Chapter Seven, Part ¹⁵

Chapter Seven, Part ¹⁵
+ این دفعه تو میخونی یا من بخونم؟
^ خودت بخون، من وسایلو آماده میکنم

با همون لباس های مخصوص مراسم از خونه بیرون اومده بودن و به سمت جنگل راه افتاده بودن.
پارک همون طور که منتظر استادش بود تا آماده بشه لبه سخره ای ایستاده بود که روشنیه روز رو به خوبی نشون میداد. امروز روز خیلی خوبی برای پاکسازی روحش بود. همه چیز توی روشنیه روز میدرخشید و نسیم همه چیز رو آزاد و رها می ساخت.
خورشید برنامه اش این بود که با تمام قدرتش درخشش موهای پنبه ایه پارک رو بیشتر کنه. زیباییه این پسر جوری بود که موهای روشنش که از ساقه ی گندم ها براق تر بود، باز هم مانع  از درخشش صورت الهه گونه اش نمیشد. لبخندی درخشان تر از رنگ قرمز اناری تازه، درست زیر نور آفتاب و چشمایی پر از رمز و راز...

^ جیمین

با شنیدن صدای استادش که اسمش رو صدا میزد ابرویی بالا انداخت و به سمتش چرخید.

^ یادت رفت برای چی اومدیم؟ فک کنم همین الآنشم روحت سبک شده دیگه نیازی به مراسم نیست

خنده ای سر داد و رفت و توی موقعیتی که باید، قرار گرفت.
قرار بر این گذاشته بودن که یه روز برن و بعد مدت ها باهم مراسم پاکسازیه روح رو انجام بدن و اون روز امروز بود، فقط با کمی.. تفاوت.
بیشتر مراسمات قبلی رو استاد یو چرخونده بود. یعنی، کارهای مربوط به وسایل های مراسم به عهده ی جیمین بود و رقص و آواز با استاد یو. ولی اینبار برعکس بود.
استاد یو روی زمین سرسبز نشسته بود و وسایل هارو به دست گرفته و جیمین با هر چرخش باد به دور خودش حرکت میکرد و متون حفظ شده رو زمزمه میکرد. صدایی که حتی از اسمش لطیف تر بود با آواز طبیعت یکی شده بود و زیبایی نفیسی خلق میکرد که حتی باعث توقف پرندگان میشد و اون هارو مجبور به تماشای اون میکرد.
اما انگار تمرکزی که باید رو نداشت.. بخشی از تمرکزش روی صحنه ها و حرفایی بود که میدید...
***
اگر حتی یه بچه ی ۵ ساله ام تو اون اتاق حضور میداشت میتونست متوجه تنش و نگرانی که تو هواست بشه.

... چیز خاصی نیست سرورم.. اما برای خیال خاطر، من بیشتر روی این موضوع تحقیق میکنم و نتایج به دست اومده رو باهاتون به اشتراک میزارم. فعلا برای علائمی که دارید توصیه میکنم این سه گیاه رو با توجه به دستورات مصرف کنید. میسپرم به آشپز دربار که حواسشون به این موضوع باشه. امری با من ندارید؟...

با علامت همیشگی خارج شد.

° آه امپراطور! چرا هیچی درباره این موضوع نگفتید؟ چرا نگفتید حالتون ناخوشه؟؟
_ اَیش مادر.. نمیفهمم این همه حساسیت برای چیه. اصلا از کجا خبردار شدی
° کجا و چطور و چه زمانیش مهم نیست! اگر حالتون بدتر میشد هم نمیخواستید حرفی بزنید؟! امپراطور حال خودتون رو بی ارزش ندونید! این کشور، ما و تمامیه مردم چشممون به شماست، اگر اتفاقی برای شما بیفته کسی نیست بخواد از ما محافظت کنه!
شما نمیتونید بعد از پدرتون قربانیه جدید بیماری ای ناشناخته باشید!

حرفی برای گفتن نداشت پس فقط گوش میکرد. ملکه مادر که دید ماجرا تموم شده ادای احترامی کرد و بیرون رفت. پشت بندش فرمانده کانگ هم بعد از ادای احترامش خواست بره که صدا زدنش توسط امپراطور مانع از این شد.

_ کار تو بود نه؟ تو بهشون گفتی
× من فقط و فقط نگران حال شما بودم. نمیخوام اینبار در کنار امپراطورم، بهترین دوستم رو هم از دست بدم

با نگاهی محکم و سری بالا با اقتدار حرفاش رو میزد انگاری که ترسی از هیچی نداره.

_ اینبار که گذشت، دفعه ی بعد نبینم بدون اطلاع به من چیزی رو با کسی به اشتراک بزاری فهمیدی؟
× بله سرورم

بعد از دوباره تنها شدنش بلند شد و به ایوان رفت.

_ آه.. ای چراغی طبیعی که به دیدار فردا میروی، حال امروز ما را با خود ببر. ای آن که با رفتنت شب را هدیه میدهی، با آمدنت برای فردا نیز ارمغانی تازه بیاور.

چشماش به خورشید در حال سوختن خیره شده بود. سوزش و آسیب در برابر چیزی که دوست داری اهمیتی نداره، چون این آسیب یکجور هدیه اس، چرا که این هدیه دلیلی خوش دارد.
.
.
***
لبه ی سکو نشسته بود و به چیزایی که امروز دیده بود فکر میکرد.

^ تو فکری

با صدایی که تا الآن نمیدونست کنارشه به خودش اومد و نگاهی بهش انداخت و دوباره به نقطه قبل خیره شد.

+ امروز چیز عجیبی دیدم...
^ موقع مراسم؟
+ آره... مگه میشه چیزایی رو درباره کسی ببینی بدون اینکه باهاش تماسی داشته باشی؟
^ خب احتمال داره اون بهت ربط داشته باشه. دقیقا چی دیدی؟
+ یسری تصویر خیلی نامشخص و خش دار از یکی که لباس خاصی پوشیده بود. لباسش، لباس مردم عادی نبود. شاید بازرگان بوده؟... و یسری جمله هایی که بیشتر شبیه پچ پچ بود، نمیشد تشخیص داد که چی میگن. یسری کلمات مثل به کسی چیزی نگو یا فریاد چندین نفر که میگن بله قربان رو تونستم بفهمم
^ عجیبه...
دیدگاه ها (۲۸)

Chapter Seven, Part ¹⁴× راستش... .(نگاهی به شب قبل).افسر کیم...

Chapter Seven, Part ¹³... چیز جدی ای نیست، خداروشکر تیزیه شم...

نور سبزی در تاریکی

Chapter Seven, Part ¹...سرورم، مشاور شین تشریف آوردن_ بیا دا...

★Older??? بعد از تموم شدن اولین کلاسش وسایل به هم ریخته ی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط