با پا دل قدم زدن آن هم کنار تو

با پاىِ دل قدم زدن آن هم کنارِ تو
باشد که خستگی بشود شرمسارِ تو

در دفتر همیشه ىِ من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگارِ تو

از هر طرف نرفته به بُن بست میرسیم
نفرین به روزگارِ من و روزگارِ تو

تا دست هیچکس نرسد تا ابد به من
میخواستم که گُم شوم در حصارِ تو

احساس می کنم که جدای ام نموده اند
همچون شهابِ سوخته ایی از مدارِ تو

آن"" کوپه ی تهی"" منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظارِ تو

اين سوتِ اخر است و غریبانه میرود
_تنها ترین مسافرِ تو از دیارِ تو

محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۲)

ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻤﺖ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻤﻮﻧﺪﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭼﻦ ﻧﻔﺮ ...

خانه ای خواهم ساختکه در و پنجره اش قفل شودتا کسی بی اذن من د...

از فکــــر من بگـــذر خیـالت تخت باشد..."من" می تواند بی تو ...

خارخنديد و به گل گفت:"سلام"و جوابي نشنيد...خار رنجيد ولي هيچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط