🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | نقطه‌ضعف

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | نقطه‌ضعف

من هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.

نگاهم بین دو مرد عنکبوتی جابه‌جا می‌شد.

یکی برای نجات شهر می‌جنگید...

و اون یکی برای نابودیش.

استاد دوباره فریاد زد:

— میرا! از پنجره فاصله بگیر!

اما قبل از اینکه بتونم حرکتی کنم...

بــــوم!

صدای برخورد شدیدی از ساختمان روبه‌رو بلند شد.

جونگکوک چند متر روی زمین کشیده شد.

— جونگکوک!

اسمش ناخواسته از دهنم پرید.

اسپایدرمن سیاه سرش رو به سمت من چرخوند.

— جونگکوک؟

مکث کرد.

— پس اسمش رو هم می‌دونی...

جونگکوک سریع بلند شد.

— بهش نزدیک نشو!

اسپایدرمن سیاه خندید.

— چرا؟

— گفتم نزدیکش نشو!

— این دختر برات مهمه؟

جونگکوک چند لحظه ساکت موند.

بعد گفت:

— اون فقط یه دانشجوئه.

اسپایدرمن سیاه جواب داد:

— پس چرا این‌قدر نگرانشی؟

جونگکوک بدون جواب دادن، تارش رو به سمتش پرتاب کرد.

اما اسپایدرمن سیاه جاخالی داد و تار به دیوار خورد.

درگیری دوباره شروع شد.

من از پنجره فاصله گرفتم، اما صدای برخوردها هنوز شنیده می‌شد.

چند ثانیه بعد...

صدای شکستن شیشه اومد.

همه جیغ کشیدن.

اسپایدرمن سیاه از پنجره‌ی طبقه‌ی پایین وارد ساختمان شده بود.

استاد فوراً گفت:

— همه برید سمت خروجی!

دانشجوها شروع کردن به دویدن.

من هم خواستم همراهشون برم که ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم.

— میرا!

برگشتم.

جونگکوک از پنجره وارد راهرو شده بود.

— تو اینجا چی کار می‌کنی؟!

با تعجب گفتم:

— من فقط...

— باید از اینجا بری!

— ولی تو زخمی شدی!

جونگکوک سریع به لباسش نگاه کرد.

— چیز مهمی نیست.

بعد صدای اسپایدرمن سیاه از طبقه‌ی پایین اومد:

— جونگکوک!

جونگکوک جدی شد.

— برو.

— ولی...

— میرا!

این بار صدایش محکم‌تر بود.

— برو!

من مجبور شدم عقب برم.

اما درست همون لحظه اسپایدرمن سیاه از انتهای راهرو ظاهر شد.

جونگکوک جلوی من ایستاد.

— گفتم بهش نزدیک نشو.

اسپایدرمن سیاه گفت:

— پس واقعاً نقطه‌ضعفت همینه.

— اشتباه می‌کنی.

— پس کنار برو.

جونگکوک دست‌هاش رو بالا آورد.

— اول باید از من رد بشی.

اسپایدرمن سیاه به سمتش حمله کرد.

جونگکوک هم به سمتش رفت.

تَق!

هر دو به دیوار خوردن.

من چند قدم عقب رفتم.

اما ناگهان اسپایدرمن سیاه دستش رو به سمت من دراز کرد.

جونگکوک متوجه شد.

— نه!

در یک لحظه تارش رو پرتاب کرد و اسپایدرمن سیاه رو کنار کشید.

بعد سریع به طرف من اومد.

دستم رو گرفت و منو به سمت راه‌پله برد.

— بیا!

— کجا؟

— یه جای امن.

— ولی تو...

— من برمی‌گردم.

به چشم‌هاش نگاه کردم.

برای اولین بار از نزدیک می‌دیدمش.

همون چشم‌هایی که هفته‌ی قبل توی زیرزمین دیده بودم.

آروم گفتم:

— تو همون مردی...

جونگکوک برای لحظه‌ای مکث کرد.

— چی؟

— هیچ...

صدای اسپایدرمن سیاه دوباره بلند شد.

جونگکوک به سمت صدا برگشت.

بعد منو پشت یک ستون قرار داد.

— اینجا بمون.

— جونگکوک...

— تا وقتی نگفتم، بیرون نیا.

بعد قبل از اینکه چیزی بگم، دوباره به سمت دشمنش رفت.

من از پشت ستون فقط نگاهش می‌کردم.

دو مرد عنکبوتی دوباره با هم درگیر شدن.

ولی این بار...

می‌دونستم جونگکوک فقط برای نجات نیویورک نمی‌جنگه.

اون داشت تلاش می‌کرد من هم آسیبی نبینم.

و عجیب‌تر از همه این بود که...

من اصلاً نمی‌دونستم چرا این موضوع برام این‌قدر مهم شده.
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاهکه یهو....تَق!صدای برخورد چیزی ب...

وقتی اسپایدرمن بود و تو... ᴘᴀʀᴛ1شاید بگید این ها همش الکی ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط