ﺻﺒﺢ ﺍﺕ ﺑﺨﯿﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ

ﺻﺒﺢ ﺍﺕ ﺑﺨﯿﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ
ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻌﺮ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ

ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﺁﺑﯽ ﺗﺎﻥ ﺳﺒﺰ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﮔﻞ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻏﺰﻝ ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻬﺮ

ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ ﻫﺮ ﻏﺰﻟﺖ ﻭﺻﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺷﻬﺮ

ﺷﺐ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﺭﺩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ
ﺣﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮﺗﺎﻥ ، ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺷﻬﺮ

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻌﺮ ﺷﻤﺎ ﺁﻩ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ
ﻣﺮﺩﯼ ﻏﺮﯾﺐ ﻭ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮ

ﯾﮏ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﯾﮏ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺳﺮﺩ
ﺩﺭ ﺍﺯﺩﺣﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﯼ ﺷﻬﺮ

ﺑﻐﻀﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﻭ ﯾﮏ ﮐﻮﭘﻪ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ
ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺪﺭﻗﻪ ﺁﺷﻨﺎﯼ ﺷﻬﺮ

ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﻬﺮ ﻭ ... ﺻﺪﺍﯼ ﺳﻮﺕ...
ﺻﺒﺢ ﺍﺕ ﺑﺨﯿﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺷــــﻬﺮ...🍂

#ﺭﺳﻮﻝ_ﻗﺸﻼ‌قی
دیدگاه ها (۱)

ﺁﺩﻣﯽ ﺩﻭ ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺭﺩ !ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﻥ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ...

امان از اتفاقات سرزده ...همان اتفاق هایی که دل آدمی را ،به پ...

نمون....برو....همیشه یه چمدون آماده کنار در داشته باش...توی ...

‍ میدونی من کیم ...؟ نه ؟ نمیدونی؟!! پس بزار برات بگم من کیم...

تا وقتی کسی در کنارت هست خوب نگاهش کن !!!گاهی آدمها آنقدر سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط