سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p3 اخر
سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p3 اخر
(اسلاید بعدی کلیپی بود که ازش الهام گرفتم که انکار ات هستش، طوری که تو روز عروسیش عذاب کشید و نابود شد و زندگیش ناباورانه بود)
م.ا: خب.....فعلا اینو نمیگم تا روز عقد ولی مطمئن باش که این خانواده رو از نزدیک دیدی و باهاشون کلی در ارتباط بودی با پسرشون هم کلی صمیمی بودی
ات: وای مامان....من با هیوجین فقط صمیمی هستم...اونم که فعلا گفته پدرش هنوز نمیخواد بازنشسته بشه پس اون فرد کی قراره باشههه؟
م.ا: گفتم که بعدا میفهمی...
ات: باورم نمیشه -تو مغزش
کلی به هیوجین پیام میدادی و حتی سین نمیزد
ات: این دیگه چرا....هوففففف من باید باهاش حرف بزنم، اون باید یجوری منو نجات بده و به خانوادم بفهمونه که کارشون غلطه....هوففففففف
به راحتی تو مغزت نمیرفت چجوری آنقدر خاندان بی مغز و رسم و رسومات چرتی داری...
ات: کاش همچین خاندانی وجود نداشتتتتتتتت....
(عروسی-روز عقد)
خانوادت خرید های جزئی کرده بودن و تو با لجبازی تمام باهاشون رفتار میکردی
هنوز خانوادهشون رو ندیده بودی و میخواست با دیدنشون هروی حرف داری بهشون بزنی و آخرشم یه چک نصار اون پسره احمق که قراره شوهرت شه بکنی تا مانع این ازدواج شی
شما روز عقد و عروسیتون یکی بود و باهم انجام میشد پس لباس عروسی تنت بود و قرار بود عروسی کمی خصوصی برگزار بشه بخاطر هردو خانواده پشت پرده ها بودی تا با اومدن داماد بری روی صحن ازدواج(نمیدونم دقیقا اسمش چیه:/)و بعد چند دقیقه داماد اومد کنارت هنوز چهرهش رو ندیده بودی و چیزی نگفته بودید که همزمان سرتون رو برگردوندید و تو از تعجب دسته گلت رو انداختی
ات: ت...تو.....نه...امکان نداره.....
موهای تنت سیخ سده بود و چشمات درشت شده بود و آب دهنت رو بزور قورت میدادی.....
هیوجین: قیافه مرموز- خیلی زیبا شدی....
ات: امکان نداره...تـ...تو....چطور....
هیوجین: پوزخند-
کمی پرده رو کنار زدی که دیدی واقعا خانواده هیوجین اونجا نشستن و اونشب پدر و مادرت با اونا قرار داشتن و پدر های شما باهم از قبل به ازدواجتون فکر کردن و بعدش به فکر سرمایه گذاری افتادن...
ات: برای همین بود، تمام این چندروز که نبودی، بهونه هات، سوالای عجیبت، دروغ هات، شوک مادرم و حرفای عجیبش، اون شب که پدرت گفت خانواده هوانگ؟!؟!؟همه چیز دست به دست هم داده بود تا این جهنم رو برات بسازن.... -تو مغزت
ات: ولی تو.....هیچوقت...اینطوری نبودی... -ترسیده و شوک
هیوجین: متاسفم اما....به جهنم من خوش اومدی الهه -پوزخند
دستات سر شده و نمیتونی حتی یه چک بزنیش چون حتی یکبار هم به مغزت خطور نکرده بود.....
هیوجین از قبل عاشقت بود و از قبل خودش انتخاب کرد که باتو ازدواج کنه، اون یه روانی کامل بود و یه عشق تاکسیک داشت که میخواست با اینکه دوستش نداری بزور داشته باشتت و در کل قرار بود با یه روانی ازدواج کنی نه دوستی که به ظاهر به عنوان خواهر این همه سال دوستت داشت و تو در واقعیت داشتی با یه شیطان این همه سال وقت میگذروندی...
هنوز هم اون لبخند کثیفش تکون نخورده بود و دسته گل رو از رو زمین برداشت بزور داد دستت و با صدای تشویق از بیرون دستت رو بزور گرفت و با کنار زدن پرده باهم رفتید رو صحن و مادرت قشنگ دیده بود چجوری حالت بهم ریخته اما اونا حتی از هیوجین بدتر بودن.....
پایان🫠(ببخشید بد شده نمیدونستم چجوری بهترش کنم و قول میدم دفعه بعدی از بقیه اعضا هم باشه)
I'm scared....
(اسلاید بعدی کلیپی بود که ازش الهام گرفتم که انکار ات هستش، طوری که تو روز عروسیش عذاب کشید و نابود شد و زندگیش ناباورانه بود)
م.ا: خب.....فعلا اینو نمیگم تا روز عقد ولی مطمئن باش که این خانواده رو از نزدیک دیدی و باهاشون کلی در ارتباط بودی با پسرشون هم کلی صمیمی بودی
ات: وای مامان....من با هیوجین فقط صمیمی هستم...اونم که فعلا گفته پدرش هنوز نمیخواد بازنشسته بشه پس اون فرد کی قراره باشههه؟
م.ا: گفتم که بعدا میفهمی...
ات: باورم نمیشه -تو مغزش
کلی به هیوجین پیام میدادی و حتی سین نمیزد
ات: این دیگه چرا....هوففففف من باید باهاش حرف بزنم، اون باید یجوری منو نجات بده و به خانوادم بفهمونه که کارشون غلطه....هوففففففف
به راحتی تو مغزت نمیرفت چجوری آنقدر خاندان بی مغز و رسم و رسومات چرتی داری...
ات: کاش همچین خاندانی وجود نداشتتتتتتتت....
(عروسی-روز عقد)
خانوادت خرید های جزئی کرده بودن و تو با لجبازی تمام باهاشون رفتار میکردی
هنوز خانوادهشون رو ندیده بودی و میخواست با دیدنشون هروی حرف داری بهشون بزنی و آخرشم یه چک نصار اون پسره احمق که قراره شوهرت شه بکنی تا مانع این ازدواج شی
شما روز عقد و عروسیتون یکی بود و باهم انجام میشد پس لباس عروسی تنت بود و قرار بود عروسی کمی خصوصی برگزار بشه بخاطر هردو خانواده پشت پرده ها بودی تا با اومدن داماد بری روی صحن ازدواج(نمیدونم دقیقا اسمش چیه:/)و بعد چند دقیقه داماد اومد کنارت هنوز چهرهش رو ندیده بودی و چیزی نگفته بودید که همزمان سرتون رو برگردوندید و تو از تعجب دسته گلت رو انداختی
ات: ت...تو.....نه...امکان نداره.....
موهای تنت سیخ سده بود و چشمات درشت شده بود و آب دهنت رو بزور قورت میدادی.....
هیوجین: قیافه مرموز- خیلی زیبا شدی....
ات: امکان نداره...تـ...تو....چطور....
هیوجین: پوزخند-
کمی پرده رو کنار زدی که دیدی واقعا خانواده هیوجین اونجا نشستن و اونشب پدر و مادرت با اونا قرار داشتن و پدر های شما باهم از قبل به ازدواجتون فکر کردن و بعدش به فکر سرمایه گذاری افتادن...
ات: برای همین بود، تمام این چندروز که نبودی، بهونه هات، سوالای عجیبت، دروغ هات، شوک مادرم و حرفای عجیبش، اون شب که پدرت گفت خانواده هوانگ؟!؟!؟همه چیز دست به دست هم داده بود تا این جهنم رو برات بسازن.... -تو مغزت
ات: ولی تو.....هیچوقت...اینطوری نبودی... -ترسیده و شوک
هیوجین: متاسفم اما....به جهنم من خوش اومدی الهه -پوزخند
دستات سر شده و نمیتونی حتی یه چک بزنیش چون حتی یکبار هم به مغزت خطور نکرده بود.....
هیوجین از قبل عاشقت بود و از قبل خودش انتخاب کرد که باتو ازدواج کنه، اون یه روانی کامل بود و یه عشق تاکسیک داشت که میخواست با اینکه دوستش نداری بزور داشته باشتت و در کل قرار بود با یه روانی ازدواج کنی نه دوستی که به ظاهر به عنوان خواهر این همه سال دوستت داشت و تو در واقعیت داشتی با یه شیطان این همه سال وقت میگذروندی...
هنوز هم اون لبخند کثیفش تکون نخورده بود و دسته گل رو از رو زمین برداشت بزور داد دستت و با صدای تشویق از بیرون دستت رو بزور گرفت و با کنار زدن پرده باهم رفتید رو صحن و مادرت قشنگ دیده بود چجوری حالت بهم ریخته اما اونا حتی از هیوجین بدتر بودن.....
پایان🫠(ببخشید بد شده نمیدونستم چجوری بهترش کنم و قول میدم دفعه بعدی از بقیه اعضا هم باشه)
I'm scared....
- ۲۰۲
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط