پلیس در آستانه مافیا پارت 33
پلیس در آستانه مافیا پارت 33
آمد سمتم دستمو کشید برد
ویو سنا
بردم داخل اتاق خواب درو بست
اشک هام بی اختیار میریخت
جونکوک: چرا فرار کردی (عصبی)
سنا: ب.بخاطر (گریه)
جونکوک: اینکه پدرم قاتله خانواده ات بود(عصبی)
سنا: ا.اره(گریه)
جونکوک: با اینکه میدونستی من هیچ گناهی ندارم باز به من ضربه زدی چرا گناه من چیه که پدرم این کارو کرده منم فقط تقصیرم اینه که عاشق شدم اما تو اینو میدونستی باز منو گناه کار دونستی (عصبی)
سنا:من من نمیخواستم اینجوری بشه (گریه)
جونکوک: برات چی کم گذاشتم که فرار کردی اینجوری قلبمو شکستی (داد)
سنا:معذرت میخوام (گریه)
درو باز کرد و رفت بیرون جونکوک منم افتادم روی زمین گریه کردم
راست میگفت تقصیر اون چیه اون که گناهی نداشت
من احمق دلشو شکستم
باید ازش معذرت خواهی کنم
همینطور گریه میکردم اشکام مثل ابر بهار میومدن پایین
ویو جونکوک
چند ساعتی هست همینجوری داره گریه میکنه درسته ازش اعصبانیم اما طاقت دیدن اشکاشو ندارم
رفتم توی اتاقش تا منو دید بلند شد
دستشو گرفتم بردم پیش روشویی دستمو پراز آب کردم صورتشو شستم
با حوله خوشک کردم آمد
بیرون میخواستم برم اتاقم اما سنا دنبالم میومد
جونکوک: دنبالم نیا وگرنه بد میبینی
باز میرفتم که دنبالم آمد رفتم
داخل اتاق دست سنارو هم کشیدم
با خودم بردم داخل اتاق چسبوندمش به دیوار
جونکوک:چی میخوای
سنا:ت.تورو
انداختمش رو تخت و....(اسمات)
(فردا)
ویو سنا
از خواب بیدار شدم جونکوک کنارم نبود دلم خیلی درد میکرد.
به زور خودمو تا حموم رسوندن حموم کردم لباس پوشیدم
امدم بیرون دلم خیلی بدجور درد میکرد
رفتم داخل اتاق خودم داراز کشیدم
گریه ام گرفت
که در زده شد جونکوک بود
آمد داخل اتاق
جونکوک:چرا گریه میکنی
سنا:دلم خیلی درد میکنه (گریه)
جونکوک: بیا اینجا تا ماساژت بدم
رفتم پیش جونکوک که منو گرفت
و ماساژ میداد یکم دلم بهتر شد
میخواست بره که دستشو گرفتم
سنا:معذرت میخوام
جونکوک:بعضی وقتا همه چی با معذرت خواهی درست نمیشه
سنا:م.میشه
جونکوک یه گلدون رو زد شکست
جونکوک:بین الان با معذرت خواهی این گلدون مثل قبل میشه
سنا:ن.نه
دستشو از دستم کشید و رفت بیرون منم نشستم گریه کردم که در زده شد
اشکامو پاک کردم و درو باز کردم یه لیوان آب توی دستش بود
خدمتکار: خانم براتون آب آوردم
یکم مشکوک میزد اما تشنم بود پس ابو خوردم و درو بستم نشستم بعد چند مین احساس خفه گی کردم
همه جا برام داشت سیاه میشد افتادم چشمام بسته شد و سیاهی متلق
لایک یادت نره ❤️
آمد سمتم دستمو کشید برد
ویو سنا
بردم داخل اتاق خواب درو بست
اشک هام بی اختیار میریخت
جونکوک: چرا فرار کردی (عصبی)
سنا: ب.بخاطر (گریه)
جونکوک: اینکه پدرم قاتله خانواده ات بود(عصبی)
سنا: ا.اره(گریه)
جونکوک: با اینکه میدونستی من هیچ گناهی ندارم باز به من ضربه زدی چرا گناه من چیه که پدرم این کارو کرده منم فقط تقصیرم اینه که عاشق شدم اما تو اینو میدونستی باز منو گناه کار دونستی (عصبی)
سنا:من من نمیخواستم اینجوری بشه (گریه)
جونکوک: برات چی کم گذاشتم که فرار کردی اینجوری قلبمو شکستی (داد)
سنا:معذرت میخوام (گریه)
درو باز کرد و رفت بیرون جونکوک منم افتادم روی زمین گریه کردم
راست میگفت تقصیر اون چیه اون که گناهی نداشت
من احمق دلشو شکستم
باید ازش معذرت خواهی کنم
همینطور گریه میکردم اشکام مثل ابر بهار میومدن پایین
ویو جونکوک
چند ساعتی هست همینجوری داره گریه میکنه درسته ازش اعصبانیم اما طاقت دیدن اشکاشو ندارم
رفتم توی اتاقش تا منو دید بلند شد
دستشو گرفتم بردم پیش روشویی دستمو پراز آب کردم صورتشو شستم
با حوله خوشک کردم آمد
بیرون میخواستم برم اتاقم اما سنا دنبالم میومد
جونکوک: دنبالم نیا وگرنه بد میبینی
باز میرفتم که دنبالم آمد رفتم
داخل اتاق دست سنارو هم کشیدم
با خودم بردم داخل اتاق چسبوندمش به دیوار
جونکوک:چی میخوای
سنا:ت.تورو
انداختمش رو تخت و....(اسمات)
(فردا)
ویو سنا
از خواب بیدار شدم جونکوک کنارم نبود دلم خیلی درد میکرد.
به زور خودمو تا حموم رسوندن حموم کردم لباس پوشیدم
امدم بیرون دلم خیلی بدجور درد میکرد
رفتم داخل اتاق خودم داراز کشیدم
گریه ام گرفت
که در زده شد جونکوک بود
آمد داخل اتاق
جونکوک:چرا گریه میکنی
سنا:دلم خیلی درد میکنه (گریه)
جونکوک: بیا اینجا تا ماساژت بدم
رفتم پیش جونکوک که منو گرفت
و ماساژ میداد یکم دلم بهتر شد
میخواست بره که دستشو گرفتم
سنا:معذرت میخوام
جونکوک:بعضی وقتا همه چی با معذرت خواهی درست نمیشه
سنا:م.میشه
جونکوک یه گلدون رو زد شکست
جونکوک:بین الان با معذرت خواهی این گلدون مثل قبل میشه
سنا:ن.نه
دستشو از دستم کشید و رفت بیرون منم نشستم گریه کردم که در زده شد
اشکامو پاک کردم و درو باز کردم یه لیوان آب توی دستش بود
خدمتکار: خانم براتون آب آوردم
یکم مشکوک میزد اما تشنم بود پس ابو خوردم و درو بستم نشستم بعد چند مین احساس خفه گی کردم
همه جا برام داشت سیاه میشد افتادم چشمام بسته شد و سیاهی متلق
لایک یادت نره ❤️
- ۷۲۹
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط