سناریو

#سناریو
#تکپارتی

(وقتی به اجبار ازدواج کرده بودین اما...)

*ا.ت و بنگچان ۸ ماهی شده بود که ازدواج کردن اما تا حالا حتی باهم صحبت هم نکرده بودن چون بنگچان آیدل هست و ا.ت هم دکتر پس هر دو سرشون شلوغه و به هم اهمیت نمیدن اما یک شب همه چیز عوض شد*

*ا.ت مرخصی بود و بنگچان هم کاری نداشت و تو خونه مونده بود که شروع به صحبت کردن درمورد اینکه ازدواجشون اجاری بوده و علاقه ای به هم نداشتن که چان چیزی میگه و باعث ناراحتی ا.ت میشه یعنی قلب ا.ت رو میشکونه.*

_تو یه دختر هر~زه ای، معلوم نی وقتی من خونه نیستم تو زیر چند نفر نا~له میکنی...[داد زد]
+اما... اما من هم میرم سرکار... تا حالا با کسی نبودم... درسته ازدواجمون اجباری بود اما بالاخره تو شوهرم چجوری میتونستم بهت خیانت کنم... من... من دوستت دارم حتی اگر تو ازم متنفر باشی...[با بغض زمزمه کرد]

ویو چان: وقتی دیدم ا.ت با بغض صحبت کرد احساس گناه وجودم رو پر کرد پس سریع از خونه بیرون رفتم تا حس پشیمونیه وجودم رو نابود کنم که هیونجین زنگ زد.

÷هیونگ، میای بریم بار؟ [با ذوق گفت]
_آره، میام. آدرس رو بهم بفرست. [با کلافگی پاسخ دادم]

*ساعت ۲ صبح*

ویو ا.ت:از ساعت ۸ شب چان رفته و هنوز برنگشته، من واقعا نگران شدم و بخاطرش نخوابیدم که گوشیم زنگ خورد و دیدم هیونجینه.

+سلام هیونجین. اتفاقی افتاده؟ [با نگرانی پرسیدم]
÷ا.ت میشه بیای دنبال چان؟ اون خیلی مست شده.[با کمی مستی لب زد]
+اما من ماشین ندارم...[جواب دادم]
÷اوکی پس میارمش فقط منتظر باش‌...[قطع کرد]

*هیونجین بالاخره بنگچان رو به خونه رسوند و ا.ت به سختی تونست بنگچان رو به اتاق ببره.*

+چرا بهم نگفتی میری بار؟ خیلی نگرانت بودم...[زمزمه کرد]
_ا.ت... متاسفم که اون حرفا رو بهت زدم...[با پشیمونی جواب داد]

*ا.ت لبخند زد و گونه بنگچان رو بوسید که او هم لبای ا.ت رو با حالت مستی بوسید و ا.ت هم به او اجازه داد.*

✨️از اینجا به بعد اسمات است.✨️
ویو ا.ت: من و چان همدیگر رو میبوسیدیم که من پیراهنش رو درآوردم و او هم تاپ من رو در آورد بعد سرشو به سمت گردنم هدایت کردم و اون روی گردنم مارک های بنفش گذاشت که منم نا~له میکردم.

*چان و ا.ت سریع برهنه شدند و چان شکم او رو بوسید و لب زد*

_امیدوارم هرچه زودتر از بچمون مراقبت کنی...[با هیجان و مهربانی زمزمه کرد]

ویو چان: بعد از بوسیدن طولانی ا.ت و بدنش شروع به لیسیدن ورودیش کردم که آروم نا~له کرد اما نتونستم تحمل کنم و دی~کم رو وارد پو~سی ا.ت کردم و حرکت کردم که ناله هامون اتاق رو پر کرد.
✨️پایان اسمات✨️

*روز بعد*
*ا.ت اول بلند شد و لباس رو پوشید بعد کارهاش رو انجام داد و دوباره روی تخت کنار عشق زندگیش دراز کشید که چان چشماش رو باز کرد.*

+صبح بخیر، شوهری!! [با لبخند خرگوشی گفت]
_صبح بخیر، همسر کوچولوی من! [با لبخند جواب داد]

ویو ا.ت: من و چان کارهامون رو کردیم و اون به کمپانی رفت و منم به بیمارستان اما مدام پیام میداد تا مطمئن بشه من خوبم و هنوز هم دوستش دارم.

*ا.ت و چان با عشق تازه و بی‌پایان کنار هم زندگی کردند و صاحب دو دختر و یک پسر ناز و شیطون با چهره‌هایی مانند چان اما ناز بودن مانند ا.ت شدند و تا آخر عمر با خوشحالی زندگی کردند.*

☆END☆
دیدگاه ها (۸)

دخترای خوشگلم 🩵من و دوستام یک کانال داخل روبیکا زدیم و داخلش...

#سناریو #درخواستی#سه‌پارتی"پارت ۱"(وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دا...

#سناریو#درخواستی #دوپارتی"پارت ۲" "پارت آخر"(وقتی ۱...

#سناریو #درخواستی#دوپارتی"پارت ۱" (وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دا...

سیگار شریکی (پارت 22)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط