پارت 10
پارت 10
ناهار رو در سکوت خوردن، ولی اون سکوت دیگه مثل قبل سنگین نبود. انگار هر لقمه، فاصلهی کوچیکی رو بینشون کمتر میکرد. هنوز هیچ لبخندی رد و بدل نشده بود، هیچ حرفی از صلح و آشتی به زبون نیومده بود، اما حضورشون کنار هم… بالاخره داشت شکل یه «با هم بودن» میگرفت.
جیمین آخرین لقمهاش رو خورد، لیوان آب رو برداشت و یه جرعه نوشید. بعد چند لحظه مکث کرد. انگار چیزی توی ذهنش بود، ولی نمیدونست چطور بگه. چشمهاش به دست میونگ افتاد. همون دستی که چند ساعت پیش، بیدلیل و از روی خشم فشارش داده بود.
آروم، با صدایی نرم و بدون هیچ قضاوتی گفت:
– «میشه… دستتو ببینم؟»
میونگ برای لحظهای مردد موند. چشماش از صورت جیمین به دستش رفت. جای فشار هنوز مشخص نبود، ولی توی دلش هنوز یه درد محو بود، نه از جسم… از همون حسِ ندیده گرفته شدن.
اما با این حال، دستش رو آروم بالا آورد. بدون حرف، بدون سوال. فقط نگاهش توی نگاه جیمین قفل شده بود.
جیمین دستش رو جلو آورد. انگار با وسواس، با دقتی که همیشه فقط توی کار با چوب داشت، نوک انگشتهاش رو به دست میونگ زد. بعد، خیلی آروم، کف دستشو گرفت توی دست خودش. کمی نگه داشت، انگار داشت وزن اشتباهی رو حس میکرد. بعد دست میونگ رو نزدیکتر آورد… و بیهیچ حرفی، با گرمی و احترام، پشت دستش رو بوسید.
نه از روی عشق…
نه از روی احساسات عجیب و دراماتیک…
فقط بهخاطر یک چیز:
پذیرفتن اشتباه.
میونگ با تعجب نگاش کرد. این جیمین، اون جیمینی نبود که همیشه توی خودش بود، ساکت، سرد، فراری از همه چیز. این یه لحظهی کوچیک بود، اما برای میونگ… یه دلگرمی شد. یه حس اینکه شاید واقعاً، یه چیزی داره کمکم تغییر میکنه.
هیچی نگفت. فقط نگاهش کرد… و دستش رو عقب نکشید.
ناهار رو در سکوت خوردن، ولی اون سکوت دیگه مثل قبل سنگین نبود. انگار هر لقمه، فاصلهی کوچیکی رو بینشون کمتر میکرد. هنوز هیچ لبخندی رد و بدل نشده بود، هیچ حرفی از صلح و آشتی به زبون نیومده بود، اما حضورشون کنار هم… بالاخره داشت شکل یه «با هم بودن» میگرفت.
جیمین آخرین لقمهاش رو خورد، لیوان آب رو برداشت و یه جرعه نوشید. بعد چند لحظه مکث کرد. انگار چیزی توی ذهنش بود، ولی نمیدونست چطور بگه. چشمهاش به دست میونگ افتاد. همون دستی که چند ساعت پیش، بیدلیل و از روی خشم فشارش داده بود.
آروم، با صدایی نرم و بدون هیچ قضاوتی گفت:
– «میشه… دستتو ببینم؟»
میونگ برای لحظهای مردد موند. چشماش از صورت جیمین به دستش رفت. جای فشار هنوز مشخص نبود، ولی توی دلش هنوز یه درد محو بود، نه از جسم… از همون حسِ ندیده گرفته شدن.
اما با این حال، دستش رو آروم بالا آورد. بدون حرف، بدون سوال. فقط نگاهش توی نگاه جیمین قفل شده بود.
جیمین دستش رو جلو آورد. انگار با وسواس، با دقتی که همیشه فقط توی کار با چوب داشت، نوک انگشتهاش رو به دست میونگ زد. بعد، خیلی آروم، کف دستشو گرفت توی دست خودش. کمی نگه داشت، انگار داشت وزن اشتباهی رو حس میکرد. بعد دست میونگ رو نزدیکتر آورد… و بیهیچ حرفی، با گرمی و احترام، پشت دستش رو بوسید.
نه از روی عشق…
نه از روی احساسات عجیب و دراماتیک…
فقط بهخاطر یک چیز:
پذیرفتن اشتباه.
میونگ با تعجب نگاش کرد. این جیمین، اون جیمینی نبود که همیشه توی خودش بود، ساکت، سرد، فراری از همه چیز. این یه لحظهی کوچیک بود، اما برای میونگ… یه دلگرمی شد. یه حس اینکه شاید واقعاً، یه چیزی داره کمکم تغییر میکنه.
هیچی نگفت. فقط نگاهش کرد… و دستش رو عقب نکشید.
- ۱۰.۰k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط