🌹 رزهای خونین
🌹 رزهای خونین
پارت سوم
یونا از وقتی تهیونگ از اتاق رفته بود، مدام دور خودش راه میرفت.
یونا: آخه من چرا؟! 😭
به در نگاه کرد و چند بار دستگیره رو پایین کشید.
یونا: باز نمیشه...
دوباره امتحان کرد.
یونا: خب معلومه که باز نمیشه، یونا! فکر کردی آدمرباها میان در رو برات باز میذارن؟ 😐
روی صندلی نشست و دستش رو روی صورتش گذاشت.
یونا: مامانم الان چی فکر میکنه...
چند دقیقه بعد، در باز شد.
همون مردی که یونا دیده بود وارد اتاق شد.
مرد: بیا.
یونا: کجا؟
مرد: رئیس میخواد ببینتت.
یونا: من نمیام.
مرد نگاهی بهش کرد.
یونا: ...باشه میام. 😐
از اتاق بیرون رفت و همراه مرد وارد سالن بزرگی شد.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
یونا: خب؟
تهیونگ برگشت سمتش.
تهیونگ: بشین.
یونا: ترجیح میدم وایسم.
تهیونگ: هر طور راحتی.
یونا دست به سینه ایستاد.
یونا: حالا میگی چرا منو آوردی اینجا؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
تهیونگ: چون میخوام مال من بشی.
یونا: ...چی؟ 😐
تهیونگ: شنیدی.
یونا: نه، فکر کنم درست نشنیدم.
تهیونگ: گفتم میخوام مال من بشی.
یونا با ناباوری بهش نگاه کرد.
یونا: تو دیوونهای؟
تهیونگ: شاید.
یونا: من فقط یه دختر معمولیام!
تهیونگ: میدونم.
یونا: گلفروشم!
تهیونگ: میدونم.
یونا: پول زیادی هم ندارم!
تهیونگ: اونم میدونم.
یونا: پس دقیقاً چی از جون من میخوای؟!
تهیونگ چند قدم به سمتش اومد.
تهیونگ: خودت.
یونا: 😐
چند لحظه فقط بهش خیره شد.
یونا: ببین... من نمیدونم تو چه مشکلی داری، ولی من نمیخوام اینجا بمونم.
تهیونگ: میتونی بری.
چشمهای یونا برق زد.
یونا: جدی؟!
تهیونگ: آره.
یونا: پس در رو باز کن!
تهیونگ: اما یه شرط داره.
لبخند یونا محو شد.
یونا: چه شرطی؟
تهیونگ: یه مبلغ مشخص رو برام جور کن.
یونا: چقدر؟
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
تهیونگ: پنج میلیارد وون.
یونا: پنج... میلیارد؟! 😳
تهیونگ: آره.
یونا با خندهای عصبی سرش رو تکون داد.
یونا: تو داری شوخی میکنی؟
تهیونگ: نه.
یونا: من یه گلفروشم! پنج میلیارد وون رو از کجا بیارم؟!
تهیونگ: نمیدونم.
یونا: اصلاً چند سال طول میکشه من همچین پولی جمع کنم!
تهیونگ: پس مال من شو.
یونا با عصبانیت نگاهش کرد.
یونا: چقدر وقت دارم؟
تهیونگ: تا فردا.
یونا: فردا؟! 😭
تهیونگ: آره.
یونا: تو واقعاً دیوونهای!
تهیونگ: ممکنه.
یونا: من حتی اگه کل گلفروشیمو بفروشم هم این پول جور نمیشه!
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
یونا برای چند لحظه ساکت شد.
بعد آروم گفت:
یونا: چرا من؟
تهیونگ: این سؤال رو فعلاً از من نپرس.
یونا: پس از کی بپرسم؟
تهیونگ: وقتی وقتش برسه.
یونا با عصبانیت برگشت.
یونا: من از اینجا میرم.
تهیونگ: تا فردا فرصت داری.
یونا: و اگه نتونستم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
تهیونگ: اون موقع دیگه انتخابی نداری.
یونا ایستاد.
برای اولین بار، واقعاً ترسید.
چون میدونست...
پنج میلیارد وون برای او فقط یک عدد نبود.
یک چیزی بود که هیچوقت نمیتوانست به دستش بیاورد.
و تهیونگ این را از همان اول میدانست. 🖤🌹
پارت سوم
یونا از وقتی تهیونگ از اتاق رفته بود، مدام دور خودش راه میرفت.
یونا: آخه من چرا؟! 😭
به در نگاه کرد و چند بار دستگیره رو پایین کشید.
یونا: باز نمیشه...
دوباره امتحان کرد.
یونا: خب معلومه که باز نمیشه، یونا! فکر کردی آدمرباها میان در رو برات باز میذارن؟ 😐
روی صندلی نشست و دستش رو روی صورتش گذاشت.
یونا: مامانم الان چی فکر میکنه...
چند دقیقه بعد، در باز شد.
همون مردی که یونا دیده بود وارد اتاق شد.
مرد: بیا.
یونا: کجا؟
مرد: رئیس میخواد ببینتت.
یونا: من نمیام.
مرد نگاهی بهش کرد.
یونا: ...باشه میام. 😐
از اتاق بیرون رفت و همراه مرد وارد سالن بزرگی شد.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
یونا: خب؟
تهیونگ برگشت سمتش.
تهیونگ: بشین.
یونا: ترجیح میدم وایسم.
تهیونگ: هر طور راحتی.
یونا دست به سینه ایستاد.
یونا: حالا میگی چرا منو آوردی اینجا؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
تهیونگ: چون میخوام مال من بشی.
یونا: ...چی؟ 😐
تهیونگ: شنیدی.
یونا: نه، فکر کنم درست نشنیدم.
تهیونگ: گفتم میخوام مال من بشی.
یونا با ناباوری بهش نگاه کرد.
یونا: تو دیوونهای؟
تهیونگ: شاید.
یونا: من فقط یه دختر معمولیام!
تهیونگ: میدونم.
یونا: گلفروشم!
تهیونگ: میدونم.
یونا: پول زیادی هم ندارم!
تهیونگ: اونم میدونم.
یونا: پس دقیقاً چی از جون من میخوای؟!
تهیونگ چند قدم به سمتش اومد.
تهیونگ: خودت.
یونا: 😐
چند لحظه فقط بهش خیره شد.
یونا: ببین... من نمیدونم تو چه مشکلی داری، ولی من نمیخوام اینجا بمونم.
تهیونگ: میتونی بری.
چشمهای یونا برق زد.
یونا: جدی؟!
تهیونگ: آره.
یونا: پس در رو باز کن!
تهیونگ: اما یه شرط داره.
لبخند یونا محو شد.
یونا: چه شرطی؟
تهیونگ: یه مبلغ مشخص رو برام جور کن.
یونا: چقدر؟
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
تهیونگ: پنج میلیارد وون.
یونا: پنج... میلیارد؟! 😳
تهیونگ: آره.
یونا با خندهای عصبی سرش رو تکون داد.
یونا: تو داری شوخی میکنی؟
تهیونگ: نه.
یونا: من یه گلفروشم! پنج میلیارد وون رو از کجا بیارم؟!
تهیونگ: نمیدونم.
یونا: اصلاً چند سال طول میکشه من همچین پولی جمع کنم!
تهیونگ: پس مال من شو.
یونا با عصبانیت نگاهش کرد.
یونا: چقدر وقت دارم؟
تهیونگ: تا فردا.
یونا: فردا؟! 😭
تهیونگ: آره.
یونا: تو واقعاً دیوونهای!
تهیونگ: ممکنه.
یونا: من حتی اگه کل گلفروشیمو بفروشم هم این پول جور نمیشه!
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
یونا برای چند لحظه ساکت شد.
بعد آروم گفت:
یونا: چرا من؟
تهیونگ: این سؤال رو فعلاً از من نپرس.
یونا: پس از کی بپرسم؟
تهیونگ: وقتی وقتش برسه.
یونا با عصبانیت برگشت.
یونا: من از اینجا میرم.
تهیونگ: تا فردا فرصت داری.
یونا: و اگه نتونستم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
تهیونگ: اون موقع دیگه انتخابی نداری.
یونا ایستاد.
برای اولین بار، واقعاً ترسید.
چون میدونست...
پنج میلیارد وون برای او فقط یک عدد نبود.
یک چیزی بود که هیچوقت نمیتوانست به دستش بیاورد.
و تهیونگ این را از همان اول میدانست. 🖤🌹
- ۵۵۷
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط