پرواز به سوی تو (●♡ part ۵۵♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۵۵♡)
که باعث شد روون بلاخره از شیرش دل بکنه و با تعجب به
چهره ی مادرش نگاه کنه
آیرین چشم غره ای به قهقههای تهیونگ زد و دوباره سر
روون رو به سمت سینه اش هدایت کرد
آیرین: خدای من... چرا انقدر چشماش کنجکاو و تیزبینه؟ بعد همونطور که پتو رو روی پاهاش و بدن روون مینداخت زیر لب به غر زدنش ادامه داد
آیرین: نه ؟ حتما وقتی بتونی راه بری دیگه از دستت آسایش نداریم
و متقابلا ضربهای آرومی روی بینی کوچیک روون زد. تهیونگ با خنده از روی تخت بلند شد اما وقتی از اتاق بیرون اومد خندهای بزرگ روی صورتش کمرنگ و کمرنگتر شد..
خودش رو روی کاناپه جلوی تلوزیون انداخت و به
صفحه ی خاموشش خیره شد.
امروز وقتی هزینه ی کامل عمل روون رو جویا شده بود، با یه حساب سرانگشتی و با توجه به اوضاع زندگی الانش
میتونست حدس بزنه آمادگی مالیش رو نداره
سرش رو به تاج کاناپه تکیه داد و خیره به سقف، توی اندوه اش فرو رفت.
دلش برای اعضا تنگ شده بود و این بهش یادآوری میکرد که زندگی الانش اونقدر مشغولش کرده که به کلی همه چیز رو از خاطرش برده!
تهیونگ شبیه به یک آدم تسلیم شده به روزمرگی های این زندگی تن داده بود اما این باعث نمیشد با تصور شرایط زندگی قبلیش که با ناکامی از چنگش گرفته شده بود، آه
نکشه.
رویاهاش، هدفهای ،بزرگشون رقص و استیج، فریاد طرفدارها محبوب و ثروتمند بودن و حتی بودن جزو یکی از اون هفت نفر!
پلکهایش رو روی هم فشرد و با حسرت سعی کرد
چهره هاشون رو تجسم کنه.
وقتی چیز واضحی توی ذهنش نقش نبست وحشت کرد. تلاش کرد زندگی قبلیش رو تجسم کنه اما همه چیز شبیه به یک خواب رویایی بود.
وقتی نگاهش به قاب عکس سه نفره شون روی میز تلوزیون خورد نفسش تنگ شد.
تهیونگ هنوز هم عاشق آیرین بود نیازش رو به وجود اون دختر در کنارش حس میکرد.
از حس داشتن و مالکیتش به وجد می اومد و این حقیقت که اون مادر فرزندش بود بهش حس غرور میداد.
اما در طرف دیگه تهیونگ قالب این زندگی نبود
درست مثل یک ماهی که از اقیانوس به تُنگ رسیده حال
که باعث شد روون بلاخره از شیرش دل بکنه و با تعجب به
چهره ی مادرش نگاه کنه
آیرین چشم غره ای به قهقههای تهیونگ زد و دوباره سر
روون رو به سمت سینه اش هدایت کرد
آیرین: خدای من... چرا انقدر چشماش کنجکاو و تیزبینه؟ بعد همونطور که پتو رو روی پاهاش و بدن روون مینداخت زیر لب به غر زدنش ادامه داد
آیرین: نه ؟ حتما وقتی بتونی راه بری دیگه از دستت آسایش نداریم
و متقابلا ضربهای آرومی روی بینی کوچیک روون زد. تهیونگ با خنده از روی تخت بلند شد اما وقتی از اتاق بیرون اومد خندهای بزرگ روی صورتش کمرنگ و کمرنگتر شد..
خودش رو روی کاناپه جلوی تلوزیون انداخت و به
صفحه ی خاموشش خیره شد.
امروز وقتی هزینه ی کامل عمل روون رو جویا شده بود، با یه حساب سرانگشتی و با توجه به اوضاع زندگی الانش
میتونست حدس بزنه آمادگی مالیش رو نداره
سرش رو به تاج کاناپه تکیه داد و خیره به سقف، توی اندوه اش فرو رفت.
دلش برای اعضا تنگ شده بود و این بهش یادآوری میکرد که زندگی الانش اونقدر مشغولش کرده که به کلی همه چیز رو از خاطرش برده!
تهیونگ شبیه به یک آدم تسلیم شده به روزمرگی های این زندگی تن داده بود اما این باعث نمیشد با تصور شرایط زندگی قبلیش که با ناکامی از چنگش گرفته شده بود، آه
نکشه.
رویاهاش، هدفهای ،بزرگشون رقص و استیج، فریاد طرفدارها محبوب و ثروتمند بودن و حتی بودن جزو یکی از اون هفت نفر!
پلکهایش رو روی هم فشرد و با حسرت سعی کرد
چهره هاشون رو تجسم کنه.
وقتی چیز واضحی توی ذهنش نقش نبست وحشت کرد. تلاش کرد زندگی قبلیش رو تجسم کنه اما همه چیز شبیه به یک خواب رویایی بود.
وقتی نگاهش به قاب عکس سه نفره شون روی میز تلوزیون خورد نفسش تنگ شد.
تهیونگ هنوز هم عاشق آیرین بود نیازش رو به وجود اون دختر در کنارش حس میکرد.
از حس داشتن و مالکیتش به وجد می اومد و این حقیقت که اون مادر فرزندش بود بهش حس غرور میداد.
اما در طرف دیگه تهیونگ قالب این زندگی نبود
درست مثل یک ماهی که از اقیانوس به تُنگ رسیده حال
- ۱۵.۴k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط