با صدای ناقوسهای دوردست شروع شد؛ نه آن ناقوسهایی که جشن را خبر میدادند، بلکه آنهایی که همیشه بعد از یک بحران به صدا درمیآمدند. قصر بیدار شده بود، اما هنوز زخمش تازه بود. شایعهها مثل سایه از دیوارها بالا میرفتند، زمزمهها در راهروها میچرخیدند، و هر کسی سعی میکرد بفهمد آینده چه شکلی خواهد بود—بدون اینکه جرئت کند بلند بپرسد.
تهیونگ بیدار بود.
درد هنوز آنجا بود؛ عمیق، ثابت، اما قابلتحمل. بیشتر از درد، حسِ سنگینی تصمیمی بود که دیگر پسگرفتنی نبود. پنجره نیمهباز بود و نور صبح روی تخت افتاده بود؛ نوری که او را یاد شب قبل میانداخت—شبِ زنده ماندن.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود. زره نداشت، سلاح نداشت؛ فقط خودش بود. وقتی متوجه شد تهیونگ بیدار است، برگشت.
× صبح بخیر.
صدایش آرام بود، محتاط.
تهیونگ لبخند زد. – برای کسی که نزدیک بود دیگه صبحی نبینه،
– بد شروع نشده.
جونگکوک نزدیک آمد.
× دیشب نخوابیدی؟
– تو هم نخوابیدی.
نگاهش مستقیم بود.
– میتونستم حس کنم.
چند ثانیه سکوت افتاد. نه معذب، نه خالی. از آن سکوتهایی که فقط وقتی میآید که همهچیز گفته شده، اما هنوز تمام نشده.
جونگکوک گفت: × امروز شورا تشکیل میشه.
× رسمی.
× تصمیمها قراره علنی بشن.
تهیونگ آهسته نفس کشید. – میدونم.
– و میدونم همه منتظرن ببینن من چی کار میکنم.
جونگکوک مکث کرد. × اگه…
برای اولین بار تردید در صدایش نشست.
× اگه تصمیمشون این باشه که من نباید اینجا بمونم—
– نخواهد بود.
تهیونگ حرفش را قطع کرد؛ نه با تندی، با قطعیت.
– چون من قبل از اینکه اونا تصمیم بگیرن،
– تصمیمم رو میگم.
جونگکوک نگاهش کرد.
× تهیونگ…
× این انتخاب، دیگه فقط مال خودت نیست.
تهیونگ سرش را بالا آورد. – دقیقاً بهخاطر همین…
– باید خودم بگم.
چند ساعت بعد، تالار بزرگ پر بود. نگاهها، سنگین. پچپچها، بیوقفه. وقتی تهیونگ وارد شد، سکوت مثل موجی افتاد. جونگکوک پشت سرش ایستاد؛ نه یک قدم عقبتر، نه جلوتر—کنار.
پدرش جلو آمد. ♤ ولیعهد،
قصر منتظر تصمیم توئه.
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
نه از ترس—از احترام به چیزی که قرار بود تغییر کند.
– من ولیعهد این قصرم.
– و زنده موندم، چون کسی کنارم ایستاد که شما میخواستین حذفش کنین.
نگاهش تالار را دور زد.
– من قراره حکومت کنم، نه پنهان شم.
– و انتخابم رو پنهان نمیکنم.
زمزمهها بلند شد.
– جونگکوک کنار من میمونه.
– نه بهعنوان محافظ.
– بهعنوان کسی که من انتخابش کردم.
سکوت.
طولانی.
خطرناک.
مادرش آهسته جلو آمد.
♡ مردم آمادهی این تغییر نیستن.
تهیونگ آرام گفت: – من هم روزی آمادهی تیر خوردن نبودم.
– ولی زنده موندم.
– و حالا نوبت قصره که زنده بمونه…
– نه با ترس،
– با حقیقت.
هیچ تشویقی نبود.
هیچ فریادی نبود.
اما چیزی شکسته بود—و چیزی دیگر، جای آن نشسته بود.
---
شب، دوباره به همان اتاق برگشتند.
بیسروصدا.
خسته.
جونگکوک در را بست. چند لحظه فقط ایستاد. بعد گفت: × حالا دیگه مطمئنی؟
تهیونگ روی تخت نشست. – نه.
– ولی مطمئنم که بدون تو،
– هیچکدومش معنا نداره.
جونگکوک جلو آمد.
× میدونی این یعنی چی؟
– یعنی فردا سختتره.
تهیونگ لبخند زد.
– یعنی نگاهها سنگینتره.
– یعنی راه آسون نیست.
جونگکوک سرش را پایین آورد. × و اگه یه روز پشیمون شدی؟
تهیونگ ایستاد. فاصلهای نماند. صدایش آرام بود، اما لرزش نداشت. – اون روز…
– تو اولین نفری هستی که بهش میگم.
برای یک لحظه، هیچچیز نبود.
نه قصر.
نه سیاست.
نه زخم.
جونگکوک دستش را روی صورت تهیونگ گذاشت.
× من اینجا هستم.
× هنوز.
× با همهچیز.
و تهیونگ دیگر جواب نداد.
یک قدم جلو رفت—
نه محتاط،
نه مردد—
و بوسهای که شروع شد، آرام نبود.
انگار تمام شبهای بیقرار، تمام ترسها، تمام «نمیشه»ها، در یک لحظه منفجر شدند. دستها محکم شدند، نفسها به هم گره خوردند، و دنیا—برای چند ثانیه—یادش رفت قصر است.
وقتی جدا شدند، پیشانیها هنوز نزدیک بود.
تهیونگ با نفس بریده گفت: – حالا…
– هر چی بشه.
جونگکوک لبخند زد؛ خسته، واقعی. × با هم.
و پرده،
در همان نقطه افتاد.
---
✨ پایان The Royal Veil
خوب به پایان رسید این فیک منتظر در خواستی ها باشید !
💥ی اسپویل کوچیک کنم فیک های در خواستی از ا/ت و شوگا ، نامجین ، ا/ت و تهیونگ هستن با موضوع های مختلف و زیبا ✌️
صبح با صدای ناقوسهای دوردست شروع شد؛ نه آن ناقوسهایی که جشن را خبر میدادند، بلکه آنهایی که همیشه بعد از یک بحران به صدا درمیآمدند. قصر بیدار شده بود، اما هنوز زخمش تازه بود. شایعهها مثل سایه از دیوارها بالا میرفتند، زمزمهها در راهروها میچرخیدند، و هر کسی سعی میکرد بفهمد آینده چه شکلی خواهد بود—بدون اینکه جرئت کند بلند بپرسد.
تهیونگ بیدار بود.
درد هنوز آنجا بود؛ عمیق، ثابت، اما قابلتحمل. بیشتر از درد، حسِ سنگینی تصمیمی بود که دیگر پسگرفتنی نبود. پنجره نیمهباز بود و نور صبح روی تخت افتاده بود؛ نوری که او را یاد شب قبل میانداخت—شبِ زنده ماندن.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود. زره نداشت، سلاح نداشت؛ فقط خودش بود. وقتی متوجه شد تهیونگ بیدار است، برگشت.
× صبح بخیر.
صدایش آرام بود، محتاط.
تهیونگ لبخند زد. – برای کسی که نزدیک بود دیگه صبحی نبینه،
– بد شروع نشده.
جونگکوک نزدیک آمد.
× دیشب نخوابیدی؟
– تو هم نخوابیدی.
نگاهش مستقیم بود.
– میتونستم حس کنم.
چند ثانیه سکوت افتاد. نه معذب، نه خالی. از آن سکوتهایی که فقط وقتی میآید که همهچیز گفته شده، اما هنوز تمام نشده.
جونگکوک گفت: × امروز شورا تشکیل میشه.
× رسمی.
× تصمیمها قراره علنی بشن.
تهیونگ آهسته نفس کشید. – میدونم.
– و میدونم همه منتظرن ببینن من چی کار میکنم.
جونگکوک مکث کرد. × اگه…
برای اولین بار تردید در صدایش نشست.
× اگه تصمیمشون این باشه که من نباید اینجا بمونم—
– نخواهد بود.
تهیونگ حرفش را قطع کرد؛ نه با تندی، با قطعیت.
– چون من قبل از اینکه اونا تصمیم بگیرن،
– تصمیمم رو میگم.
جونگکوک نگاهش کرد.
× تهیونگ…
× این انتخاب، دیگه فقط مال خودت نیست.
تهیونگ سرش را بالا آورد. – دقیقاً بهخاطر همین…
– باید خودم بگم.
چند ساعت بعد، تالار بزرگ پر بود. نگاهها، سنگین. پچپچها، بیوقفه. وقتی تهیونگ وارد شد، سکوت مثل موجی افتاد. جونگکوک پشت سرش ایستاد؛ نه یک قدم عقبتر، نه جلوتر—کنار.
پدرش جلو آمد. ♤ ولیعهد،
قصر منتظر تصمیم توئه.
تهیونگ لحظهای مکث کرد.
نه از ترس—از احترام به چیزی که قرار بود تغییر کند.
– من ولیعهد این قصرم.
– و زنده موندم، چون کسی کنارم ایستاد که شما میخواستین حذفش کنین.
نگاهش تالار را دور زد.
– من قراره حکومت کنم، نه پنهان شم.
– و انتخابم رو پنهان نمیکنم.
زمزمهها بلند شد.
– جونگکوک کنار من میمونه.
– نه بهعنوان محافظ.
– بهعنوان کسی که من انتخابش کردم.
سکوت.
طولانی.
خطرناک.
مادرش آهسته جلو آمد.
♡ مردم آمادهی این تغییر نیستن.
تهیونگ آرام گفت: – من هم روزی آمادهی تیر خوردن نبودم.
– ولی زنده موندم.
– و حالا نوبت قصره که زنده بمونه…
– نه با ترس،
– با حقیقت.
هیچ تشویقی نبود.
هیچ فریادی نبود.
اما چیزی شکسته بود—و چیزی دیگر، جای آن نشسته بود.
---
شب، دوباره به همان اتاق برگشتند.
بیسروصدا.
خسته.
جونگکوک در را بست. چند لحظه فقط ایستاد. بعد گفت: × حالا دیگه مطمئنی؟
تهیونگ روی تخت نشست. – نه.
– ولی مطمئنم که بدون تو،
– هیچکدومش معنا نداره.
جونگکوک جلو آمد.
× میدونی این یعنی چی؟
– یعنی فردا سختتره.
تهیونگ لبخند زد.
– یعنی نگاهها سنگینتره.
– یعنی راه آسون نیست.
جونگکوک سرش را پایین آورد. × و اگه یه روز پشیمون شدی؟
تهیونگ ایستاد. فاصلهای نماند. صدایش آرام بود، اما لرزش نداشت. – اون روز…
– تو اولین نفری هستی که بهش میگم.
برای یک لحظه، هیچچیز نبود.
نه قصر.
نه سیاست.
نه زخم.
جونگکوک دستش را روی صورت تهیونگ گذاشت.
× من اینجا هستم.
× هنوز.
× با همهچیز.
و تهیونگ دیگر جواب نداد.
یک قدم جلو رفت—
نه محتاط،
نه مردد—
و بوسهای که شروع شد، آرام نبود.
انگار تمام شبهای بیقرار، تمام ترسها، تمام «نمیشه»ها، در یک لحظه منفجر شدند. دستها محکم شدند، نفسها به هم گره خوردند، و دنیا—برای چند ثانیه—یادش رفت قصر است.
وقتی جدا شدند، پیشانیها هنوز نزدیک بود.
تهیونگ با نفس بریده گفت: – حالا…
– هر چی بشه.
جونگکوک لبخند زد؛ خسته، واقعی. × با هم.
و پرده،
در همان نقطه افتاد.
---
✨ پایان The Royal Veil
خوب به پایان رسید این فیک منتظر در خواستی ها باشید !
💥ی اسپویل کوچیک کنم فیک های در خواستی از ا/ت و شوگا ، نامجین ، ا/ت و تهیونگ هستن با موضوع های مختلف و زیبا ✌️
- ۶۶
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط