عشقممنوعه

#عشق_ممنوعه
#پارت_۴۹

یک قطره اشک از صورتم پایین چکید که شایان با انگشت شستش اشکمو از صورتم پاک کرد

_هلنم باهام ازدواج کن بچمون رو باهم بزرگ کنیم بعد به دنیا اومدن بچه دانشگاه و سرکارت هم میری

با تعجب بهش نگاه

_شایان

_هلنم لطفا بزار طمع خوشبختی رو بچشیم

_شایان به خانواده هامون چی بگیم؟

_ تو فقط بله رو بگو اونو خودم حل میکنم

_شایان میشه یکم بهم وقت بدی؟

_باشه منتظرت میمونم

بعد از بیمارستان خارج شدم و روی نیمکت نشستم و فکر کردم
دیدگاه ها (۱۲)

#عشق_ممنوعه#پارت_۵۰دو سال بعد...بعد از جشن فارغ تحصیلیم رفتم...

رمان جدید آوردم براتون یه رمان متفاوت و جذاب و اما طولانی مع...

#عشق_ممنوعه#پارت_۴۸صدای شایان منو به خودم اورد _هلن گریه نکن...

#عشق_ممنوعه#پارت_۴۷ اخماش توی هم رفت و گفت:_برای چی انقدر شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط