⭐پارت۵۱/کما⭐
⭐پارت۵۱/کما⭐
..
تهیونگ:تو چیزی هم میخوری؟درست هم وزنه پر کاهی.
آت:ولم کن این طوری گرفتیم شلوار ندارم تا ماتحتم دیده میشه اوسکول
_اخ راس میگه خاک به سرم.جلو در آسانسور بودیم که سریع گذاشتمش پایین
تهیونگ:چرا شلوار نپوشیده بودی؟
آت:ای بابا شلوار هم سایز من نداشت یه تیشرت گشاد بلند داد بهم
تهیونگ:غلط کرد مرتیکه سه نقطه
_اسانسور باز شد و یه پیر زن که انگار مقصدش این طبقه بود اومد بیرون.همین طور که داشت میومد به سمت ما یه لبخندی زد و شروع کرد حرف زدن
پیر زن:چه خواهر نازی داری .چند سالته مادر؟
آت:۲۱ سالمه خاله
پیر زن:به به شما اینجا زندگی میکنین؟خواستم اگه مشکلی ندارین واسه پسرم بیام خواستگاری .خیلی پسر خوبیه دستشم تو جیب خودشه.
تهیونگ:خانوم بیا برو مزاحم نشو خواهرم نیست دوست دخترمه
پیر زن:وااا
_دستشو کشیدم و بردم تو آسانسور.هنوز دستش تو دستم بود و ناخواسته از رو عصبانیت هر چی زور داشتم و ریختم رو دستم و غافل از اینکه دستم ظریف آت تو دستمه فشارش دادم
تهیونگ:ببینم تو چرا هر جا میری یه خاطر خواه پیدا میکنی؟
آت:دستمو شکستی ولم کن
تهیونگ:لعنتی امروز خیلی روز گندی بود خیلی گند
آت:موافقم خیلی بد بود ولی واسه من فوایدی هم داشت
تهیونگ:مثلا چی؟
آت:دیدم که جونگ کوک مثل برادر پشتمه و نگرانمه و ازم محافظت میکنه.
دیدم که واقعا یه رفیقی دارم که پشتم بهش گروه و دقیقا اونجا که بهش نیاز دارم سر و کلش پیدا میشه و برادرانه بهم کمک میکنه.
اما امروز هیچ خاطره خوبی ازت ندیدم ولی تا دلت بخواد تو ذهنم انگشت نما شدی به عامل بدبختیام
_پشیمون از کاری که کردم لب زدم ولی نتونستم کاملش کنم
تهیونگ:آت راستش من..من
آت:تو چی؟حتما میخوای بگی نمیخواستم این طوری شه.اوکی مهم نیست
تهیونگ:نه!میخواستم بگم که من میخوام آخرتی روزتو خوب تموم کنی
_بلافاصله بعد از تموم شدن حرفم،محکم چسبوندمش به دیواره اسنانسود و دستاشو بالای سرش قفل کردم.یکم صبر کردم که از حالت لودینگ بیاد بیرون ولی به محض اینکه خواست اعتراض کنه لبامو چسبودنم به لباش و کیسش کردم.یکم بعد شدت گرفت .تا اون لحظه همراهم میکرد البته به جز اولاش.صدای آسانسور رو به این معنی که رسیدیم به طبقه همکف شنیدم هنوز داشتم ادامه میدادم که آت کنار کشید
آت:اسکل میخوای عابرومونو ببری؟اصلا من چرا بوسیدمت
_امروز چندمین دفه بود که اسکل خطابم میکردن؟
تهیونگ:دوست دخترمو میبوسیدم چه عابرو ریزی؟
آت:بیشین بینیم بابا.با چی اومدی؟نگو که
تهیونگ:برای اینکه سریع تر برسم با موتور اومدم(سرش رو به پایین)
آت:الان تو این هوای سر چطوری دو نفری سوار موتور شیم؟
تهیونگ:کت منو بپوش این دفه رو سر میکنیم
آت: نمیخواد سردم نیست خودت بپوش
تهیونگ:آت بپوش بریم
نظرتون؟🥹
..
تهیونگ:تو چیزی هم میخوری؟درست هم وزنه پر کاهی.
آت:ولم کن این طوری گرفتیم شلوار ندارم تا ماتحتم دیده میشه اوسکول
_اخ راس میگه خاک به سرم.جلو در آسانسور بودیم که سریع گذاشتمش پایین
تهیونگ:چرا شلوار نپوشیده بودی؟
آت:ای بابا شلوار هم سایز من نداشت یه تیشرت گشاد بلند داد بهم
تهیونگ:غلط کرد مرتیکه سه نقطه
_اسانسور باز شد و یه پیر زن که انگار مقصدش این طبقه بود اومد بیرون.همین طور که داشت میومد به سمت ما یه لبخندی زد و شروع کرد حرف زدن
پیر زن:چه خواهر نازی داری .چند سالته مادر؟
آت:۲۱ سالمه خاله
پیر زن:به به شما اینجا زندگی میکنین؟خواستم اگه مشکلی ندارین واسه پسرم بیام خواستگاری .خیلی پسر خوبیه دستشم تو جیب خودشه.
تهیونگ:خانوم بیا برو مزاحم نشو خواهرم نیست دوست دخترمه
پیر زن:وااا
_دستشو کشیدم و بردم تو آسانسور.هنوز دستش تو دستم بود و ناخواسته از رو عصبانیت هر چی زور داشتم و ریختم رو دستم و غافل از اینکه دستم ظریف آت تو دستمه فشارش دادم
تهیونگ:ببینم تو چرا هر جا میری یه خاطر خواه پیدا میکنی؟
آت:دستمو شکستی ولم کن
تهیونگ:لعنتی امروز خیلی روز گندی بود خیلی گند
آت:موافقم خیلی بد بود ولی واسه من فوایدی هم داشت
تهیونگ:مثلا چی؟
آت:دیدم که جونگ کوک مثل برادر پشتمه و نگرانمه و ازم محافظت میکنه.
دیدم که واقعا یه رفیقی دارم که پشتم بهش گروه و دقیقا اونجا که بهش نیاز دارم سر و کلش پیدا میشه و برادرانه بهم کمک میکنه.
اما امروز هیچ خاطره خوبی ازت ندیدم ولی تا دلت بخواد تو ذهنم انگشت نما شدی به عامل بدبختیام
_پشیمون از کاری که کردم لب زدم ولی نتونستم کاملش کنم
تهیونگ:آت راستش من..من
آت:تو چی؟حتما میخوای بگی نمیخواستم این طوری شه.اوکی مهم نیست
تهیونگ:نه!میخواستم بگم که من میخوام آخرتی روزتو خوب تموم کنی
_بلافاصله بعد از تموم شدن حرفم،محکم چسبوندمش به دیواره اسنانسود و دستاشو بالای سرش قفل کردم.یکم صبر کردم که از حالت لودینگ بیاد بیرون ولی به محض اینکه خواست اعتراض کنه لبامو چسبودنم به لباش و کیسش کردم.یکم بعد شدت گرفت .تا اون لحظه همراهم میکرد البته به جز اولاش.صدای آسانسور رو به این معنی که رسیدیم به طبقه همکف شنیدم هنوز داشتم ادامه میدادم که آت کنار کشید
آت:اسکل میخوای عابرومونو ببری؟اصلا من چرا بوسیدمت
_امروز چندمین دفه بود که اسکل خطابم میکردن؟
تهیونگ:دوست دخترمو میبوسیدم چه عابرو ریزی؟
آت:بیشین بینیم بابا.با چی اومدی؟نگو که
تهیونگ:برای اینکه سریع تر برسم با موتور اومدم(سرش رو به پایین)
آت:الان تو این هوای سر چطوری دو نفری سوار موتور شیم؟
تهیونگ:کت منو بپوش این دفه رو سر میکنیم
آت: نمیخواد سردم نیست خودت بپوش
تهیونگ:آت بپوش بریم
نظرتون؟🥹
- ۴.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط