پارت 1
پارت 1
نام :شروع دوباره
از دید میدوریا
صبح از خواب بیدار شدم و وقتی چشم هام رو باز کردم درد عجیبی از پشتم حس کردم وقتی یکم که بهش فکر کردم یادم اومد که دیروز پشت مدرسه کاچان با دوستاش من رو زدن
بهم تویه همون حالت بودم
چهرم مثل افسرده ها شده بود ولی برایه اینکه مادرم شک نکنه باید لبخند میزدم
بلند شدم و با کمی درد از پشتم به سرویس بهداشتی رفتم ، دست هام رو کاسه مانند کردم و جلویه آب انداختم و صورتم رو شستم .....
گزر زمان
به مدرسه رسیدم ، یک ترس تویه دلم بود که انگار هر لحظه کاچان و دوستاش میان و من رو میزنن ... خیلی سوسکی از کنار دانش آموز ها رد شدم و به کلاس رسیدم و مستقیم رفتم و نشستم
چند دقیقه گذشت و کاچان همراه با دوستاش وارد کلاس شدن کاچان وقتی من رو دید انگار میخواست من رو بکشه به سمتم اومد ولی وقتی نزدیک من شد سنسه «معلم»وارد کلاس شد .
کاچان هم با عصبانیت رفت و نشست ولی انگار از خشم و نفرتی که از من داشت داشت می مورد
بعد از کلاس کاچان اومد جلویه میرم و با جدیت بهم نگاه کرد « دکو بیا کوچه پشت مدرسه ، به نعفت است که بیای
۲۰ دقیقه بعد
داشتم به کوچه پشت مدرسه میرسیدم که دوست هایه کاچان رو دیدم که دارن از کوچه با ترس و وحشت فرار میکنن نگران شدم و سرعتم رو زیاد کردم و به کوچه رسیدم اون صحنه ای که دیدم قابل باور نبود چشمام در یک ثانیه گرد شد
کاچان رو گرفته بودن و بهش یک آمپول زدن
برام قابل باور نبود
چ..چرا کاچان رو گرفتن ..... او...اون آمپول چی بود ....
اون مردی که آمپول رو با کاچان زد وقتی من رو دید نیش خند عجیبی زد
و زمزمه وار گفت « عشقت هم که اومد »
و بعد از گفتن اون جمله رفت و کاچان تویه کوچه بیهوش شد
رفتم پیش کاچان هنوز کامل بیهوش نشده بود ... حالش بد بود
با دستام کاچان رو بلند کردم ولی کاچان اصرار داشت که اون رو به خونه خودشون ببرم و نمی خواست ببرمش درمان گاه
ولی چاره ای نداشتم کاچان یک دنده بود
وقتی به خونه رسیدیم در زدم ولی کسی در رو باز نکرد ناگهان کاچان از جیبش کلید هارو بیرون آورد و با صدای خیلی کم و ضعیف « نفله خرخون ..... کسی خونه ...نیست ... بیا با این بازش کن....»
کلید رو ازش گرفتم و در رو باز کردم کاچان حالش خوب نبود .....
نام :شروع دوباره
از دید میدوریا
صبح از خواب بیدار شدم و وقتی چشم هام رو باز کردم درد عجیبی از پشتم حس کردم وقتی یکم که بهش فکر کردم یادم اومد که دیروز پشت مدرسه کاچان با دوستاش من رو زدن
بهم تویه همون حالت بودم
چهرم مثل افسرده ها شده بود ولی برایه اینکه مادرم شک نکنه باید لبخند میزدم
بلند شدم و با کمی درد از پشتم به سرویس بهداشتی رفتم ، دست هام رو کاسه مانند کردم و جلویه آب انداختم و صورتم رو شستم .....
گزر زمان
به مدرسه رسیدم ، یک ترس تویه دلم بود که انگار هر لحظه کاچان و دوستاش میان و من رو میزنن ... خیلی سوسکی از کنار دانش آموز ها رد شدم و به کلاس رسیدم و مستقیم رفتم و نشستم
چند دقیقه گذشت و کاچان همراه با دوستاش وارد کلاس شدن کاچان وقتی من رو دید انگار میخواست من رو بکشه به سمتم اومد ولی وقتی نزدیک من شد سنسه «معلم»وارد کلاس شد .
کاچان هم با عصبانیت رفت و نشست ولی انگار از خشم و نفرتی که از من داشت داشت می مورد
بعد از کلاس کاچان اومد جلویه میرم و با جدیت بهم نگاه کرد « دکو بیا کوچه پشت مدرسه ، به نعفت است که بیای
۲۰ دقیقه بعد
داشتم به کوچه پشت مدرسه میرسیدم که دوست هایه کاچان رو دیدم که دارن از کوچه با ترس و وحشت فرار میکنن نگران شدم و سرعتم رو زیاد کردم و به کوچه رسیدم اون صحنه ای که دیدم قابل باور نبود چشمام در یک ثانیه گرد شد
کاچان رو گرفته بودن و بهش یک آمپول زدن
برام قابل باور نبود
چ..چرا کاچان رو گرفتن ..... او...اون آمپول چی بود ....
اون مردی که آمپول رو با کاچان زد وقتی من رو دید نیش خند عجیبی زد
و زمزمه وار گفت « عشقت هم که اومد »
و بعد از گفتن اون جمله رفت و کاچان تویه کوچه بیهوش شد
رفتم پیش کاچان هنوز کامل بیهوش نشده بود ... حالش بد بود
با دستام کاچان رو بلند کردم ولی کاچان اصرار داشت که اون رو به خونه خودشون ببرم و نمی خواست ببرمش درمان گاه
ولی چاره ای نداشتم کاچان یک دنده بود
وقتی به خونه رسیدیم در زدم ولی کسی در رو باز نکرد ناگهان کاچان از جیبش کلید هارو بیرون آورد و با صدای خیلی کم و ضعیف « نفله خرخون ..... کسی خونه ...نیست ... بیا با این بازش کن....»
کلید رو ازش گرفتم و در رو باز کردم کاچان حالش خوب نبود .....
- ۶۰۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط